مثنوی کتاب زندگی(3)

درجهان چند کتاب بیشتر نیست که روایت توفان دریای جان های آتش گرفته است...مثنوی از بعد جامعیت و کمال از همه درخشانتر است. به عنوان نمونه، می دانیم که گلشن راز شیخ محمود شبستری، آتشی ست که پرسش های اهل خراسان در جان او افکند. شعله ور شد و گلشن راز مثل گلستان آتش ابراهیم خلیل رویید و درخشید. مثنوی چیز دیگری است!

یکی از راه های شناخت این کتاب داوری ست که مولانا در مقدمه های دفتر های ششگانه مثنوی نوشته است. نخستین جمله معرفی مثنوی در مقدمه دفتر اول: هذا کتاب المثنوی... این کتاب مثنوی ست. همین آغاز راه، این عبارت این آیه را در ذهن تداعی می کند که: ذلک الکتاب...آن کتاب...آن کتاب فرآن مجید است؛ کتابی الهی و آسمانی. این کتاب هم آینه ی همان کتاب است. کشاف قرآن است. راز های قرآن را می نمایاند. ما را راز آشنا می کند تا دلمان قرار پیدا کند. این کتاب اصول اصول اصول دین است!

این اصول اصول اصول کدام است؟ درختی را در نظر بگیریم که با تنه ای تنومند و استوار در پیش چشم ماست. به تعبیر کسرایی، مثل قامت بلند تمنا، دستش پر از شکوفه و جانش پر از بهار! با نگاهی دیگر در می یابیم که این همه زیبایی و طراوت و درخشندگی، به پشتوانه ی ریشه های درخت که در دل خاک روییده و به هر سو سرکشیده، میسر شده است. نگاهی دیگر به ما می گوید؛ آن ریشه ها هم در بستر خاک و آب و لطف آفتاب بالیده اند. خاک و آب و آفتاب ریشه ی ریشه ی درختند. نگاهی دیگر می گوید ریشه هستی آب و خاک و آفتاب از کجاست؟ آن ها کدام راز را روایت می کنند؟ راز حضور خداوند در هستی...نگاه ما هنگامی که به این نقطه می رسد، به اصل اصل اصل رسیده ایم. وقتی به این نگاه می رسیم، چهره درخت دگرگون می شود. و این دگرگونی ها و ژرفا و گستره نگاه مولوی بی انتهاست. در دیوان شمس می گوید:

بسی دیدم درختی رسته از خاک

که دید از خاک رسته آسمانی!

این کدام نگاه است که درخت را به سان آسمان می بیند؟ در دل هر درختی راز می جوید و می خواند:

این درختانند همچون خاکیان

دست ها بر کرده اند از خاکدان

سوی خلقان صد اشارت می کنند

وانک گوشستش عبارت می کنند

با زبان سبز و با دست دراز

از ضمیر خاک می گویند راز(1)

در نگاه او نه تنها درخت سبز سر بر آسمان کشیده، خود آسمانی ست که سخن می گوید، بلکه نخل خشک- ستون حنانه- هم با پیامبر حرف می زند و از اندوه فراق سخن می گوید و می گرید و خوشدل می شود ... این نگاه همان اصول اصول اصول دین است. این سخن به تعبیر حاج ملا هادی سبزواری شارح مثنوی سخنی ست رایج در میان تمام درختان!

موسی یی نیست که دعوی اناالحق شنود

ور نه این زمزمه در هر شجری نیست که نیست!

