جان علی

همیشه مارون پر از فریاد و جارو جنجال جان علی بود. خوش نشین بود، پس از سال ها شاگرد شوفری و آوارگی در بیایان ها ؛ کامیون انترناش قراضه ای خریده بود. مثل آدم چلاق کامیون یک وری بود و سمت راستش پایین تر. انگار نمی توانست درست بایستد. وقتی هندل می زد کامیون روشن نمی شد. خانه اش نزدیک قصابی ده و کنار میدان بود. همیشه کسی پیدا می شد که به جان علی کمک کند و هندل بزند تا صدای قارقار کامیون بلند شود و یک باره خنده بر لب همه بنشیند و جان علی گاز بدهد و دود سیاه گازوئیل میدان ده را پر کند. زمستانا مشکل چند برابر می شد می بایست زیر موتور ماشین آتش روشن کند.
در دوران جنگ دوم جهانی انگلیسی ها نزدیک مارون اردو زده بودند. کامیون بازمانده همان روزگار بود. رنگ سبز تیره لجنی نشانه نظامی بودن کامیون بود. پدر بزرگم می گفت آن وقتا یک هندی که عمامه داشت و ریشش را توی تور می کرد راننده کامیون بود. بار کامیون از تخته های باریک سبز روشن درست شده بود. خیلی از جاها تخته ها شکسته یا پوسیده بود. دیواره بار مثل پنجره فولادی سوراخ سوراخ بود. همه مارون بود و همین ماشین! کس دیگری ماشین نداشت، این کامیون هم آنقدر قراضه و شلخته بود که کسی آرزو نمی کرد چنان ماشینی داشته باشد. جان علی همیشه به کامیونش فحش می داد. ای کله پدر کسی که تو را پس انداخت!. ای کله پدر آن که تو را به من انداخت و ای کله پدر نرگس! نرگس زن جان علی بود. نمی شد جان علی به کامیون فحش بدهد و سهم زنش را فراموش کند. بهرام پسر جان علی هم سن و سال من بود. می گفت عموم( به پدرش از زبان پسرعموش که با آن ها زندگی می کرد می گفت عمو) وقتی خوشه ننم را گاز می گیره پاک تنش را سیاه کرده. وقتی خلقش تنگه ننم را کتک می زنه. وقتی هم نه بدخلقه و نه خوش خلق یک ریز فحش میده. با کامیون دعوا داره به ننم فحش میده. همیشه خدا می گه ای کله پدر نرگس! ننم هم لبش را به دندان می گیرد و می گوید: دستش تنگه حق داره. مبادا دوستش نداشته باشید. گاهی دو ماه می گذرد بار پیدا نمی کند. هر کس دیگر هم بود خلقش تنگ میشد. اتاق بزرگ خانه ما-اتاق چهار دری- رو به میدان ده باز می شد و صدای جار و جنجال جان علی به گوش می رسید.
یه روز نرگس پیش عموم آمد و گفت آقا نبی سر جدت یه دعایی بنویس جان علی خوب بشه. نگرانم این همه حرص می خوره سکته کند و پس بیفتد. سایه سر ماست خدا سایه ت را نگاهداره. عموم هم می گفت تا خدا نخواهد که دعا اثر نمی کند و اثر هم کند بی خبر جان علی من نمی نویسم. نرگس هم جرئت نمی کرد با جان علی دراین باره صحبت کند. تا این که به نحو غریبی صدای فحش و جنجال جان علی خاموش شد و به قول پدر بزرگم: کشمات! انگار جان علی از این رو به آن رو شده بود. بعضیا می گفتند چیز خورش کرده اند. بعضی از عمو نبی می پرسیدند که دعای نظر بندی نوشته. هیچ کس نمی فهمید چه شد که جان علی کشمات شد! یه چیزی توی ده کم شده بود! یک بیت شعر هم پشت بار کامیون جان علی تازگیا نوشته شده بود. با مخلوط مرکب و دوا گلی نوشته بود:
"مرا رازی ست اندر دل اگر گویم زبان سوزد"
من هم خیال نمی کردم که این شعر بقیه هم دارد. با خودم می گفتم این خاموشی جان علی باید یه رازی داشته باشد. هر چه از بهرام پرسیدم او هم نمی دانست که چه اتفاقی افتاده است. گفتم این شعر پشت کامیون تازه است. گفت تو می دانی که پدرم سواد نداره نمی دانم این شعر را کی به اش یاد داده. نرگس هم به زن عموم گفته بود جان علی پاک عوض شده. انگار نه انگار که همان جان علی خودمانه!
