عمو نبی

یک عمو بیشتر نداشتم. همو را به اندازه همه عموهای دنیا دوست داشتم. عمو نبی مثل چشمه درخشنده بود؛ لطیف و دلنواز. تبسم همیشه اش دلم را آب می کرد. چشمان زیتونی اش مثل چراغ می سوخت. نمکی در چهره اش بود که به گفت نمی آید. سال اول دانشگاه اصفهان بودم. سینما ساحل فیلم اسپارتاکوس را نشان می داد. چهره کرک دو گلاس را که دیدم دلم هرّی ریخت! چقدر شبیه عمو نبی بود. از اول تا آخر فیلم یکسره تصویر عمو نبی توی ذهنم بود. فیلم که تمام شد؛ برگشتم دوباره بلیط خریدم و رفتم توی سالن انتظار.
فیلم را چهار بار دیدم. همه صحنه ها را حفظ شده بودم. مرگ اسپارتاکوس تکان دهنده بود؛ من هم تکان می خوردم و از خودم می پرسیدم عمو نبی چه طور خواهد مرد؟
عمو نبی برایم نشانه محبت و شادی بود. می گفت پسر گریه هم دل خوش می خواهد! تا او را می دیدم گل از گلم می شکفت. دوست داشتم ساعت ها نگاهش کنم. جمله مبهم و راز آلود حاج آخوند در ذهنم مانده بود. عمو یعقوب شوهر عمه ام مرده بود. صحبت از مرگ بود. حاج آخوند گفت اصل بر رفتن است بهانه ها فرق دارد، کسی مایه ی دنیا نمی شود. عمو یعقوب سل داشت تمام عمرش سرفه می کرد ، سرفه های عمیق و ضجه آلود. مرگ برای او رهایی از جهنم سرفه و نفس تنگی بود. از بس سرفه می کرد گوشه گیر شده بود. نه مجلس عزایی، نه عروسی نه مسجدی...
تکیه کلامش این بود که راضیم به رضای خدا. عمو نبی گفت: یک قطره آب خوش از گلوی عمو یعقوب پایین نرفت. زندگی نکرد و مرد خدا رحمتش کند. از اتاق بغل اتاق چهار دری صدای گریه عمه ام می آمد. بچه نداشتند. عمه بگم زیبا و بلند بالا بود. با موهای بلند شبق گونه.
حاج آخوند گفت هیچی بهتر از توکل نیست. توکل آدم را راحت می کند. مرگ آدم متوکل تلخ نیست. عمویم پرسید: حاج آخوند من چطور می میرم؟!
حاج آخوند مکث کرد و بدون این که در چشم عمویم نگاه کند گفت: تنها و مظلوم! با خودم گفتم چرا تنها؟ چرا مظلوم؟ اوسّا محمد وارد شد و بلند سلام کرد و رفت کنار منقل بزرگ نشست و استکان ها را مرتب کرد که چای بریزد. اوسا محمد سرشناسترین آدم مارون بود. سلمانی و ختنه چی و مسئول حمام و کارگردان تعزیه ودندان کش( دندان را با گاز می کشید! گاز چیزی بود شبیه انبر دست؛ یک هوا باریک تر) و خرج ذاکر ومجلس عزا و عروسی و...و هر وقت که از راه می رسید چند لحظه ای گوشش را تیز می کرد تا از موضوع بحث سر در بیاورد. بلا فاصله رشته سخن را از هر جا که می شد به دست می گرفت و دیگر رها نمی کرد. اگر نبود نیازش به تاراندن حلقه های دود سیگار اشنو از دهان و دولوله دماغ ؛ و نیز مجالی تا چای را هورتی بالا بکشد ( صدای هورتش توی خانه می پیچید) یک سره حرف می زد. یک وقت حاج آخوند به اش گفت خدا رحم کرده تو آخوند نشدی و الا نان همه ی آخوندای عالم را آجر می کردی. اوسا محمد صدای خوبی داشت؛ شمر تعزیه بود همانطور که شمر خوانی می کرد دلش برای امام حسین می سوخت و های های گریه می کرد. یه وقت وسط تعزیه گفتند: اوسا شمر که گریه نمی کند! همانطور وسط تعزیه با آواز گفت: ای کله پدر شمرلعین! از ناچاری شده ام شمر!
