هفت خوان رستم

پرسش رهایم نمی کرد. چرا رستم در خوان اول خواب بود و در خوان هفتم بیدار.
آن قدر صبر کرد تا دیو سپید بیدار شود و در بیداری با او جنگید. این پرسشی بود که آقا سید شاهنامه خوان مارون و روستاهای اطراف با حاج آخوند در میان گذاشت. از سخنشان چیزی نفهمیدم. پرسش مثل رازی ناشناخته در ذهنم باقی ماند. در باره رستم همین قدر می دانستم که پهلوان ایران بوده است با گرزی هزار من ، هر وقت گرسنه می شد گور خری را کباب می کرد، وقت راه رفتن از بس نیرومند بود تا زانو در خاک فرو می رفت. در یک کلام از دید کودکانه ما زور رستم از شاه هم بیشتر بود! کارهای سختی که شاه نمی توانست انجام دهد، رستم به آسانی انجام می داد.
می دانستیم که رستم پسرش را کشته. این هم راز درد آلودی بود که ذهن کوچک ما توان و طاقت فهم و هضمش را نداشت. دیده بودم که وقتی داستان سهراب کشان را آقا سید می خواند خودش گریه می کرد. صدایش می لرزید و نفس در سینه ها حبس می شد و بغض ها می شکست و اوسا محمد با صدای بلند گریه می کرد. درست انگار سهراب پسر او بوده و بی گناه کشته شده است.
هر کتابی به شیوه ای وارد دنیای ذهن و زندگی انسان می شود. شاهنامه با دنیای راز هایش وارد زندگی کودکانه ما شده بود. در جستجوی راز در پی شاهنامه رفتیم. درست مثل آنانی که گنجنامه دارند و سر به بیابان می گذارند تا گنج خود را بیابند. انگار صدای آشنایی شنیده بودیم که از پس قله راستوند به گوش می رسید. بی طاقت شده بودیم می بایست ردی از صدا پیدا کنیم.
یک بار از آقا سید پرسیدم، شاهنامه مثل راستوند است؟ نه پسر راستوند پله ای از نردبان شاهنامه است. شاهنامه خانه ملت ایران است. وقتی شنیدم راستوند یک پله است در ذهنم شاهنامه تا خورشید ادامه داشت. آسمان سقف شاهنامه بود.
ما در خانه مان شاهنامه نداشتیم. منتظر بودم تا گذار آقا سید به خانه مان بیفتد و از او بخواهم داستان هفت خوان را برایم بگوید. گفت. پادشاه ایران کاووس، فریب شیطان را می خورد. به خیال خودش در جستجوی بهشت به مازندران لشکر می کشد، اما گرفتار دیو می شود. اسیرش می کنند و چشم هایش تاریک می شود. رستم می رود او را نجات بدهد. رستم جوان بود و راه سخت را که نزدیکتر بود انتخاب می کند. رستم غیر از رخش و تیغ وتیرو گرز و کمان و پناهش به خداوند یار و یاوری ندارد. تنها و غمگین است. آقا سید خواند.
که آواره و بد نشان رستم است
که از روز شادیش بهره غم است
می دانی این سخن خود رستم است، در میانه دشت طنبور به دست می گیرد و می نوازد و می خواند. ببین غم از این بیشتر هم می شود؛ پهلوان افسانه و تاریخ ما خوشدل نبوده است.
در خوان اول رستم خواب بود. در کنار بیشه ای گوری را شکار کرد و بریان کرد و خورد و خفت. شیر بیشه به سراغش آمد. رخش بیدار مانده بود و نگران بود. شیر را کشت. رستم وقتی بیدار شد دید شیر کشته شده است. فردوسی می گوید رستم بیشه را درست نمی شناخت. اگر می شناخت که آنجا نمی خفت! این ها نشانه جوانی ست! پرخوابی و پرخوری و خوش خیالی! در خوان اول رستم در همین مرحله بود.