هر چه کوشیدم راز جان علی را پیدا کنم راه به جایی نبردم. تا این که به شکل کاملا تصادفی جان علی را دیدم. سال ها گذشته بود. موهای سر جان علی یکدست سفید شده بود. کامیون انترناش را فروخته بود و یک کامیون بنز دست دوم خریده بود. سلفچگان سر راه اصفهان منتظر ماشین عبوری بودم. اگر از ایران پیما بلیط می گرفتم. بلیط اراک اصفهان یازده تومان می شد. 25 ریال می آمدم تا سه راه سلفچگان. از سلفچگان هم معمولا با پنج شش تومان می رفتم اصفهان. منتظر ماشین بودم. دیدم جان علی دارد می آید. با ذوق دست تکان دادم. کامیون رد شده بود. دنبالش دویدم. سرعت کامیون کم شد اما همچنان می رفت. تا این که بغل گرفت و ایستاد. سیصد متری جلو رفته بود. دویدم و نفس زنان خودم را به کامیون رساندم. جان علی سلام! سلام پسر بپر بالا!
گفت ناهار خوردی؟ گفتم الان ساعت هفت صبحه! گفت راننده بیابانی که باشی خودت وقت صبح و ظهر و شب را تعیین می کنی! ساعتم ندارم. ساعتم افتاب و ماه است دیدی جفتشان مثل ساعتند. ساعت طلای من افتاب ست و ساعت نقره ماه.هر دو ساعتم را گذاشتم توی طاقچه آسمان. من دیشب صبحانه خوردم حالا باید ناهار بخورم. رد خورم نداره. می خوای تو صبحانه بخور. یه رستوران خوب می شناسم مخصوص تریلی و کامیونه. بقیه رستورانا فقط به راننده اتوبوس غذای درست درمان می دهند. نگاه داشت. به شاگرد رستوران گفت ناهار منو بیار یادته که؟ گفت آره چهار سیخ کوبیده سه تا برگ یه پارچ دوغ یه بشقاب بزرگ ریحان با دو تا پیاز درشت قرمز! گفت احسن به شیری که تو را خورد! سید تو هم یه چلو کباب بزن تو رگ روشن شی. نصف من که می خوری! جان علی بالای صد کیلو به نظر می آمد. اما کاملا سر دست بود و چالاک. موهاش هم ژولیده و براق. انگار با دست گریسی موها را صاف کرده بود. یه سلطانی برای سید بیار! گفت ناهار من از سه تا سلطانی هم چربتره. گاهی هم دو روز چیزی نمی خورم حساب و کتاب ندارم.
از خاموشی غریب جان علی سیزده سال می گذشت. خانه شان را آورده بودند اراک. پشت کشتارگاه زندگی می کردند. بیشتر با کامیونش گاو و گوسفند برای کشتارگاه می برد. برای همین کامیون بوی طویله می داد. جان علی هم بوی گوسفندی که در زمستان آب ندیده باشد. خب سید حالا کلاس چندی؟ کلاس پانزده!
چقدر دیه باید بخوانی؟ تا کلاس بیست! آن وقت دیگه ته اش را به امید خدا در می آری! نه بابا تمام نمیشه که. درس که ته نداره. آخرش مثل حاج آخوند ملا می شی؟ نه! چرا ؟ برای این که حاج آخوند جور دیگری درس خوانده بود. درسش هم با درس ما فرق داشت. پسر درس همانه که حاج آخوند خوانده بود! جان علی یه سئوالی دارم ؟ آرام نگاهم کرد پری از ریحان را از توی بشقاب برداشت و به دندان کشید. تو یک دفعه هیجده سال پیش پاک عوض شدی. ارام شدی.همه حیرت کردند. بهرام هم حیرت کرده بود. چه شد؟ پشت کامیونت هم نوشتی:" مرا رازی ست اندر دل اگر گویم زبان سوزد!"
گفت آن راز را به گور ببرم؟ درسته ، برای هیچ کس نگفتم. حتی برای نرگس هم که حالا پا درد داره و گوشه خانه افتاده تعریف نکردم. کسی هم دیگر جویا نشد، تو هنوز یادته؟ گفتم آره یادمه، تعریف می کنی؟ تعریف کردنش به حال خوش احتیاج داره. تو کجای اصفهان زندگی می کنی؟ خوابگاه دانشگاه، خوابگاه همدانیان اتاق 24. خیلی خوب فردا نه پس فردا می آیم دنبالت. ماشین را می گذارم گاراژ. گفتم خیلی خوبه می رویم دامنه کوه صفه به یاد راستوند! انگار واژه راستوند او را تکان داد، زمزمه کرد راستوند. همه چیز از راستوند شروع شد. پیدا بود که دیگر اشتهای زیادی نداشت ،باغذا بازی می کرد، من هم احساس می کردم که پنجره ای به سوی راز گشوده شده . حدس می زدم که راز با راستوند نسبتی دارد. چه نسبتی؟هم بی تاب بودم که زودتر از راز با خبر شوم و هم نگران بودم که اگر شتاب کنم، جان علی اگر ویرش نباشد و حالش را نداشته باشد حرفی نزند.
