بره های قره گل

توی مارون برخی چیز ها نشانه بود. نشانه زیبایی. نشانه ها انگار یکدیگر را تکمیل می کردند و به ده معنا و هویت و وسعت می بخشیدند. مثل اسب قهوه ای حاج آخوندکه بر پیشانی سیاهش خال سپید درخشانی بود. حاج آخوند یک روز از همین خال سپید استفاده کرد و ما را با نهج البلاغه آشنا کرد. اسم نهج البلاغه به گوشمان نخورده بود. سرانگشت اشاره اش را روی خال گذاشت و گفت ایمان مثل همین خال سفید در دل انسان می تابد تا تمام دل را روشن کند." لمظه" یعنی خال سفید... گاو زرد ما هم یک نشانه بود. گاو مثل کشتی حرکت می کرد. دیگر به عمرم رنگ زردی زیبا تر از رنگ گاومان ندیدم. وقتی آفتاب از بالا بر گاو می تابید. طلای ناب مذاب هم چنان درخششی نداشت. یک مهره مازوی درشت فیروزه ای به گردنش آویخته بود که چشم زخم نخورد... گوسفندای قره گل مراد هم نشانه دیگری بود. همه ما می دانستیم که مراد 22 گوسفند قره گل دارد. 15 تا میش و 7 تا قوچ. فصل زایمان گوسفندا همه چشم براه بودیم تا بره های قره گل را در آغوش بگیریم با بره ها بازی کنیم. گل های پوست بره ها را به هم نشان بدهیم. مثل تابلو نقاشی بود. پشم سیاه یا خاکستری و گاهی قهوه ای بره ها در هم تابیده می شد و می شد نقش گل را پیدا کرد. وقتی بره ها شیر می خوردند و با سر به سینه مادرشان می کوبیدند و جست و خیز می کردند نفسمان از شادی بند می آمد. وقتی گله از صحرا می آمد و گوسفندای قره گل مراد با هم به سمت خانه اش می رفتند گویی یک تابلو زنده در ده جاری می شد.
دخترای ده بره های قره گل را در آغوش می گرفتند و از شادی جیغ می زدند. یک سال دو تا بره قره گل به دنیا آمد که قهوه ای بودند و گل های طلایی و نقره ای داشتند. حاج آخوند بره ها را در آغوش می گرفت و می بوسید و می گفت: تبارک الله. به تارهای طلایی و نقره ای گل های پوست بره دست می کشید و می گفت: این رنگ خداست. آبادی های دور و نزدیک از گوسفندای مراد خبر داشتند. هر چه اصرار می کردند که مراد بعضی از گوسفنداش را بفروشد نمی فروخت.
اسفند ماه بود و برفا آب شده بود. فقط می توانستیم در قله راستوند درخشش سپیدی برف را ببینیم. هشت تا از میش های قره گل مراد آبستن بودند. بهار مان وقتی کامل بود که بره ها و بزغاله ها به دنیا می آمدند. جان بی بی پیر زن تنهایی بود که با جوراب بافی و بافت کیسه های نخی حمام و درست کردن سفیداب امرش می گذشت. رفته بود زیارت مشهد خراسانٍ از آنجا ده تا زنگوله کوچک نقره ای آورده بود؛ منتظر بود تا بره ها به دنیا بیایند خودش یکی یکی بره را در آغوش بگیرد و به گردن هر کدام زنگوله بیاویزد. همه منتظر بودیم بره ها به دنیا بیایند و صدای زنگوله ها توی ده بپیچد و مارون پر از بهار شود.
غروب روز جمعه بود. توی مهتابی نشسته بودیم. مراد دروازه خانه را باز کرد و از همان پایین صدا زد زن آقا! یک لته بزرگ گوشت گوسفند توی مجمع بود. گوشت را گذاشت لب پله اول و رفت. پدر بزرگم با تعجب به گوشت نگاه کرد. پرسید خودت دیدی که مراد گوشت را آورد؟ گفتم: ها باچشم خودم دیدم. برای حاج آخوند هم یک تکه بزرگ گوشت برده بود و نیز خانه های دیگر. همه تعجب کرده بودند. نه عید قربان بود و نه روز عاشورا . مثل توپ توی ده صدا کرد که مراد همه میش های آبستن را فروخته. مشتری آمده. گوسفندا را سربریده، بره ها را از شکم گوسفندا بیرون کشیده، سربریده؛ پوست کنده و پوستا را با خودشان برده اند. مراد مانده با نعش هشت میش و هشت بره پوست کنده. انگار مارون آتش گرفته بود. زلزله هم چنان ویران نمی کرد که مراد کرده بود.