به قول امروزی ها کانون انرزی مثبت بود. انگار کسی به سخن حاج آخوند دقت نکرد. هر دو کلمه مثل تابلویی با میخ داغ توی ذهنم کوبیده شده بود. عمو نبی تنها و مظلوم می میرد. چرا حاج آخوند این حرف را زد؟ جرئت هم نمی کردم سئوال کنم. از همان وقت که پانزده سالم بود تا مرگ عمو نبی آن دو کلمه ذهن و زبانم را تلخ می کرد. عمو نبی را دوست داشتم و دلم می لرزید که مبادا او را از دست بدهم. پدرم اندکی سواد خواندن داشت. همین قدر که شعرهای " بهار ادب" را می خواند و مهمتر از آن داستان " خضر و الیاس" را با آواز می خواند: در حدیث است که روزی علی عمرانی... اما سواد قرآنی نداشت.
عمو نبی به م قرآن یاد داده بود.اول زمستان هم برایمان سه تا گونی پیاز و سیب زمینی و کشمش سرخ و سبز می آورد. ازوقتی دانشگاه می رفتم دیگر او را کمتر می دیدم. گاهی سالی یا حتی دو سه سالی یک بار. هر وقت می دیدمش؛ یک پرده پیرتر شده بود اما شور و حال و کلام گرم و صدای خنده اش پا بر جا بود. بچه هایش همه رفتند تهران. خودش مانده بود و زنش جهان خانم. جهان سالم بود. از خانه بیرون می آیند که سوار ماشین ده بشوند و بروند اراک. لحظه ای زن عمویم می گوید، آقانبی صبر کن. انگار دردی توی سینه اش می پیچد روی زمین کنار نایه می نشیند و همانجا می میرد. برای همین عمو نبی همیشه می گفت جهان نمرد پر زد و رفت. عمو نبی تنها شده بود. مارون تنها شده بود. مثل تکه کاغذی که توی آتش بیفتد ده داشت از چهارسو می سوخت، رنگ می باخت وچروکیده و کوچک می شد. چشمه ده خشک شد. نایه، نهر ده کم آب شد. مارهای آبی همه ناپدید شدند. چما که همیشه مثل زمرد برق می زد کدر و گرفته شده بود. جوانان نسل تازه همه برای فعلگی و جستجوی لقمه ای نان به تهران و اراک رفته بودند. دیگر صدای اویار به گوش نمی رسید. چوپان ده رحم خدا بیکار شده بود.
هر وقت از پدرم در باره ی عمویم جویا می شدم می گفت: توی ده مانده؛ تنهاست. رییس شورای ده است. دنبال آب لوله کشی ؛. کار های حمام ده و برق است. یک درمانگاه هم دارند بین قهوه خانه و مارون درست می کنند. دیگر جمعیتی توی ده نمانده. ده خانوار هم نمی شوند. عمویت تنهاست. جوانی توی ده نمانده. آن هایی که ماندند می آیند از شهر نان و گوشت می خرند. این هم شد ده؟
تنهایی عمو نبی همیشه مرا به یاد سخن حاج آخوند می انداخت. حاج آخوند بیست سال می شد که مرده بود. در باره مرگ حاج آخوند بعدا می نویسم. من هم سری توی سرها در آورده بودم. اوایل پاییز سال1372 بود. پدرم زنگ زد و گفت اراک که خواستی بیایی؛ عمویت تهران است همراه خودت بیارش. عمو نبی هشتاد سالش بود. اندکی شانه هاش افتاده شده بود. اما سرحال و خندان بود. بغل دستم نشست با تویوتای کریسیدای سفید به سمت اراک حرکت کردیم. خودم رانندگی می کردم. ساعت 10صبح روز پنجشنبه بود. پرسیدم عمو چند روزه تهرانی؟ گفت یک هفته ای شد، پسر! این تهران خفه ام می کند. آقات که گفت می خوای بری اراک گفتم همراهت بیایم. تا سیر دل ببینمت. تو که فرصت نداری. گفتم عمو شرمنده.