صبح زود شنبه جان علی آمد خوابگاه. با اتوبوس آمده بود. از نگهبانی زنگ زدند. گفتم عمویم هستند. رفتم آوردمش خوابگاه. دید هر دو هم اتاقی ام(عدنان و ابراهیم) به عربی حرف می زنند. از این که بساط چای و سیگار روبراه بود خوشحال شد. ابراهیم به جان علی سیگار کنت تعارف کرد. گرفت و کشید. آخرش گفت اما اشنو یه چیز دیگه است! سیگار باید تمام سینه ی آدم را پر کند. این سیگارا از پشت لب آن طرفتر نمی رود. چقدر این سیگارا مثل دخترای شهری ناز دارند! یک بسته سیگار اشنو ویژه خریده بودم. به ش دادم. رفتیم به طرف کوه صفه. هوا خنک بود. گاهی هم نم بارانی چهره مان را خنک تر می کرد. جان علی داستان را برایم تعریف کرد. بدون مکث حرف می زد. گرم شده بود. قوی و چالاک بود. گمان می کردم وزن زیادش او را به زحمت می اندازد. کاملا راحت و روان می آمد. صدای او بود و نسیم خنک پاییزی. من هم یکسره گوش بودم. وقتی اولین جمله را گفت راز را فهمیدم. کلید راز حاج آخوند بود...
" هنوز آفتاب نزده بود که دیدم صدای حاج آخوند از توی حیاط می آید. صدایم می کرد. جلدی از خانه بیرون آمدم و سلام کردم و تعارف کردم که به خانه بیاید. سرشیر تازه هم جهان خانم برایمان آورده بود. حاج آخوند گفت روزه ام می خواهم بروم راستوند می آیی با هم برویم تنها نباشم؟ اصلا نمی توانستم بگویم نه! حرف حاج آخوند را که کسی زمین نمی انداخت. رفتیم راستوند. آفتاب بالا آمده بود. برف هم بالای کوه بود. مانده شده بودم. حاج آخوند خوش بنیه بود. تو یادته وقت درو او از همه بهتر درو می کرد. داسش هم بزرگتر بود. به دروگر ها روزی پانزده تومان می دادند، دستمزد حاج آخوند 25 تومان بود. به اندازه سه نفر کار می کرد. در درو هم معلومه که دروگر چند مرده حلاجه، نمی تواند لاپوشانی کند. روزه هم بود. تا یادمه همه تابستانا روزه بود. مگر رمضان به تابستان می افتاد. آن هم فقط عید فطر روزه نبود. می گفت باید به بدرقه ماه رمضان رفت. دروگرا می بایستی دست کم روزی شش بار نان و کره و عسل بخورند که زیر برق آفتاب نا پیدا کنند برای درو کردن. نان و گوشتشان به کنار. حاج آخوند فقط یک بار وسط روز دست از کار می کشید آن هم برای نماز. همه ما انگشت به دهان مانده بودیم که صد قل هوالله چه جنمی دارد. از نا نمی افتاد. کوه هم همانجور بود. می دید به نفس افتادم ملایم می رفت. یک دفعه وسط کوه دستم را گرفت و گفت جان علی یک تقاضایی از تو دارم. توی چشمم سیل کرد. تو که می دانی توی چشم حاج آخوند نمی شد سیل کرد. قلبم می زد. گفتم آقا من نوکر شما هستم هر چه شما بفرمایید. گفت هر چه بگویم عمل می کنی؟ گفتم البته آقا. ما مارونی ها جانمان را فدای شما می کنیم. گفت پس به من فحش بده! انگار مار زنگی نیشم زده بود. جم نمی خوردم. خیال کردم درست نشنیدم. گفتم چه فرمودی آقا؟ گفت: گفتم که به من فحش بده. توی کوه هستیم کسی که نمی شنود. گفتم دورت بکردم آقا زبانم لال چطور می شود به شما فحش داد. گفت بسیار خوب پس به زن من فحش بده! گفتم آقا قربانت برم من سکینه خانم را مثل مادرم دوست دارم چطور فحش بدهم. گفت بسیار خوب پس به زن خودت فحش بده! یک دفعه سید انگار برق گرفتم. تو یادت نیست یکی از مارون خاک سرخط کار می کرد برق فشار قوی گرفته بودش. شده بود مثل جوجه ای که توی تنور ذغال بشود. فهمیدم حاج آخوند چه می خواهد بگوید. گفتم اقا غلط کردم اشتباه کردم شما ببخشید. گفت جان علی، خدا تو را می بخشد شرطش این است که دیگر فحش ندهی. من از خجالت چشم هام را بسته بودم که از شرم مردم. می دانی چه شد سید؟حاج اخوند دستم را بوسید و لبخند زد. کاش زمین دهان باز می کرد و مثل قارون توی خاک می رفتم. از خجالت به گریه افتادم سرم را گذاشتم روی شانه حاج آخوند سیر دلم گریه کردم. سید از همان وقت تا دهان باز می کردم به کسی حرف نامربوط بزنم. حتی به کامیونم حاج آخوند می آمد جلوی نظرم و بعد گرمی لب هایش را روی دستم حس می کردم. از آن وقت تا حالا هیجده سال می گذرد، حاج آخوند هم به رحمت خدا رفته، خدا شاهده که دیگر به شمر هم فحش ندادم!. نمی دانی حاج آخوند با دلم چه کرده. جادو هم این جور نمی شود.
اصلا نفهمیده بودیم ، خیس باران بودیم. چشمان جان علی هم نه بارانی که توفانی بود.

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (27)