اولین و آخرین سیگار عمرم

پدر بزرگم و حاج آخوند و آقا سید شاهنامه خوان توی اتاق چهار دری نشسته بودند. شاهنامه آقا سید جلواش بود. پدر بزرگم چای می ریخت و با هم صحبت می کردند. گاهی با دست شانه یکدیگر را فشار می دادند و می خندیدند. شادمان و روان و مهربان بودند. هر سه تا شان پیراهن سفید پوشیده بودند. تابستان بود و هوا گرم و معطر. نسیمی که از سمت تپه به درون خانه می وزید از سوی چهار در رو به میدان ده خارج می شد. هوا زنده بود. آقا سید جعبه فلزی نقره ای سیگارش را باز کرد. یک سمت جعبه تکه های کاغذ کوچکتر از کف دست خودش بود. شاید به اندازه کف دست من. در سمت دیگر هم توتون بود. کاغذ را توی جعبه تنظیم کرد، رویش توتون ریخت و جعبه را بست. صدای قرّچی بلند شد و از درون جعبه یک سیگار(البته سیگارت!) برداشت و با نوک زبان لبه کاغذ را در جهت طول سیگار تر کرد تا درست بچسبد ، سیگار را گیراند و بوی توتون در اتاق پیچید. توتون بوی به تازه می داد. صحبتشان در باره ی هفت خوان رستم بود. قرار بود همان شب در منزل حاج آخوند آقا سید شاهنامه خوانی کند. از بحث شان درست سر در نمی آوردم. آقا سید پرسید چرا در خوان اول رستم خواب بود و در خوان هفتم دیو سفید را از خواب بیدارکرد. اصلا داستان هفت خوان را نمی دانستم؛ اما این پرسش توی ذهنم ماند. تا چند سال بعد از حاج آخوند پرسیدم. داستانش را بعد برایتان می نویسم.
تمام حواسم به قوطی سیگار بود. آقا سید بر خلاف همه سیگاریا سیگار را بین انگشت اشاره و میانه نگاه نمی داشت. با شست و اشاره از انتهای سیگار می گرفت و آرام پک می زد. حاج آخوند سیگار را از او گرفت و پک زد. فقط یک پک. دید من دارم نگاه می کنم لبخند زد. اشتیاق سوزانی برای پک زدن به سیگار پیدا کرده بودم. توی خیالم جعبه سیگار را در دست می گرفتم و درست مثل آقا سید برای خودم یک سیگار می پیچیدم و نرم نرمک پک می زدم.
آقا سید گفت حاج آخوند برویم بالای تپه یا راسته چما؛ برایمان حافظ بخوان. حاج آخوند خیلی کم می خواند. روضه هم که می خواند گاهی فقط یک بیت را با آواز می خواند. اما همان یک بیت مثل داغ بر دل همه باقی می ماند. صدای پرطنین و با شکوهی که انگار از متن جنگلی آتش گرفته به گوش می رسید. یک بار دیگر چنان صدایی را شنیدم. خانه استاد دادبه بودم. گفتم
بخوان هر چند نفست یاری نکند. خواند. وصف صدایش را از شجریان شنیده بودم. اشنایی ام با استاد هم به واسطه شجریان بود. همان سوز و هیمنه صدای حاج آخوند در ذهنم زنده شد. استاد دادبه خواند:
ندانم مو که سرگردان چرایم
گهی گریان گهی نالان چرایم
همه دردی به دوران یافت درمان
ندونم مو که بی درمان چرایم
وقتی از خانه استاد دادبه بیرون آمدم. پایین پله استاد عزت الله فولادوند را دیدم. پیدا بود که از خانه دادبه می آیم! و جفت بدحالان و خوش حالانم...خانه آقای فولادوند طبقه اول بود.
دیگر تا خانه مان مست رنگین کمان صدای دادبه بودم که با صدای حاج آخوند آمیخته می شد. هر دو هم دشتی می خواندند و باباطاهر...
