بوی عطر راسته عطارا

از زیر تیغ آفتاب گذشتیم و به بازار رسیدیم. در دهانه بازار یک ردیف لگن پر از سیرابی و شیردان و پاچه و دل و گرداله (قلوه) و جگر و پفی و گوشت تودلی گاو و گوسفند کنار پیاده رو( درست رویروی بانک ملی شعبه بازار) چیده شده بود. گوشتا را مثل لباسی که روی بند آویزان می کنند؛ لبه لگن آویخته بودند. فروشنده ها بعضی ایستاده بودند و برخی نشسته. سیگار دود می کردند و یا به جمعیت نگاه می کردند. بیشترشان لنگ حمام در دست داشتند. بعضیا لنگ را به کمر بسته بودند. شلوار ها ی سیاه شان از چربی و رنگ خون برق می زد. مگس ها( بعضی مگسا درشت و سبز بودند) دور تا دور لگنا جمع شده بودند که با صدای شترقّ لنگ حمام تارانده می شدند، چرخی می زدند و باز می گشتند. روبرو بوی نخودچی تازه می آمد. راسته نخود بریزا بود. سرطاس های بزرگ نقره ای توی گونی های بزرگ و بلند به شکل اریب میان نخودچی یا آرد نخودچی فرو رفته بود. تازه هفت سالم شده بود قرار بود بروم مدرسه. با حاج آخوند و پدربزرگم آمده بودیم خرید. وارد بازار که شدیم هوا یکهو خنک شد. خنکای دلچسب، انگار دوست داشتم ساعت ها همان طور میان بازار بمانم . اول رفتیم برای مادر بزرگم و سکینه خانم زن حاج آخوند ململ بگیریم برای چارقدشان. جلو مغازه یک توپ پارچه بود که تای آن را باز کرده بودند از روی پیشخوان تا نزدیک زمین پارچه آویخته بود و گاه با نسیم نرمی که از دریچه بالای سقف می وزید تکان می خورد. حاج آخوند پارچه را با دست لمس کرد. پرسید سید می دانی این برای چیه؟ نه. این پارچه اسمش کرباسه. از همه پارچه ها ارزانتر. این لباس آخر همه است کسی که می میرد لباس نو تنش نمی کنند. همه لباساشو در می آورند. همین پارچه را دورش می پیچند. پارچه فروشه ململ نداشت. رفتیم مغازه دیگری. مغازه دوم کرباس نداشت! حاج آخوند پرسید کرباس دارید؟ گفت نه. پارچه برای کت و شلوار داماد و پیراهن عروس دارم! حاج آخوند گفت سید یادت باشد در باره کرباس برایت تعریف کنم.
روبروی مغازه دانیال یهودی که از او پارچه ململ خریدیم؛ یک نفر جوراب می فروخت. ما به گیوه می گفتیم جوراب. جوراب ها دو جور بود تخته لاستیکی و تخته سنجانی. برای بچه ها جوراب تخت لاستیکی که ارزان بود می خریدند. پشت پاشنه جوراب یک تکه چرم قهوه ای خوش رنگ بود که موقع ورکشیدن پاشنه مثل پاشنه کش به کار می آمد. نرم و خوشبو بود.
رفتیم راسته بازار عطارا تا زرد چوبه و هل و گلاب و زعفران بخریم. بوی راسته عطارا نزدیک بود مدهوشم کند. با خودم گفتم بهشت هم حتما همین بو را می دهد. تصور کنید بوی هل و دارچین و زردچوبه و زعفران وزنجفیل و فلفل و چای سیاه و سبز و نبات و شکر سرخ و بارهنگ و گل گاو زبان و... وقتی در هم آمیخته می شود چه محشری می شود. وقتی در موزه های معروف دنیا روبروی تابلویی قرار می گیرم که توفان رنگ است بی اختیار در ذهنم تابلو توفان عطر بازار عطارا زنده می شود.