وارد اتوبان تهران قم شدیم. عموم گفت عجب ماشینی یه مثله کشتی می مانه، مال خودته؟ گفتم نه مال اداره ست. دست من امانته گفت خر مال کسیه که سوارشه. گفت حالا می خوام برات یه قصه ای تعریف کنم تا بخندی! کدام قصه؟ گوش کن پسر پریشب مجلس خواستگاری بود. خواستگاری کی عمو؟ خواستگاری من؟ باورت می شود آمده بودند خواستگاری من! حالا عمو نبی دارد با تمام صورت می خندد . چشم های زیتونی اش برق می زند. عشرت( دختر عمویم) گفت داشی یک خانم خیلی خوبی همسایه ما هست تو را دوست دارد. وقتی فهمید تنها هستی مرا قسم داده به سر جدم که تو را راضی کنیم با هاش ازدواج کنی. تو هم که تنهایی ما همیشه خیالمان پیش توست. اگر ناخوش بشی کی به دادت می رسه. کی لقمه نان یا تک آبی به دستت می ده. کی لباست را می شوید. تهران هم که پابند نمی شی. خانه هر کدام ما فقط شبی می مانی و کله سحر می زنی به چاک. می دانی پسر حوصله جر و بحث با بچه ها را ندارم. تهران خفه ام می کند. از این همه ماشین و دود و دم و آدم نفسم می گیرد. صبح که می شود باید از توی مهتابی به چما نگاه کنم تا راسوند را ببینم. بیلم را بردارم. نه این که کاری انجام بدهم همین جور بیل برشانه از کنار چما، از کنار زمینای خشک می روم تا حمریان. تا نهر ارمنی کش که پاک خشکیده؛ پسر این پتروشیمی عجب اژدهایی بود انگار همه ی آب مارون و بقیه آبادی ها را بلعید. انگار مارون یکهو آتش گرفت.جوان ها تار و مار شدند. نمی دانی تهران باچه والذاریاتی زندگی می کنند. رفتم خانه پسر رضا جان علی روزنامه کف اتاقش انداخته بود. مارون برای من از تهران بهتره. تهران عرصه به م تنگ می شود. خلاصه داشتم داستان خواستگاری را برایت می گفتم. به عشرت گفتم آخر دختر جان زن که نمی رود خواستگاری مرد! گفت چرا نمی رود مگر خدیجه از حضرت پیغمبر خواستگاری نکرد. این خانم مثله خدیجه پولداره؛ خانه بزرگ سه طبقه داره؛ بیست سال هم از تو سن و سالش کمتره. سواری قرمز هم زیر پاش هست. تو از جدت خوش شانس تری ! چهارستون بدنش هم آزاده؛ حالا تو موافقت کن تا با دخترش شب بیان خانه ما. اگر پسند نکردی اختیار با خودته نپسند. گفتم دختر جان جهان که نمرده, جهان پر زد و رفت همیشه خدا پیش چشمم هست. صداش هم توی گوشمه. همین تک و توک آدمایی که توی ده ماندند برایم مضمون کوک نمی کنند ، نمی گویند آقا نبی سر هشتاد سالگی رفته زن گرفته. جوان ها دستشان خالیه نمی توانند زن بگیرند، توی فکرم برای بچه های رحم خدا کاری کنم. نه دختر جان راضی نیستم. پسر آنقدر حرف زدند که مخم را خوردند عاصیم کردند. گفتند یا باید تهران بمانی یا زن بگیری تا خیال ما راحت شود. از ناچاری قبول کردم! به خانمه خبر دادند. اسمش گوهر خانه و اصلیتن کرد مهابادی است دعوت کردند که شب بیاید. انگار پر سیمرغ را آتش زدند هنوز تاریک نشده بود که آمد. دست نماز گرفته بودم نماز بخوانم، عشرت گفت حالا نماز که همیشه هست. گفتم نه سفارش حاج آخوند را زمین نمی اندازم این خانم زود آمده. نگذاشت نمازم را بخوانم. گفتم خیلی خوب تا نماز مغرب نخوانم نمی آیم. عشرت گفت توی حیاط با هاشان حرف می زنم شما هم زود بخوان.
