تحریک طالبان پاکستان

این مقاله برای دیپلوماسی ایرانی نوشته شده است.


صدای گلوله هایی که روز چهارشنبه 13 شهریور در جاده فرودگاه لاهور به گوش رسید و بر شیشه های بنز ضد گلوله نخست وزیر پاکستان نشست؛ بار دیگر نگاه ها را به سوی پاکستان کشانید. این بار یوسف گیلانی نخست وزیر پاکستان در اتومبیل خود نبود و از حادثه جان به در برد. هفته پیش صدای گلوله ها در پیشاور به گوش رسید و اتوموبیل دیپلمات ارشد سفارت آمریکا خانم لین تریسی هدف قرار گرفت. خانم تریسی هم جان به در برد. اما پیام صدای گلوله ها برجاست. یک وقتی واسلاو هاول در کتاب " اخلاق و سیاست" خود نوشت:" به امید آن روزی که کشور ما از تیتر اول خبر های دنیا به تیتر دوم تبدیل شود."
پاکستان سال هاست که تیتر اول خبرهای دنیاست. قدر مشترک تمام خبر ها هم کشتار مردم؛ ترور رییس جمهور و نخست وزیر و وزیر کشور و اسارت نظامیان و کتک خوردن وکیلان و برکناری دادستان کل و حمله ارتش به لعل مسجد در اسلام اباد و اعلام حالت فوق العاده و...بوده است!
این آشفتگی عرصه سیاسی-اجتماعی پاکستان از کجاست؟ جرا این کشور قرار لازم را پیدا نمی کند؟ هر دو نفری که امروزه دو حزب اصلی پاکستان را رهبری می کنند، خود سرشار از کینه اند؟ ائتلاف شکننده حزب مردم و حزب مسلم لیگ نواز شریف به پایان رسیده است. همه منتظر انتخاب رییس جمهورند. اما صدای گلوله ها این پیام را به همراه دارد که پاکستان روزهای دیگری را در پیش روی دارد. همه می دانند و می گویند که این گلوله ها از سوی تحریک طالبان پاکستان شلیک می شود. پرسش این مقاله این است که:" تحریک طالبان پاکستان" چه هویتی دارد؟ و سرانجامش به کجا می انجامد؟ اندکی دیگر کشور پاکستان در اختیار طالبان پاکستان نخواهد بود؟ چرا چنین افقی را برای پاکستان در پیش روی داریم؟
1-طالبان توسط دولت و ارتش پاکستان؛ مشخصا با هدایت اطلاعات ارتش( آی.اس.آی) سازمان داده شد. در ماه اوت سال گذشته بخشی از اسناد امنیت ملی امریکا در ارتباط با پاکستان و طالبان منتشر شد. 35 سند؛ البته متن کامل اسناد منتشر نشده است. اما می توان از خواندن مجموعه آن ها تصویر روشنی به دست آورد. نگاه کنید به:
http://www.gwu.edu/~nsarchiv/NSAEBB/NSAEBB227/index.htm
بر اساس اسناد مزبور پاکستان با دوهدف مشخص طالبان را تاسیس کرده است:
یکم: توسعه عمق استرازیک پاکستان در برابر هند
دوم: دسترسی به یک راه امن بازرگانی با کشورهای آسیای میانه
هدف سومی را هم می توان افزود و آن نگاه تجاری ارتش و دولت پاکستان به مقوله طالبان است. تا پیش از عقب نشینی شوروی سابق؛ پاکستان از قبل تسلیح و تجهیز مجاهدان، درآمد قابل توجهی کسب می کرد. همان برنامه تسلیح عملا به مفهوم نخستین جوانه های طالبان بود. به عبارت دیگر آمریکا و پاکستان و کشورهای دیگری که پشتوانه مالی مجاهدان بودند، طالبان افغانستان و پاکستان محصول مشترک تمامی ان هاست. در دوره بعد هم مبارزه با طالبان شده بود ناندانی اطلاعات ارتش.
سند شماره 15 می گوید؛ در سال 1996 که کابل به دست طالبان افتاد؛ تجهیزات و سوخت و غذا و مهمات و کمک های فنی و مالی و مشاوره ای از سوی ارتش پاکستان انجام می شد. سفیر آمریکا در پاکستان در همان سال گزارشی به وزارت خارجه می فرستد و می گوید: در افغانستان، پاکستان در حقیقت همان طالبان است!
