خال سپید پیشانی اسب سیاه

نهر از پشت مدرسه رو به سوی حمریان ادامه پیدا می کرد. در محل انحنای نهر؛ تکه زمین کوچکی بود شن ریزی شده. زنان ده در همان جا گه گاه گلیم یا قالی و لباس می شستند. وقتی هوا گرم و مناسب بود در همان جا گاوا و گوسفندا هم شسته می شد. تازه مدرسه تعطیل شده بود. ظهر بود. حاج آخوند نمازش را کنار نهر خوانده بود داشت دعا می خواند. اسبش هم برهنه کنار نهر بود. مثل رنگ سبز درختا که هزار جور رنگ سبز را می شود جستجو کرد؛ رنگ قهوه ای اسبش همان طور بود. گردن و شانه های اسب قهوه ای تیره بود و کمرگاهش قهوه ای روشن که به رنگ زرد متمایل می شد. تا می رسید به سرین اسب که دو باره قهوه ای پررنگ می شد. از چهارسو رنگ قهوه ای به سمت پاها جاری میشد. روشن می شد تا برسد به زانوهای اسب که باز قهوه ای پررنگی می شد که سیاهی می زد. یال اسب هم سیاه بود. از سیاهی برق می زد و انگار دو طره از یال اسب از پشت گوشش به نرمی چرخ می خورد و به سمت پشت گردنش باز می گشت. دوست داشتیم اسب را لمس کنیم. گرمای آفتاب و تن داغ اسب حس خوشایندی را در زیر پوست سرانگشتان مان می دواند. نگاه اسب آرام و مهربان بود.
در میان انبوه رنگ قهوه ای( حالا هر وقت قهوه تازه می بینم به یاد همان اسب می افتم) پیشانی اسب سیاه بود و در میان سیاهی خال سفیدی داشت که از دور هم پیدا بود. مثل خال هندو ها درست در میانه پیشانی اسب بود. نزدیک به چشمان سیاه آینه مانندش.
با کاسه مسی آب بر تن و گردن اسب ریختیم. اسب یالش را تکان می داد و به ما نگاه می کرد. زیر تابش تند آفتاب اسب رنگ به رنگ می شد.
حاج آخوند به سمت اسب آمد. سلام کرد و احوالپرسی. او همیشه اول سلام می کرد و می گفت این رسم پیامبر است. بر پیشانی اسب دست کشید. سرانگشتش را روی خال سفید گذاشت. بچه ها خال را ببینید. نرم سرانگشتش را لغزاند، خال پدیدار شد. این کلمه را یاد بگیرید: لمظه یعنی خال سفید پیشانی اسب. حضرت امیر گفته است ایمان در دل انسان مثل خال سفید پیشانی اسب سیاه است. هر چه ایمان بیشتر شود این سفیدی هم بیشتر می شود.
بچه ها کلمه ها آشنا هستند. ایمان یعنی این که شما چیزی راقبول دارید و دوست دارید. مثلا ما به مادرمان ایمان داریم. به خورشید ایمان داریم. به خداوند که آفتاب و ماه و زمین را برایمان آفریده ایمان داریم. ابتدا یعنی چه؟ یعنی اول یعنی آغاز.همان که در مدرسه می خوانید: ای نام تو بهترین سرآغاز. لمظه یعنی چه بچه ها؟ همگی گفتیم خال سفید پیشانی اسب حاج آخوند! لبخند زد و گفت: خال سفید پیشانی سیاه همه ی اسبا. حالا بچه ها قلم و کاغذ تان را در بیاورید. همگی روی زمین نشستیم. دفتر و مدادمان را در آوردیم. بنویسید: ایمان مثل خال سفید پیشانی اسب سیاه است. هر وقت ایمان زیاد تر شود، سفیدی هم زیاد تر می شود.
حالا با هم بگویید: ان الایمان یبدو لمظه....تکرار کردیم تا از بر شدیم.
بگویید: کلما ازدادالایمان...
ازدادت اللمظه ...
با صدای بلند کلمه ها را بخش بخش تکرار می کردیم. عبارت مثل نقش بر سنگ در ذهنمان حک شده بود. از تک تک ما پرسید. جواب دادیم. آن وقت گفت. هر چیزی که مثل یک نقاشی یا تابلو در ذهنتان بماند دیگر از یادتان نمی رود. برای همین قرآن مجید پر از حکایت و مثل و تابلو است. تورات و انجیل هم همین جور است. ناگاه شعری را خواند که معنی اش را نفهمیدم. چند سالی بعد شعر را پیدا کردم. یعنی بعدا از خود حاج آخوند پرسیدم برایم توضیح داد. دیدن ایمان یادم مانده بود. و دو واژه چشم و گوش...شعر این بود:
گوشم شنید قصه ایمان و مست شد
کو قسم چشم دیدن ایمانم آرزوست
برای همیشه در ذهن مان ماند. باید ایمان را دید. مثل ابراهیم! با داستان و تابلو و تمثیل.آن روز مهمترین درس را حاج آخوند با تابلو رنگین اسبش به ما داده بود. خال سفید پیشانی سیاه اسب. سال ها بعد در درس هفتگی شنبه شب های نهج البلاغه اقای آقا کاظم در اراک، وقتی به این حکمت اشاره کرد که: الایمان یبدو لمظه...از شادی در خویش نمی گنجیدم. ایشان پرسید می دانید لمظه یعنی چه. دوستی گفت: همزه لمزه! گفتم: خال سپید پیشانی اسب...چه حیرتی توی نگاه جمع بود...درسی بود که با زمزمه محبت از حاج آخوند ده سال پیش آموخته بودم...
سال ها بعد در استانه بهار سال 1357 با گروهی از دانشجویان دانشگاه شیراز از بروجن تا ایذه، ده شبانه روز از دامنه کوه ها و بالای تپه ها و ساحل رودخانه ها پیاده رفتیم...یازده نفر بودیم. هر کدام مان سرنوشت غریبی پیدا کردیم... برخی شهید شدند و بعضی اعدام...وقتی از من خواستند شعری را بگویم که در راه بخوانیم همان سرود "ان الایمان یبدو لمظه" به یادم آمد. در کنار نهری که کناره اش را یخ نازکی پوشیده بود. می خواندیم...تا به امروز...

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (17)