باغ انگور

مدرسه مارون چهار تا اتاق داشت ؛ دو کلاس درس و دو معلم. به آقای سهراب اخوان می گفتیم آقای مدیر. هم مدیر بود و هم ناظم و هم معلم. مجرد بود. سایه ای از موی سفید بر شقیقه هاش افتاده بود. در اتاق کوچک مدرسه زندگی می کرد. یک تخت سفری تاشوگوشه اتاق بود. یک فرش چهارمتری که کدخدا داده بود توی اتاق افتاده بود. فرش بته با بیم سبز مغز پسته ای. میانه فرش درست وسط ترنج به اندازه کف دست آقای مدیر قلوه کن شده بود. چند تا کارتن کتاب داشت. آقای اخوان عینکی بود و سبیل سیاه درشتی داشت، مثل چتری دخترا سبیلش لب پایین اش را می پوشاند. یه وقت عاطفه دختر کوچک کبرا که سه سالش بود، به آقای مدیر اشاره کرده بود و از مادرش پرسیده بود، ننه ! این دهن نداره، لب نداره! آقای اخوان خندیده بود و دهانش را باز کرده بود. باز باز! کبرا هم گفته بود سیل کن ننه! دهنش قد یک گواله است! عادت داشت با شست و اشاره دست چپ سبیلش را رو به پایین مرتب می کرد. گاهی هم تاری را می کند و نگاه می کرد. همیشه توی خودش بود. کم حرف می زد و کمتر می خندید. بعدا فهمیدیم برادرش توده ای بوده و اعدام شده. آقای اخوان عکس شاه را توی اتاقش زده بود. توی هر دو کلاس و دفتر مدرسه هم عکس شاه بود. اول همه ی کتابای درسی هم عکس شاه و اشرف وفرح و ولیعهد بود. همه شان لبخند می زدند. بالای قاب عکس شاه یک تکه مقوا سه گوشه بود روش نوشته بود: خدا شاه میهن. خدا بالا بود و شاه دست راست و میهن دست چپ. خانم منصوری معلم سه کلاس اول و دوم و سوم بود. هر سه کلاس توی یک کلاس بودند! کلاس اولی ها ردیف جلو می نشستند و کلاس دومی ها ردیف وسط و کلاس سومی ها هم ته کلاس. آقای مدیر هم معلم سه کلاس چهار و پنج و شش بود. اول زمستان خانم منصوری نیامد. گفتند مرخصی دارد. یک ماهی نمی آید تا بزاید. هر شش کلاس رفتیم توی یک کلاس. کلاس آقای مدیر که بزرگترین اتاق مدرسه بود. و هر دو پنجره اش رو به چما باز می شد. قرار بود به جای خانم منصوری معلم دیگری ییاید که نیامد. آقای اخوان خوب درس می داد. مثل" آش همه چی قاطی" همه مطالب از کلاس اول تا ششم به گوشمان می خورد. سرمای سختی بود.نزدیک نیم متر برف آمده بود. گاهی وقتا که آفتاب بود زنگ تفریح توی حیاط می آمدیم. تا این که رنگ چشم های آقای اخوان سفید شد و رنگ پوستش زرد. زرد مثل زردچوبه. عمو نبی می گفت یرقان گرفته. با دعا هم خوب نمی شود. حاج آخوند گفته بود باید آب پنیر و سکنجبین بخورد و ماهی زنده قورت بدهد !
با مملی و احمد پسر عموم و فضل الله رفتیم از دوزاغه ماهی گرفتیم. ماهیا را ریختیم توی کوزه آوردیم. یک ماهی قرمز و پانزده تای بقیه سیاه و خاکستری. آقای اخوان ماهی قرمز را نخورد. اما روزی سه تا ماهی سیاه و خاکستری قورت می داد. باز هم برایش ماهی گرفتیم. ماهی ها را توی لگن ریخته بود و وقتی توی تخت استراحت می کرد به ماهیا نگاه می کرد تا زردی اش برود. اما نمی رفت. ملافه سفید رختخوابش زرد شده بود. برای اداره آموزش و پروش اراک پیغام فرستاد که کسی را به جایش بفرستند. نفرستادند. در اراک هم کسی را نداشت اصلا اهل قودجان خوانسار بود. برای همین همیشه می گفت گلستان کوه زیباترین نقطه عالم و لاله واژگون قشنگ ترین گل دنیاست. برایمان تعریف کرد که به لاله واژگون گل اشک هم می گویند. گفت برادرش که به دستور شاه اعدام شد، خیلی این گل را دوست داشت. یک نقاشی لاله واژگون به رنگ قرمز- بنفش به دیوار اتاق آقای مدیر در مدرسه آویخته بود. گفت نقاشی برادرش است.