پدر بزرگم و حاج آخوند و آقا سید رفتند. نگاهم به قوطی سیگار بود که جا مانده بود. برقی از شادی در ذهنم درخشید: چه خوب ! می توانم سیگاری بپیچم، اگر پدر یا مادرم، عمو نبی یا جهان خانم، یا بقیه بچه ها ببینند؟ قوطی سیگار را برداشتم و رفتم پشت دار قالی در اتاق کناری. بوی خامه و نخ و کلکه بینی ام را پر کرده بود. آرام جعبه سیگار را باز کردم. چهار زانو روی فرش لوله شده پشت دار قالی نشستم. درست مثل آقا سید تکه کاعذی بر داشتم و توتون ریختم و جعبه سیگار را بستم قرچی کرد و سیگار درست شد. من هم با سر زبان سیگار را زبان زدم که خوب بچسبد! دیدم کبریت را یادم رفته بیاورم. برگشتم دیدم کبریت نیست! نگران هم بودم که یک وقتی پدر بزرگم و دوستانش از راه برسند. رفتم مرغدانی یک دانه تخم مرغ برداشتم رفتم بقالی رضا تخم مرغ را دادم و دوتا بسته کبریت بی خطر تبریز خریدم. کلاس اول را خوانده بودم می توانستم پشت و روی کبریت را بخوانم. رفتم پشت دار قالی و کبریت را روشن کردم و سیگار را گیراندم که یکهو صدای زن عمویم بلند شد :
کی پشت قالیه؟ چرا بوی دود میا؟ خانه را آتش نزنی؟
با شتاب آمد پشت دار قالی دید نشستم و سیگار هم توی دستمه!
گفت: ای پدرم! خانه آباد داری چه می کنی؟ می خواهی خانه آتش بگیرد!
جعبه سیگار را از دستم گرفت و سیگار را توی یک بشقاب مسی خاموش کرد. وقتی پدر بزرگم با حاج آخوند و آقا سید بر گشتند. آقا سید پرسید جعبه سیگارش کجاست. زن عمویم جعبه را به او داد. وقتی جعبه را باز کرد؛ دید خرده توتون توی جعبه ریخته؛ لبخند زد و گفت جهان سیگار دود کردی! زن عمویم گفت: سید داشت دود می کرد! نگاهم توی صورت هر سه تاشان بود. پدر بزرگم با اخم نگاهم کرد؛ آقا سید با لبخند و حاج آخوند بی درنگ گفت: به به سید می خواستی سیگار بکشی! بسیار خوب بیا اینجا ببینم. سیگاری چاق کن تا با هم بکشیم! باورم نمی شد. دوباره گفت: بیا پسر شوخی نمی کنم. داری مرد می شوی باید یاد بگیری سیگار چاق کنی. جعبه سیگار را به طرفم گرفت. رفتم کنارش نشستم. جعبه را باز کردم و سیگاری پیچاندم و با نوک زبان درست مثل آقا سید، کاغذ سیگار را نم کردم و چسباندم. آفرین چه خوب پیچاندی حالا کبریت بزن! زدم. پک بزن! زدم. دود توی دهان و گلویم پیچید سرفه ام گرفت. سرفه کردم. باز هم پک بزن. زدم. سرفه کردم. دهانم تلخ شده بود. پک بزن! نمی توانم. باید بکشی پک بزن! سرم داشت گیج می رفت. سرفه می کردم. پک بزن! گلویم درد گرفته بود. پک بزن! صدا از گلویم بیرون نمی آمد. پک بزن. داشتم می مردم. حاج آخوند همچنان اصرار داشت که پک بزنم. از سرفه و سرگیجه سرم را به دیوار تکیه دادم. حالم به هم خورده بود. با صدای جدی همچنان می کفت پک بزن! سیگار را به طرف حاج آخوند گرفتم. می خواستم بگویم سیگار را بگیرد؛ کلمه ای از دهانم خارج نمی شد. آقا سید به دادم رسید سیگار را گرفت. انگار بار سنگینی را از دوشم برداشت. نفسی تازه کردم . همان آخرین سیگار عمرم بود!

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (11)