در خوان دوم هم دوباره در خواب بود که اژدها آمد. رخش هیاهو می کرد و با سم رویینه اش بر زمین می کوفت و مثل تندر می خروشید. رستم خواب بود. بیدار که شد اژدها خودش را پنهان کرد. بار دوم که رخش او را بیدار کرد، رستم خوابزده و عصبی بود. رخش را تهدید کرد که اگر سه باره او را بیدار کند رخش را سر می برد. می بینی چقدر رستم خام بود؟ نه به درستی رخش را می شناخت و نه به آن همه سرآسیمگی رخش اعتنایی کرد. سه باره به خواب رفت! اژدها آمد و رخش خروشید و رستم بیدار شد و آنی اژدها را دید. در جدال با اژدها بود که رخش به دادش رسید و با دندان شانه اژدها را درید...
خوان دوم رستم نیم خواب بود و رخش در کشتن دشمن یار رستم. رستم یک مرحله جلو آمده بود.
در خوان هفتم رستم ، رستم دیگری شده است. از هفت کوه گذر می کند . تمام نشانه های دقت و حکمت از شیوه اش آشکارست. اولاد دیو به رستم می گوید دیو سفید هنگام برآمدن تا غروب آفتاب در خواب است و می توانی او را در خواب بکشی. رستم آنقدر صبر می کند تا دیو بیدار شود. بعد به سراغ دیو می رود.
برای من این خواب ها و بیداری روشن نبود. خوان اول رستم کاملا خواب است و خوان هفتم بیدار و جوانمرد ی که نمی خواهد دشمن را در خواب بکشد. می دانی حاج آخوند چه گفت؟ حرفش دنیای شاهنامه را برایم تغییر داد. چهره رستم هم عوض شد. گفت هفت خوان هفت خوان عشق است و مرتبه های کمال رستم. تو شاید حالا این حرف را خوب نفهمی، باید شاهنامه را بخوانی تا ببینی این کلام حاج آخوند چه قیمتی دارد. گفت رستم فقط پهلوان نبرد تن نبود. در نبرد روح هم پهلوان بود. پسر کسی که با دشمنی مثل دیو سپید در وقت بیداری می جنگد یک پهلوان معمولی نیست.
چند سال بعد، با شاهنامه آشنا شده بودم. حاج آخوند می گفت شاهنامه را باید سالی یک بار خواند. تابستانی به خواندن شاهنامه گذشت. خودم شاهنامه خریده بودم. قطع رحلی با همان تابلو شگفت انگیز رستم و سهراب زخمی که خون از پهلویش می جوشد و سر بر سینه رستم نهاده است...
حاج آخوند گفت هفت خوان، هفت شهر عشق است. رستم مرحله به مرحله هفت شهر را در هفت خوان گذراند. هر انسانی در زندگی خود هفت خوانی را در پیش روی دارد. تا روشنایی پیدا کند و چشم دلش بیدار شود. آن گاه حاج اخوند نکته ای گفت که نفسم بند آمد. گفت رستم می دانست که دارد پسرش را می کشد! بین پسرش و ایران، ایران را انتخاب کرد. رستم مثل ابراهیم بود و سهراب هم اسماعیل او. آزمونی که اتفاق افتاد. عاطفه پدری را در پیش پای آرمان ایران قربانی کرد! اگر از هفت خوان گذر نکرده بود که نمی توانست! اگر روزی این راز را فهمیدی شاهنامه و رستم و فردوسی را می شناسی. پسر کاووس و رستم و زال و سهراب همه یکی ست. داستان زندگی انسان...هر کدام بعدی از زندگی و روح ما هستند...
سال پنجم دبیرستان پهلوی آقای ذبیحی معلم ادبیات ما بود. در بحث شاهنامه نکته حاج آخوند را سر کلاس در یک کنفرانس! گفتم. نتوانست صبر کندو وسط حرفم پرید و با شوقی نمایان که در چشمان سیاهش برق می زد پرسید این مطلب را از کجا نقل می کنی؟ گفتم در کتابی نخوانده ام! وقتی برایش گفتم این حرف را حاج آخوند به من یاد داده است...با بی تابی گفت می شود به دیدنش برویم؟ گفتم چرا نمی شود و رفتیم.

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (16)