همه از کار مراد حرف می زدند می گفتند پول خیلی زیادی گرفته و پوست بره ها را فروخته. حاج آخوند گوشت گوسفند مراد را پس فرستاده بود. ماهم پس فرستادیم. همه مردم گوشتا را پس فرستادند. همه می گفتند این گوشت که خوردن ندارد. صدای گریه جان بی بی می آمد. کسی لبخند نمی زد بهار ویران شده بود.
بره های قره گل توی دنیای خیال ما می دویدند، بازی می کردند، شیر می خوردند. صدای زنگوله هاشان توی ذهنمان می پیچید. چشمان همه دخترای ده پر از اشک بود. اوسا محمد رفته بود در خانه مراد، مراد را برده بود کنار قوچ های قره گل، داد زده بود اگر پول می خواستی چرا نگفتی از همه آبادی برایت پول جمع کنم. من هر چه داشتم به تو می دادم. بی انصاف مگر پول چقدر عزیزه؛ چطور دلت آمد بره ها را سربریدی؟ گوسفند آبستن را کسی سر می برد؟ اوسا محمد سرش را به دیوار زده بود, پیشانی اش شکسته بود. رد شکستگی پیشانی برای همیشه ماند.
مراد رفته بود خانه حاج آخوند، حاج آخوند نه به مراد نگاه کرده بود و نه حرفی زده بود. هیچ کس با مراد حرف نمی زد. بچه ها هم به او سلام نمی کردند.
مراد دیگر نتوانست در مارون زندگی کند، خانه اش را رها کرد و رفتند" توره". گوسفندای قره گل را نبرد. همه را به کله مهدی کدخدای ده فروخته بود. شاید گمان می کرد این کار باعث شود تا حاج آخوند با او حرف بزند. اما حاج آخوند حتی یک کلمه هم حرف نزد. انگار سر بچه های حاج آخوند را بریده بود. بعدا سکینه خانم می گفت زن مراد آمد خانه مان و خیلی گریه کرد. حاج آخوند گفت بهتر است از مارون بروید. اگر نروید من می روم. گفته بود این که قرآن می گوید بعضی دل ها از سنگ سخت ترند دل مراد است. با چه دلی به گلوی بره قره گل که هنوز بهار را ندیده تیغ کشیده است. مسلمان کسی گوسفند
آبستن را سر می برد؟
اوسا محمد هم با پیشانی شکسته رفته بود خانه حاج آخوند که دیگر نمی خواهد مارون بماند.
مراد رفته بود. اما بهار نمی شد. بدون بره های قره گل انگار بهار پشت در مانده بود. حاج آخوند چند نفر از چودار ها را که کارشان خرید و فروش گوسفند بود، صدا کرده بود و گفته بود هر جور شده بروند چند تا بره قره گل پیدا کنند. دو ماه بعد پیدا کردند. پنج بره سیاه و خاکستری با چهار میش خریدند. بره ها بزرگ شده بودند. فصل شیرشان هم تمام شده بود. داغ بره های مراد بر دل همه مانده بود.
حاج آخوند سه تا قوچ از کدخدا خرید. همه را خودش نگاه داشت. بهار دیگر بره های قره گل به دنیا آمدند. یکی از بره ها قهوه ای روشن با گل های طلایی بود. حاج آخوند خندید. یک سالی می شد که از ته دل نخندیده بود. صدای زنگوله های جان بی بی با صدای بره ها توی ده پیچید. غم سنگین خرد کننده تا حدی محو شده بود. حاج آخوند دیگر از مراد حرفی نزد. سخت دلگیر بود. گفت قساوت از همه چیز بدتر است. از هر گناهی بدتر است. آدم قسی در قیامت می شود هیمه آتش. اتش سردی که تاریک است. قساوت در دنیا هم همین است. آتشی که نه گرما دارد و نه روشنایی. از درون می سوزاند و ویران می کند.
سال ها از آن ماجرا گذشته، اکنون هروقت به کلاه حامد کرزی نگاه می کنم. داغم تازه می شود. کلاه او یا به قول پشتون ها" کولای کرزی" پوست بره قره گل است که نگذاشته اند بهار را ببیند.

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (17)