حاج آخوند گفت یادت باشد در باره بازار عطارا باهم صحبت کنیم. این حالا شد دو تا مطلب، یادت می ماند؟ بله حواسم هست. برگشتیم مارون. توی ماشین بین حاج آخوند و پدر بزرگم نشسته بودم پرسیدم آن دو تا مطلب را نمی گویید؟ حاج آخوند لبخند زد و گفت باشد یک سال دیگر که سواد یاد گرفتی. سواد یاد گرفته بودم فقط خواندن و نوشتن نمی دانستم! نصف کتاب نصاب را از حفظ بودم. شیرینی آن کتاب را وقتی خوب حس کردم. که چند ماه بعد، خانم منصوری سر احمد پسر اوسا محمد داد زد و گفت امسال سال سگه، من تو را ادب می کنم که تا سال دیگر بهتر شوی! گفتم اجازه خانم! سال دیگر بدتر می شود! پرسید چرا ؟ گفتم برای این که سال دیگر سال خوک است! با تعجب نگاهم کرد و گفت تو از کجا می دانی سال دیگر سال خوک است؟ برای این که خوک آخر کار می آید! یعنی چه؟ اجازه برایتان بخوانم؟ بخوانی! خب بله توی شعر آمده که خوک آخر کار می آید! بخوان. خواندم ، یک نفس خواندم
موش و بقر و پلنگ و خرگوش شمار
زین چار که بگذری نهنگ آید و مار
وآن گاه به اسب و گوسفندست حساب
حمدونه و مرغ و سگ و خوک آخر کار
از کی یاد گرفتی؟ اجازه از حاج آخوند. کلاس که تعطیل شد از من پرسید حمدونه یعنی چی پسر خوب! اجازه یعنی میمون!
حاج آخوند گفت سید صبر کن تا یک سال دیگر، یادت می ماند که؟ پدر بزرگم گفت ویرش هست. سال دیگر رسید. اول تابستان بود و مدرسه تعطیل شده بود. در طول سال گاهی با بچه ها حرف می زدیم که می خواهیم چه کاره شویم. هر کسی حرفی می زد. بیشتر بچه ها دوست داشتند توی مارون بمانند. و اقای مدیر یا معلم شوند. احمد پسر عموم که خیلی از اسب امنیه ها خوشش می آمد دوست داشت امنیه بشود و هر کس را که دلش خواست کتک مفصلی بزند! و روزی هر چه روباه است ببرد!
حاج آخوند آمده بود خانه ما، از او پرسیدم در باره آن دوتا مطلب؟ گفت هنوز که یک سال نشده! هفته آخر تابستان بود که رفتیم بازار حالا هفته اول تابستانه! نمی شود حالا بگویید؟ چرا که می شود. خوب گوش کن هر کسی در دنیا برای خودش کاری انتخاب می کند تا امرش بگذرد. یکی کشاورزی می کند یکی معلم می شود. یکی قصاب، یکی راننده. باید ببینی شغلت چه بویی می دهد. یادته آن پارچه فروش اولی چه جور کرباس را دم دید گذاشته بود؟ او منتظر بود که مشتری بیاید. بوی بازار عطارا هم دعوت می کرد که مشتری بیاید. پس می شود که کار آدم بوی مرگ بدهد یا بوی زندگی. توی این سال هایی که درس می خوانی ببین چه شغلی انتخاب می کنی؛ شغلت چه بویی می دهد. آدم می تواند بوی کارش را بفهمد. کشاورز بوی زمین و گندم می دهد و چوداربوی گاو و گوسفند؛ باغدار هم بوی باغ می دهد. سید آدما بوی شغلشان را می دهند! همیشه یادت باشد می خواهی بوی کرباس بدهی یا بوی عطر راسته ی عطارا.
چهار دهه بعد در سال 1379 وقتی فیلم "بوی کافور عطر یاس" فرمان آرا را دیدم انگار به نحو غریبی به چهاردهه پیش پرتاب شده بودم. از خودم پرسیدم سیاست چه بویی می دهد؟

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (18)