حاج آخوند می خواست آقای مدیر را به خانه خودش ببرد تا آنجا به او بیشتر رسیدگی کند، پدر بزرگم گفت خانه ما بزرگتر است و به مدرسه نزدیکتر. اتاق چهار دری را برای آقای مدیرآماده کردیم. تخت سربازی اش را آوردیم بالای اتاق گذاشتیم. جایی که وقتی دراز می شد یا تکیه می داد میدان ده مقابل چشمش بود. اولین حرفش هم همین بود: عجب چشم اندازی! و لبخند زد. می خواست مدرسه را برای یک هفته تعطیل کند تا حالش جا بیاید، حاج آخوند گفت من خودم به جای شما یک هفته ای به مدرسه می روم.
کلاس سوم بودم. دو هفته ای از زمستان گذشته بود که حاج آخوند شد معلم ما. البته او همیشه برای ما حکایت می گفت. لغت هایی را که بلد نبودیم از او می پرسیدیم. برای هر لغتی مثلی یا حکایتی روایت می کرد و شعری می خواند. اما معلمی حاج آخوند چیز دیگری بود. هفت روز معلم ما شد. به کتاب و درس مدرسه کاری نداشت.
پیراهن سفیدش را روی شلوار سیاهش انداخته بود. کلجه آستین کوتاه مشهدی به رنگ قهوه ای روشن پوشیده بود.
تکه گچی بر داشت و وسط تخته نوشت: بسم.. به میم بسم رسیده بود که یکهو کلاس ششمی ها و کلاس پنجمی ها گفتند: عجب دستخطی. از آقای مدیر هم بهتره. من هم با خودم گفتم از دستخط خانم منصوری هم بهتره. حاج آخوند زودی بسم را پاک کرد و مکث کرد و دوباره نوشت. این بار یواش یواش می نوشت. دیگر خوش خط نبود. کلمه ها را هم یکدست ننوشت. انگار بزرگ و کوچک بودند. گفت بچه ها خط آقای مدیر و خانم مدیر از این خط من بهتر است. پیش خودم گفتم آقای مدیر و خانم منصوری کی می توانند چنان بسمی بنویسند. چرا حاج آخوند خطش را خراب کرد؟ تازه گفت خط آن ها از این خط من بهترست نه این که خط آن ها بهترست! گفت بچه ها امروز ما در باره ی خدا صحبت می کنیم.
فرقی ندارد ارمنی و مسلمان همه ما با خدا حرف می زنیم. از 24 نفری که توی کلاس بودیم 8 نفر از بچه ها ارمنی بودند، پنج پسر و سه دختر از ده همسایه-حمریان- به مدرسه می آمدند. خب بچه ها حالا می خواهیم با خدا حرف بزنیم. خیال کنید خودتان تنها نشسته اید و می خواهید با خدا حرف بزنید. مثل این که با پدرتان صحبت می کنید یا مادر یا برادر و خواهر و یا دوست. خدا با ما دوست است. رفیق است، اسمش رحمان است یعنی با همه ی ما دوست است. اسم دیگرش رحیم است یعنی برای همیشه با ما دوست است. پیامبران هم دوست ما هستند. هیچ فرقی میان پیامبران نیست. مسیح و محمد، بچه ها برای هر دوشان دو تا صلوات بفرستید. فرستادیم؛ دوست ما هستند. خب حالا از هر کلاسی یک نفر بیاید برای ما تعریف کند چه جور با خدا حرف می زند از خدا چه می خواهد. شما ها تا به حال با خدا حرف زدید!؟ از بزرگترا شروع می کنیم.