پیراهن نو ابراهیم آقا را تنم کردند. پیراهن سبز سدری ، نو بود عشرت اتوش کرده بود تا تای پیراهن صاف شود. پسر به خیالم این اولین و اخرین پیراهن اتو شده ای بود که پوشیدم. یقه پیراهن مثل فنر گردنم را می خورد. خدا رحم کرد که کت و شلوارش را نپوشیدم. خشتک شلوارش تنگ بود. جیت مانده بودم توی شلوار! گفتم بابا رحم کنید اصلا زن نمی خواهم. می خواستند آبرو داری کنند که داماد نو نوار باشد. عمو نبی باصدای بلند خندید خلاصه رسوایی پسر. حالا بدبختی خجالت هم می کشیدم. جهان را که گرفتم همه کارها را ننم خدا بیامرز انجام داد اصلا نوبت به من نرسید که حرفی بزنم. یکهو دیدم جهان مثل دسته گل توی بغلمه. این دفعه پاک فرق داشت. سرت را درد نیاورم. پسر مثل رخش وارد اتاق شد. بلند بالا و سفید مثل شیر برنج. موهاش مثل زرد چوپه بود و لباش مثل پیاز قرمزو چشمش هم مثل برگ صنوبر. یک نگاه خریداری به من کرد و من هم سری تکان دادم. بدبختی خنده ام گرفت انگار چهار نفر داشتند قلقلکم می دادند. هی لبهام را به دندان می گرفتم دیدم پسر حریف خنده نمی شوم گفتم ولش کن بابا. با صدای بلند خندیدم و گفتم خیلی خوش آمدید. حالا مگر آرام می گرفتم عشرت هی لب گزه می کرد. خانمه گفت چقدر خوش حالم که شما این جور سرزنده و شاد هستید. نمی دانستم چه جواب بدهم بر و بر نگاه کردم! هر وقت سرم را بالا می گرفتم می دیدم گوهر خانم دارد راست توی چشمم نگاه می کند. هی با طره های زرد موهایش بازی می کرد. چادرش را هم انداخته بود روی شانه. پسر یک دفعه دیدم روسری اش را شل کرده داده عقب؛ روسری از پشت افتاد روی چادرش. به اندازه ی یک بافه یونجه آفتاب خورده مو داشت! نه بر داشت و نه گذاشت و گفت مجتهدا گفتن وقت خواستگاری زن می تواند سر کل بیاید! درسته این حرف؟ گفتم آره عمو بیشتر از این هم گفتند! عمویم که از تعجب دهانش باز مانده بود گفت نه نه !گفتم چرا عمو. گفت پس جاهای خوبش را برای خودشان بر می دارند.
