شعله ی یادی دیگر...

از چشمه که کنار قلمستان ها و درخت های میوه بود تا مدرسه مارون نهری جاری بود. در نشیب و فراز دهکده؛ خانه ها انگار برخی بر زمین نشسته بودند. برخی قامت خمانده بودند و گروهی راست ایستاده بودند. نام ده مارون کمر بود. کمر یعنی زنجیره ای از صخره ها که در هر سوی به چشم می خورد. میدان ده هم که سپیده دم غرق صدای گوسفندان و گاوها می شد؛ پر از صخره بود. بهترین چشم انداز ده از آن خانه ما بود. اتاق چهار دری، که چهار در روبروی میدان ده باز می شد...تابستان بود. شهریور 1343. هنوز آفتاب نزده بود. کوزه را برداشتم تا بروم از چشمه-دوزاغه- آب بیاورم. چای که می خوردیم همیشه آب تازه چشمه بود؛ که حتی شبی هم بر عمر آب نگذشته بود...می بایست از کنار صخره ها با مواظبت بروم که ناگاه پایم به سنگی بر نیاید و کوزه نشکند.. هوا تاریک و روشن بود. شیب روبروی خانه را پایین آمدم. از جلو خانه عمه ام گذشتم. صدای سرفه شوهرش –عمو یعقوب- تا بیرون خانه می آمد...از کنار نهر می رفتم. به دوزاغه رسیدم. کوزه را داخل چشمه کردم. کوزه فرو نمی رفت. با هر دو دست کوزه را فشار دادم. کوزه مقاومت کرد. آب از گلوی کوزه به درون جریان پیدا کرد. قل قل قل...کوزه اندک اندک پر شد و آرام گرفت و سنگین شد.
" دیدی پسر چه شد؟"
صدای حاج آخوند بود. زیر درختی نشسته بود. بالاتر از سطح چشمه بود. او را ندیده بودم. تا خواستم حرفی بزنم. دوباره گفت:" دیدی چه شد؟" منظورش را نفهمیده بودم.با تعجب پرسیدم:" چه شد؟"
گفت:" کوزه را می گویم. دیدی چه شد؟"
" نه نمی دانم."
" کوزه را خالی کن. دوباره پر کن."
کوزه در بغلم بود . ان را خماندم و آب را بر آب چشمه ریختم. نمی دانستم چه باید کرد.
" کوزه را پر کن!"
دوباره کوزه را در آب فشردم. قل قل قل... کوزه پر آب شد و آرام و سنگین!
" دیدی چه شد؟"
" پر آب شد!"
حاج آخوند خندید. تیغه ای از آفتاب هم بر برگ های نوک صنوبر ها افتاده بود. برگ های سبز و نقره ای که برق می زدند. گفت:" دیدی تا وقتی خالی بود چقدر سر و صدا می کرد. وقتی پر شد آرام گرفت. آدم ها هم مثل همین کوزه اند. هر که پر هیاهو تر خالی تر... وقتی پر شد آرام و سنگین می شود."
ایستاده بود افق را نگاه می کرد. خواند با آواز...با صدای بلند. با خودم گفتم این صدا به خانه ما می رسد و الان چهره و چشمان پدر بزرگم غرق خنده می شود و می گوید: صدای حاج اخوند...
یک نان به دو روز اگر بود حاصل مرد
از کوزه شکسته ای دمی آبی سرد
مامور کم از خودی چرا باید بود
یا خدمت چون خودی چرا باید کرد.

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (13)