برق نگاه چشمان سیاه و فراخ حاج آخوند جوری بود که گویی همه چیز را پیشاپیش می دانست. بچه ها خجالت می کشیدند حرف بزنند. خوش بختانه حاج آخوند بیشتربچه ها را مسلمان و ارمنی با نام می شناخت. با نام پدر و مادر و برادر و خواهر...سال ها بعد دیدم چنین دقت و حافظه حیرت انگیزی را بهمن بیگی مدیر دبیرستان عشایری شیراز دارد. مملی دستش را بالا گرفت و گفت: حاج آخوند اجازه! من بگویم؟ بگو پسرم. مملی آمد پای تخته. گالشای پدرش را پوشیده بود. هوا که خوب بود پابرهنه به مدرسه می آمد، اما توی برف و سرما که نمی شد. مملی چشمانش را بست و گفت:
"ای خدای مهربان؛ خدا جانم خدایا چنان کن سرانجام کار/ تو خشنود باشی و ما رستگار". برخی بچه ها شعر را همخوانی کردند. همان شعری بود که هر روز اول صبح سر صف دسته جمعی می خواندیم. مملی ادامه داد." خدا جان! همه ی زمینای دنیا مال خودته پس چرا به پدر من ندادی. این همه خانه توی شهر و ده هست چرا ما خانه نداریم. خدا جان تو خودت می دانی ما در خانه مان بعضی شبا نان خالی می خوریم. شیر مادرم خشک شده. حالا برای خواهر کوچکم افسانه دیگر شیر ندارد. خدا جان گاو و گوسفند م نداریم. اگر جهان خانم به ما شیر نمی داد خواهرم گرسنه می ماند. خدا جان ما هیچ وقت عید نداریم. تا حالا هیچ کدام ما لباس نو نپوشیدیم. اگر موقع عید هاسمیک به مادرم تخم مرغ رنگی نمی داد توی خانه ما عید نمی شد...
کلاس ساکت ساکت بود. مملی داشت با خدا حرف می زد اصلا انگار یادش رفته بود توی کلاس است. حاج آخوند روبروی پنجره ایستاده بود داشت از سمت چما به افق نگاه می کرد. بعضی بچه ها لب هاشان تکان می خورد. گریه شان گرفته بود . یکهو سونیا دختر خاچیک زد زیرگریه. همه بچه ها به سمت او نگاه کردند. حاج آخوند همچنان نگاهش به چما بود. آهسته گفت حرف بزن پسرم با خدا حرف بزن. بیشتر حرف بزن. مملی گفت : اجازه حرفم تمام شد. حاج آخوند رو به سمت ما کرد. او هم مثل سونیا بغض کرده بود. مملی را توی بغل گرفت و موهای سرش را بوسید و گفت با خدا باید همین جور حرف زد.
بهترین باغ انگور مارون مال حاج آخوند بود. همه تاک ها را خودش کاشته بود. کنار باغش هم باغ خاچیک بود. به باغ حاج آخوند خاچیک رسیدگی می کرد. باغ های انگور به حمریان نزدیکتر بود.خاچیک همیشه می گفت با باغ خودم خوبم و با باغ حاج آخوند خوشم. خاچیک هیچوقت انگور باغش را برای شراب انداختن نمی فروخت. می گفت باغ من همسایه باغ حاج آخوندست. انگور یاقوتی باغ حاج آخوند معروف بود. یاقوتی با دانه درشت و نیز انگور کشمشی سرخ. همان شب حاج آخوند با خط خودش نامه ای نوشت که باغش را به خانواده مملی هبه کرده است. به هر پنج نفرشان به نسبت مساوی. آقا مرتضی و کبرا و مملی وعاطفه و افسانه. هبه نامه را آورد عمویم و پدر بزرگ و چند نفر دیگر امضا کردند و یا انگشت زدند. عصمت دختر عمویم می گفت از همان روز اولی که حاج آخوند آمد مدرسه درس داد دیگر غیر از نان تا چهل شبانه روز غذای دیگری نخورد. یه پیاله شیر هم نخورد. ذکرش شب و روز استغفرالله بود. تابستان که شد و فصل انگور رسید غیر از آقا مرتضی که هر روز یک جعبه انگور برای خانه حاج آخوند می برد. بقیه ارمنی و مسلمان به خانه اش انگور می بردند. عصمت می گفت ما به عمرمان این قدر انگور ندیده بودیم وقتی باغ داشتیم نصف این هم نبود. همه باغ های انگور مارون و حمریان شده بود باغ انگور حاج آخوند. وقتی برای آفای مدیر تعریف کردم که حاج آخوند باغ انگورش را داد به خانواده مملی و برایش تعریف کردم که مملی با خدا حرف زد، آقای مدیر هر دو کف دستش را گذاشت روی پیشانی اش و گفت: خدا هست! بعد ها آقای مدیر برایم تعریف کرد که چطور یرقان و داستان باغ انگور سرنوشت فکری او را تغییر داد. می گفت هر دوی آن ها نشانه بود.


سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (25)