گوهر خانم گفت آقا به سر جدت مهرت به دلم افتاده. این خانه سه طبقه روبروی خانه عشرت خانم شما مال من است. طبقه دوم دخترم زندگی می کند طبقه سوم هم پسرم. هر دو ازدواج کرده اند و سی خودشان هستند. طبقه اول می ماند برای من و تو! چهارصد متر حیاط دارم. باغچه دارم. یک باغ هم کرج دارم. تابستان ها می توانیم برویم باغ کرج. حالا آقا شما راضی هستی! گفتم خدا باید راضی باشد گوهر خانم. شما که الحمدلله خانم همه چی تمامی. اما این جور که پیداست شما می شوی شوهر من! خانه و باغ و اسباب خانه و ماشین همه از توست من هم می شوم جزو املاکت! اگر راستی راستی مهرم به دلت افتاده خب بیا برویم مارون. من آنجا زمین و باغ و خانه و قلمستان دارم. رییس شورای ده هستم. تو هم می شوی زن من و خانم خانه.
عشرت گفت ببین داشی پیداست موافقی عقد کنیم. در باره این که تهران بمانی یا مارون بعدا می شود صحبت کرد. گفتم دخترم بعدا ندارد پیداست که گوهر خانم مارون نمی آید. ایشان اینجا رئیسه بنده هم در مارون. آب ما توی یک جوی نمی رود. دختر گوهر خانم هم گفت؛ عشرت خانم راست می گوید بگذاریم بعد. با خودم گفتم نکند دخترم به این ها گفته راضیم می کند که تهران بمانم گفتم نه از قدیم گفتند باید عروس را دم حجله کشت! گوهر خانم خندید و گفت نه آقا گربه را دم حجله می کشند نه عروس را. گفتم ببین تو سوادت هم از من زیاد تره چند کلاس درس خواندی؟ گفت پنج کلاس. گفتم من سه کلاس بیشتر نخواندم. خلاصه معامله مان نشد. پیدا بود سر نمی گیرد. پسر تهران آدم را خفه می کند. ما که همه عمر توی صحرا بوده ایم تهران طاقت نمی آوریم. وقتی می خواستند بروند. گوهر خانم دستم را گرفت. دودستی گرفت و گفت سر جدت آقا مواطب خودت باش. چشماش هم پر از اشک بود. پسر عاشق شده بود. انگار بدش نمی آمد ماچم کند! وقتی اشکش را دیدم دلم بفهمی نفهمی لرزید و یک دفعه جهان آمد پیش چشمم. انگار داشت با کف دست آرام به گونه اش می زد و می گفت: آقا نبی!
از عشرت پرسیدم مواظب خودت باش یعنی چه؟ گفت وقتی کسی یکی را خیلی دوست دارد همین را می گوید.
این هم داستان عروسی عموت! گفتم حق با شماست عمو؛ کاشکی آن خانم مارون می آمد. نه پسر جان انصاف نبود مارون هم برای او می شد زندان، دقمرگ می شد. خدا را خوش نمی آمد. هر کسی را بهر کاری ساختند. نه من آدم تهرانم و نه او آدم مارون بود. من که اصلا نمی خواستم بیایند عشرت پیله کرده بود. گفتم عمو نگران هستند تنها توی ده مانده ای اگر سینه پهلوکنی سرما بخوری کی به دادت می رسد. رحم خدا پشت خانه ما زندگی می کند. به آن ها می رسم زن و دخترش هم به م رسیدگی می کنند. رحم خدا بیکار است دست خطی بنویس ببرم کمیته امداد بلکه برایشان کمکی بگیرم. پسر! آه در بساطشان نیست اما هر شب می زنند و می رقصند. الکی خوش به معنای واقعی این ها هستند. رحم خدا مثل دودکش حمام یک سره سیگار دود می کند. پاک ریش و سبیلش را دود سیگار زرد کرده. همه دندان ها سیاه. مصیبتی شده. یه بار بردمش بیمارستان. همیشه سردرد داره. حالا قلمستان ها را که بریزم می خواهم کمکشان کنم. می خواهم صد هزار تومان به شان بدهم. تو هم کمک می کنی؟ آره عمو من هم صد هزار تومان می دهم. خوبه تو یک شش هفت ماه دیگر بده.