در سال 1998 ارتش پاکستان و القاعده جمعیت انصار را تقویت می کنند. این جمعیت عملا توسط طالبان و بن لادن تجهیز می شود. فضل الرحمان خلیلی از رهبران انصار، از بن لادن فتوایی مبنی بر مبارزه با آمریکایی ها گرفت. در سال 2000 ارتش پاکستان به طالبان اجازه داد که در مناطقی از وزیرستان، حضور نظامی داشته باشد.
حادثه 11 سپتامبر فصل تازه ای در داستان تاسیس و تداوم طالبان بود. اشتباه استراتژیک مشرف و ارتش پاکستان اتفاق افتاد. پذیرفتند که فرزند خود را مثل اعراب جاهلی به خاک بسپرند! در واقع مشرف اراده آمریکا را بر ارتش خود حاکم کرد. مشرف در کتاب: "در خط آتش" به روشنی نوشته است که:" به خاطر پاکستان تسلیم آمریکا شده است" و خود و ارتش و کشور و ملت خویش را عملا در بن‌بست پیچ در پیچ گرفتار کرده است. مشرف در روز 12 سپتامبر در جلسه ای با فرماندهان نظامی در مقر حکومت بود که مشاور نظامی اش می گوید ژنرال پاول وزیر خارجه آمریکا می خواهد با او تلفنی صحبت کند. مشرف می گوید جلسه که تمام شود، خودش تماس می گیرد. مشاور نظامی اصرار می کند. مشرف از جلسه خارج می شود و با پاول حرف می زند. پاول رسمی و خشک از مشرف می پرسد:" در جنگ بر ضد تروریسم با ما هستی یا با تروریست ها؟!" روز بعد مشرف با خبر می شود که معاون وزیر خارجه آمریکا، ریچارد آرمیتاژ به رییس اطلاعات ارتش پاکستان که در آمریکا بود؛ گفته است، اگر شما همراهی با تروریست ها را انتخاب کنید؛ آمریکا پاکستان را بمباران می کند و آن کشور را به عهد پارینه سنگی بر می گرداند!
گرچه مشرف می نویسد او بر اساس باورش که همواره پاکستان رادر مقام اولویت بر هر چیز دیگری می داند؛ همراهی با آمریکا را می پذیرد.(1) اما توجه دارد که پاکستان را با سرنوشت تازه ای رویارو کرده است. اگر امریکا و هم پیمانانش در سرکوب طالبان و بن لادن موفق شده اند، دولت پاکستان هم می تواند به پیروزی برسد. با این تفاوت که طالبان در مغز استخوان پاکستان نفوذ دارد. به آسانی ارتش پاکستان را در وزیرستان و منطقه سوات تهدید می کند. یک بار مشرف در ازای آزادی 22 نفر از افراد شاخص طالبان نزدیک به سیصد نفر از نظامیان اسیر خویش را از دست طالبان پاکستان آزاد کرد! بیت الله مسعود رهبر طالبان پاکستان ادعا کرده است که 25 هزار نفر کادر مسلح و اموزش دیده در پاکستان دارد.
2-اکنون دولت پاکستان بر سر چهار راه چه‌کنم مانده است. نمی داند با طالبان پاکستان که محصول ارتش خودشان است چه رفتاری داشته باشد. آن ها را به رسمیت بشناسد یا با آن ها مبارزه کند؟ این مبارزه روز به روز دشوارتر می شود. طالبان پاکستان در مناطق وزیرستان و سرحد صد ها ایستگاه قابل حمل رادیویی فعال دارند. وقتی عملیاتی را علیه ارتش پاکستان انجام می دهند، چند ساعت بعد می توان سی دی همان عملیات را در بازار قصه خوانی پیشاور خریداری کرد!
دولت و ارتش پاکستان،- در این مورد نواز شریف و بی نظیر بوتو و ضیاءالحق و مشرف کارنامه یک‌سانی دارند.- همگی بدون داشتن یک افق روشن و یک تحلیل مبتنی بر منافع ملی با تاسیس طالبان و هم در هم پیمانی شتابزده در انهدام آن؛ خود و کشور پاکستان را با یک بحران عمیقی که تا یکی دو سالی دیگر به فاجعه بزرگی تبدیل می شود؛ روبرو کردند. پاکستان به تیتر اول خبرها تبدیل شده است. اما این تیتر ها در برابر ان چه اتفاق خواهد افتاد، چندان رنگی ندارد. گویی اوباما به این نکته توجه داشت که در اجلاس بزرگ دموکرات ها؛ پاکستان را مرکز اصلی القاعده و طالبان و تروریسم نامید.
پی نوشت:
1-In the line of fire, Pervez Musharraf,p:200,201


سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (2)