میان گریه می خندم...

دیده اید وقتی کسی از شوق گریه می کند؛ چشم های لبالب اشک پرخنده اش سرشار از چه افسونی ست؟ به رنگ افق دور دست دریا در یک بعد از ظهر بارانی بهاری! در گفتگویی از گارسیا مارکز پرسیدند:" کدام رنگ را دوست داری؟" پاسخ داده بود:" رنگ زرد دریای کارائیب، در ساعت سه بعد از ظهر یک روز تابستانی..."
تابلوغریبی ست اما غریب تر از آن چشم سرشار از اشکی ست که می خندد...اگر هم ان چشمان شکسته باشند؛ و تو همیشه توجه کنی که نباید در چشمان محمد علی که مملی صداش می کردند، خیره شوی. مملی چهره اش زرد رنگ بود. زردی که بیماری را به یاد می آورد. خوش نشین بودند و در مارون زمینی نداشتند. کبرا خانم مادر مملی روزی به زن عمویم جهان خانم گفته بود:" خوش نشین مثل شانه به سری ست که آشیانه و شانه ندارد!"
مملی بیشتر وقتا ساکت بود. اما پر شور، کلاس اول بود. پا برهنه به مدرسه می آمد. کف پاهاش مثل چرم تیره و سفت بود. بالای توده های خار-ورک- می رفت و بالا و پایین می پرید. انگار دارد در میان سبزه ها می دود. هیچکس در دویدن هم حریفش نمی شد.سنگ ها و صخره ها را به چیزی نمی گرفت. البته پاهاش همیشه خدا زخم بود. کنار نهر-نایه- نشسته بودیم تا مارهای آبی را تماشا کنیم. حاج آخوند پیدایش شد. سوار بر اسب از پیچ پشت مدرسه به حمریان می رفت. حمریان ده ارمنی نشین بود. چند خانواده مسلمان هم در آنجا بودند. مملی حاج آخوند را که دید؛ بی درنگ بلند شد و با فریاد گفت: حاج آخوند؛ های حاج آخوند سلام. سلام!
حاج آخوند دست راستش را بال برد و با صدای پر طنین گفت: سلام محمد علی؛ پسرم زخم پات بهتره! سید تو خوبی!"
من هم سلام کردم. حاج آخوند گفت: خدا نگهدار یاعلی. اسبش شیب ملایم جاده را که از روبروی قبرستان می گذشت طی کرد. نگاهم به حاج آخوند بود و اسب قهوه ای اش. دیدم مملی همانطور که دارد به اسب و سوار نگاه می کند. اشک می ریزد. در گریه اش هیچ نشانی از درد نبود. آرام و روشن. گفتم: مملی چی شد؟
رفت از کنار نهر مشت آبی به صورتش زد. صورتش خیس شده بود اما موج اشک هم چنان از چشمش می جوشید. مملی داستانی را برایم تعریف کرد که دیوانه ام کرد. سال های سال پس از آن روز و آن داستان وقتی کتاب "عیسی پسر انسان" نوشته ی جبران خلیل جبران را می خواندم؛ همان حال و هوا برایم تازه شد. آن جایی که در "شام آخر" مسیح پای همه حواریون را می شوید و خشک می کند. ابتدا پای یهودا را شسته بود... مملی به نهر نگاه می کرد. گفت:
" دیروز پسین از تپه می آمدم. رفته بودم کتیرا تیغ بزنم. شست پایم زخم شده بود. دیدم ناخن شست پام شکسته ؛ سوز می زد. به ناخن که دست زدم دیدم ، نصف ناخن جاکن شده. خیلی درد داشت. کنار دیوار نشسته بودم. حاج آخوند رد می شد. به پایم نگاه کرد و گفت:" دردش زیاده؟" گفتم خیلی. نشست کنارم. پایم را وارسی کرد.. قلمتراشش را در آورد از کنار عمامه اش باریکه ای را برید. شست پایم را بست..."
گفتم:" یعنی از عمامه ش یه تریشه ای جدا کرد؟"
مملی با بغض گفت: آره
مادرم گفته ما این تکه را برای همیشه نگاه می داریم. راست توی چشمان شکسته محمد علی نگاه کردم.
هشت سالش بیشتر نبود من هم نه سالم بود. اما انگار آدم های دیگری شده بودیم.
برای پدر بزرگم تعریف کردم. داشت چای می خورد. با هر پنج انگشت دست راستش نعلبکی را از بالا گرفته بود.مثل گل آفتابگردان. از زیر طاق ضربی میان شست و اشاره اش نگاهم کرد. نعلبکی لب خورد و چای روی زانویش ریخت. چشمانش را بست و سرش را به دیوار تکیه داد. گفت" چراغ دستی را روشن کن تا برویم خانه حاج آخوند."
ما با حاج آخوند قوم و خویش هم بودیم. دختر عمویم عروس حاج آخوند بود...

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (11)