گفتم عمو می رویم خانه ما بعد فردایی وقتی شما را می رسانم مارون. گفت حالا دلم برای مارون پر می زنه، می شود اول برویم مارون بعد می آیم خانه شما؟ گفتم چرا نمی شود شب جمعه است می رویم سر قبرستان فاتحه ای برای اموات می خوانیم. رفتیم. آفتاب پسین ملایم و مطبوع بود. عمویم کنار قبر جهان نشست، شروع کرد داستان خواستگاری را برایش تعریف کردن. من رفتم سر قبر حاج آخوند. به عموم هم گه گاه نگاه می کردم؛ دست ها و سرش تکان می خورد. انگار با یک زنده حرف می زد. محسن پسر حاج آخوند آمد کنار دستم. خیلی سال بود محسن را ندیده بودم. پیر و نزار شده بود. دندان در دهانش نبود، لبهاش مچاله شده بود. مثل همیشه شرمگین می نمود. احساس کرد می خواهم سر قبر حاج آخوند بیشتر بمانم خدا حافظی کرد و رفت. سخن حاج آخوند به یادم آمد: تو تنها و مظلوم می میری. عمویم تنها بود.مارون هم تنها شده بود. جوشش زندگی در ده نبود. صدای کسی از توی بلند گوی دستی آمد. های پفک شکلات اسمارتیس نوشابه...چما در برابرم بود به رنگ خاکستر. عمویم آمد فاتحه ای برای حاج آخوند خواند.خم شد سنگ قبر را بوسید. پسر! از اولیا الله بود. بچه ها را خیلی دوست داشت. در برابر سادات هم دست و دلش می لرزید. می گفت این سادات بویی از قطره ای از خون پیامبر و فاطمه در رگ هایشان است. سالی یک بار بعد از عید فطر به قم می رفت. خمس و سهم امامش را به آقای بروجردی می داد. گفته بود ند وکیل است در خود مارون مصرف کند. گفته بود همانقدر در ده مصرف می کند می خواهد خاطرش آسوده باشد. از هیچ کس خمس و سهم امام نمی گرفت. خدا حقش را بر ما حلال کند. تو تا حالا شنیدی آخوند با بچه ها بازی کند، با همه رفیق باشد. برای بچه ها حکایت بگوید؟ یک وقتی یک آیه اللهی آمده بود مارون. آمده بود دیدن حاج آخوند. از او اصرار که دست حاج آخوند را ببوسد و حاج آخوند هم نمی گذاشت. آیه الله گفت نذر کردم که بیایم دستت را ببوسم. می دانستی وقت قنوت نمازمرد؟ قنوت نماز مغرب.
عمویم به گریه افتاده بود. حاج آخوند روح مارون بود. نمی دانم به چه چیز مارون این جور دل بستم. شاید هم همه این یاد ها که اینجا زنده هستند.اسیرم کرده. عمو نبی همراهم نیامد گفت چند روز دیگر برای کارهای ده باید بیایم فرمانداری به خانه شما هم سر می زنم. دیگر عمویم را ندیدم.
*
مادرم زنگ زد گفت زود بیا اراک عمویت به رحمت خدا رفته. کی؟ همین امروز، دو سه تا جوان رفتند کتکش زدند تا نشانی پول هاش را بدهد. تازه چوب قلمستان فروخته بود. گلویش را فشار دادند. تمام کرد. عمو نبی تنها و مظلوم مرده بود. پسر رحم خدا با یکی دونفر دیگر رفته بودند سراغش. یک پاکت صدهزار تومانی از توی گنجه اش برده بودند. همان پولی بود که عمویم برای همان ها گذاشته بود.
حاج آخوند من چطور می میرم؟
حاج آخوند بی آن که در چشم عمویم نگاه کند گفت: تنها و مظلوم.
مهر ماه/ 1387

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (18)