نگاهی دوباره به زندگی...

برف سنگینی باریده بود. روز دوم معلمی حاج آخوند بود. صبح اول وقت به مدرسه آمده بود. بخاری را روشن کرده بود. کلاس گرم گرم بود. آن قدر گرم که حاج آخوند کلجه اش را در آورده بود. جلیقه سبز یشمی پوشیده بود. دفعه اول بود که زنجیر نقره ای ساعتش را می دیدم. مثل گردن بند روی جیب کوچک جلیقه افتاده بود. گفت درس امروز ما در باره نگاه کردن است. درست نگاه کردن. رفت کنار پنجره کلاس ایستاد پنجره را باز کرد، باد تندی وزید. نگاهی به چما انداخت و گفت هر کدام ما از این پنجره یک جور به چما نگاه می کنیم. راستوند هم همین جوره؛ کسی که به قله راستوند رفته وقتی از همین پنجره به کوه نگاه می کند نگاهش با آن که نرفته فرق دارد.
بچه ها آب هم که می خورید به آب خوب نگاه کنید؛ کنار دوزاغه که می روید خوب توی چشمه نگاه کنید. هم آب را ببینید هم عکس خودتان را. به سنگای کف دوزاغه خوب نگاه کنید ببینید سنگا چه رنگی هستند.
رنگ گل پیراهن مادرتان چه جوره؟ به آن گل های ریز و درشت دقت کردید؟ بچه ها این تپه مارون که بالای سر ماست و حالا پوشیده از برفه، یادتانه پاییز چه رنگی بود.؟ بهار چه رنگی داشت؟
خب سونیا دخترم من خروس شما را توی حیاط خانه تان دیده ام. می توانی برای ما بگویی خروس شما چه رنگه ؟چند رنگه؟
بچه ها کی می داند که شکوفه ی سیب با زردآلو و آلوسیاه و انجیر چه فرقی دارد؟
بچه ها پشت و روی برگ صنوبر در اول بهار با آخر تابستان چه فرقی دارد؟
محمد علی تو می توانی برای بچه ها بگویی چه جور به گون نگاه می کنی؟ ریشه ی گون را کی تیغ می زنی؟ گون چه رنگیه؟ چه شکلیه؟
بچه ها تا حالا توی شهر نان خوردید! چرا نان های شهری ها بوی نان نمی دهد؟باید سرتان را توی تنور بکنید تا جخت بوی نان به دماغتان بخورد. چرا هر روز صبح مارون پر از بوی نان تازه است؟ رنگ نان شهر و ده چه فرقی دارد؟ چراشهری ها حسرت نان ده را دارند.
بچه ها قشنگ ترین اسب مارون کدام اسبه! همه داد زدیم: اجازه اجازه! اسب حاج آخوند! گفت بسیار خوب بچه ها حالا بگویید اسب من چه رنگیه؟
رو به من کرد و گفت: سید تو و احمد و محمود می دانید گاو تان چه رنگیه؟ می خواستم بگویم: اجازه زرد. با خودم گفتم اگر از لکه های کرم و قهوه ای روشن و ارغوانی اش بپرسد که مثلا لکه ارغوانی کدام سمت گاواست که یادم نیست.
ببینید بچه ها بعضی چیزا را باید خیلی خوب نگاه کنید بعضی چیز ا هم به یک بار دیدن نمی ارزد. توی اتاق آقای مدیر شما دو تا قاب است یکی عکس شاه و یکی هم لاله واژگون گلستان کوه. اولی را اصلا لازم نیست ببینید، دومی را همیشه دقت کنید. ببینید در چما لاله واژگون پیدا می کنید.لاله ی قرمز-آبی یا بنفش.