سلطان العلما از چنین نگاهی به" دیدالله!" تعبیر می کند.(2)

" الله اجزای مرا می گشاید و صد هزار گل گوناگون مرا می نماید و اجزای آن گل ها را می گشاید و صد هزار سبزه و آب روان و هوا می نماید و آن هوا را می گشاید و صد هزار تازگی ها می نماید."(3)

اگر در شناخت و دریافت اصول اصول اصول درمانده ایم. مشکل از دید ماست. شمس می گوید:"اگر آب نیل بر قبطی خون باشد، در آب نیل طعن نرسد، و اگرآواز داوود منکر را زشت نماید. در آن آواز نقصان در نیاید."(4)

مهمترین نکته به تعبیر شمس این است که انسان بیندیشد که کاستی و نارسایی از خود اوست. می گوید به روایت قرآن مجید باید از سلیمان آموحت که وفتی هد هد را ندید؛ گفت: " چرا من هد هد را نمی بینم!"

" مرد آن است که عیب برخود نهد، و از سلیمان صلوات الله علیه بیاموزد: ما لی لا اری الهدهد؟ بر حیوانی عیب ننهاد، بر خود نهاد."(5)

در مثنوی داستان های متعددی روایت شده که انسان درست نمی بیند. داستان مارگیری که اژدهای افسرده را مار مرده پنداشت. داستان آنانی که در شناخت پیل در شکل او اختلاف داشتند. شیر نخچیران که تصویر خود در آب ته چاه را نشناخت.داستان خاریدن روستایی در تاریکی شیر را؛ به گمان این که گاو اوست. داستان خورندگان بچه پیل که افق نگاهشان برغم اندرز ولیّ بسته بود و...

تمام این حکایت ها به ما می گوید که درست نگاه کنیم. فرق میان مجاز و حقیقت و اصول و فروع را بشناسیم. به قول سلطان العلما" دیدالله" داشته باشیم و به تغبیر مولوی از " دیدار دیگر" بهره ور باشیم.

یکی از داستان هایی که در مثنوی به تکرار مطرح شده است؛ داستان موسی و خضر است. نگاه خضر و نگاه موسی. موسی شریعتمدار و شریعت مآب است و خضر دیده دیگری دارد که موسی استطاعت چنان نگاهی را ندارد.

گر خضر در بحر کشتی را شکست

صد درستی در شکست خضر هست

وهم موسی با همه نور و هنر

شد از آن محجوب تو بی پر مپر!(6)

این داستان از زمره مبانی شناخت اندیشه ی مولاناست. در قرآن مجید هم، روایت رویارویی موسی و خضر-بنده ای از بندگان- خدا، شورانگیزترین و پیچیده ترین و از بعد ساختار داستان درخشندگی غریبی دارد که تنها در کارگاه کلام خدا چنان داستانی آفریده می شود. همه سخن این است که درست نگاه کن! اصول اصول اصول راببین. مثل همان گاوی مباش که در بازار بغداد غیر از قشر خربزه چیزی نمی دید و- "آن همه عیش و خوشی ها و مزه" به دید او نمی آمد.

آنان که منکرند؛ به روایت مولوی از دیدار دیگر بی بهره اند:

چه داند جان منکر این سخن را

که او را نیست آن دیدار دیگر

پرسش با اهمیتی که مطرح می شود؛ این است که مولوی خود آن نگاه دیگر را از کجا آورده است؟ مثل شاه میداس که به هر چه دست می زد طلا می شد. این نگاه مولوی از کجاست که ساده ترین پدیده ها در برابر نگاه او جان می گیرند و به سخن می آیند؟

از سوی دیگر چنان نگاهی در جهان امروز کدام گره را از کار فروبسته ما می گشاید؟ چه شد که مثنوی دوبار شریعتی را از سرپنجه توفان تاریک روح رهانید؟ نوشته است؛ با خود گفتم در جهانی که در آن مولوی زیسته و مثنوی وجود دارد؛ می توان زندگی کرد و از خود کشی گریخت...

پی نوشت:

(1)- مثنوی 1/2014 تا 2016

(2)-معارف، جلد اول، ص:2

(3)- همان ، ص:34

(4)- مقالات شمس تبریزی، به تصحیح محمد علی موحد، تهران، خوارزمی،1385، ص:152 جلد اول

(5)- همان، ص:211

(6)- مثنوی1/236و237

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (13)