یاد بگیرید چه چیز هایی را باید دید و چه چیز هایی را نباید دید. چشم ها دروازه های کشور وجود ما هستند. گوش ها هم دروازه اند. همانطور که ما دهانمان را باز می کنیم و نان و پنیری، نان و گوشتی می خوریم. دیده اید باید غذا را خوب جوید تا درست فرو برود و هضم شود. چشم هم که چیزی را می بیند ؛ جویدن چشم همان دقت کردن شماست و ریز شدن در سرتاپای چیزی است که نگاه می کنید. فرقش این است که خوراک چشم دیر تر از یاد می رود و بلکه از یاد نمی رود.
می دانید بچه ها کی فهمیدم که درست نگاه نمی کنم؟ نوزده سالم بود برای درس و بحث رفتم نجف اشرف. دو سالی گذشته بود که هر چه کردم یادم نیامد خالی که گوشه لب مادرم بود جه جور بود. اندازه اش رنگش این که دقیق در کجای گوشه لبش بود....
خیلی خوب بچه ها الان کدام شما می داند که خال توی صورت پدر یا مادرش چه جور است؟ من یادم رفته بود. باور می کنید دیگر ویرم به درس نبود. از خودم خنده ام می گرفت که یک خال نمی گذارد حواسم جفت و جور باشد. به کسی هم نمی توانستم بگویم. معلمی داشتیم. از صحرا به مدرسه آمده بود. در جوانی چوپانی کرده بود. درس و بحثش همیشه بوی صحرا، بوی بهار ، بوی باران می داد. فهمید حواسم جا نیست. وقتی پرسید ابراهیم چه آتشی به جانت افتاده، نتوانستم حرفی نزنم. گفتم دلم برای مادرم تنگ شده است. گفت زود برو مادرت را ببین و برگرد. گفت همین امروز برو. من دو روز بعد رفتم. وارد مارون که شدم دیدم جلو مسجد جمعیت جمع شده بود. تا مرا دیدند خیلی تعجب کردند. بچه ها مادرم مرده بود. تابوتش توی حیاط مسجد بود. دست و پایم را گم کرده بودم. کاش زودتر می آمدم. رفتم کنار تابوت. سرم را گذاشتم لبه تابوت.اشاره کردم که از کنار تابوت مادرم آن هایی که نزدیک بودند دور شوند. هنوز مادرم را کفن نکرده بودند. ملافه آبی را کنار زدم به صورتش نگاه کردم. خال لبش گوشه سمت راست بود. خال ریز و سیاه وبراق. رنگ مادرم مهتابی شده بود و خال سیاه سیاه. از سیاهی برق می زد. نور سیاه!
با خودم عهد کردم که همه چیز را درست ببینم. اگر درست نبینم و فرصت از دست برود. کاش یک روز زودتر رسیده بودم.
تا فردا بچه های کلاس سوم و چهارم و پنجم در باره هر چیزی که دوست دارید و آن را خوب دیده اید در یک صفحه برای من بنویسید. بچه های کلاس اول بروید سنگای کف دوزاغه را خوب ببینید، در باره رنگ سنگا، ماهیا، عکس شاخه ها توی چشمه برای ما تعریف کنید. بچه های کلاس دوم هر کدام در باره تپه مارون تعریف کنند؛ رنگ تپه در بهار و تابستان و پاییز و زمستان و بچه های کلاس سوم در باره ی نایه، از چشمه تا مدرسه. می ماند بچه های حمریان. شما هم هر کدام در باره خانه تان تعریف کنید در باره برکه وسط ده و گهر. سونیا تو یادت باشد درباره رنگ های خروستان برای ما تعریف کن.
از مدرسه مستقیم رفتم به سمت دوزاغه تا ببینم سنگ های کف چشمه چه رنگی هستند، انگار برای بار اول بود که چشمه را می دیدم. سونیا هم روز بعد گفت انگار دفعه اول بوده که خروسشان را دیده است. گفت یک خال آبی روشن ریز هم کنار پره دماغ مادرش دیده که مادرش خبر نداشته! همه بچه ها همان حال و روز را داشتند. همگی ما نگاه کردن را کشف کرده بودیم.

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (19)