فردوسی قدوسی

قرار شد جمعه ، صبح اول وقت با آقای ذبیحی برویم مارون دیدن حاج آخوند. آقای ذبیحی پیکان سفید داشت. قرارمان جلو دبیرستان بود. پیش از من رسیده بود. در باره مارون صحبت کردیم. گفتم اقای ابراهیم دهگان در کتابش که در باره نام گذاری شهر ها و روستا ها نوشته، ریشه نام مارون را از واژه ماد می داند! تپه مارون پدیدار شد و به پیچ قهوه خانه ده رسیدیم. به ایشان گفتم می رویم خانه حاج آخوند، اگر نبود خانه عمونبی یا عمه ام می توانیم برویم. هوای صبحدم پاییزی خنک و معطر بود. خودرو را کنار مسجد پارک کردیم. گفتم می خواهید اول برویم سر چشمه آبی به سر و صورتمان بزنیم؟ رفتیم. از میان صنوبر ها شعاع آفتاب میان چشمه افتاده بود. هر دو کف دست را پیاله کردیم و نوشیدیم. چه آبی! معطر و خوشگوار! نقش برگ درختا توی چشمه افتاده بود. پیاله دستمان را که از میان چشمه بالا می آوردیم همچنان برگ ها در آینه کوچک آب می لغزیدند...چه کار خوبی کردی که گفتی سر چشمه بیاییم!
حاج آخوند خانه بود. گرم احوالپرسی کرد و خوشامد گفت. شب کلاه سپیدی بر سرش بود و پیراهن بلند آبی روشنش را روی شلوار انداخته بود. ما را به کتابخانه اش برد. دو قفسه چوبی هر کدام پنج ردیف کتاب در دو سوی دوشک بود. بر دوشک ملافه سفیدی انداخته بود. پشت سرش هم پشتی ترکمنی سبز بود.
سکینه خانم توی مجمع برایمان سرشیر آورد. آتش منقل می سوخت و گرمای مطبوعی می تراوید. حاج آخوند گرده ی سرشیر را با چاقوی دسته صدفی تیغه باریکی تکه کرد. اگر می دانستم شما می آیید صبحانه نمی خوردم. حالا هم با شما مختصری همراهی می کنم! مهمان با خودش برکت می آورد. آقای ذبیحی را معرفی کردم. آقای ذبیحی هم از مطلبی که در باره داستان رستم و سهراب گفته بودم حرف زد و گفت می خواهم شما در باره فردوسی برایم صحبت کنید. شما کی شاهنامه خوانده اید؟ پیش چه کسی خوانده اید؟ حاج آخوند برایمان توی پیاله سفالین آبی پر رنگ چای ریخت. گفت چای را باید توی پیاله خورد. من از استکان خوشم نمی آید. استکان و سماور سوغات روس هاست! اقای ذبیحی انگار تکان خورد و جا به جا شد؛ پرسید منظورتان چیه؟ این کلمه ها روسی هستند! چای را باید در پیاله خورد! برایمان چای ریخت. حاج آخوند گفت:
" من شاهنامه را پیش پدرم خواندم. پدرم ملای ده بود. آن وقت فقط پدرم توی ده سواد داشت و ابوالحسن که اصلا اصفهانی بود و از بیداد ظل السلطان از اصفهان گریخته بود. چهارده ساله بود که به مارون آمد. تک و تنها. پیش چشمش با نوک دشنه چشم برادر هفت ساله اش را در آورده بودند...داستانش بماند. داستانش را برای سید گفته ام. ابوالحسن سواد داشت. این مارون ملا ابوالحسن به نام اوست. پیش از یادگرفتن خواندن و نوشتن پدرم داستان های شاهنامه را برایم گفته بود. هنوز ده سالم نشده بود که یک بار شاهنامه را از اول تا آخر خواندیم. یک بار دیگر هم با ابوالحسن با هم خواندیم. من می خواندم و هر جا کلمه ای را نمی دانستم پدرم برایم شرح می داد. پدرم همیشه می گفت فردوسی قدوسی. دو زانو می نشست و شاهنامه را با هر دو دست می گرفت و می خواند. می گفت این کتاب اسم اصلی اش خدای نامه است. اگر شاهنامه بود که رستم نمی گفت: چه کاووس پیشم چه یک مشت خاک!/ چرا دارم از خشم کاووس باک
پدرم شاهنامه را می بوسید. مثنوی و حافظ و خیام را هم وقتی در دست می گرفت می بوسید. همیشه می گفت حضرت فردوسی قدوسی؛ حضرت ملای رومی قیومی؛ حضرت حافظ؛ حضرت خیام...شما آقای مدیر در مدرسه تان چه می گویید!؟" پیدا بود که آقای ذبیحی غافلگیر شده است گفت ما ... ما می گوییم همان فردوسی و مولوی و حافظ و خیام..حاج آخوند گفت این کتاب ها از دایره لفظ خارجند باید آن ها را با دل خواند. لفظ که بیشتر از قفس نیست. ببینید این کلام فردوسی چقدر بلند است. می گوید سخن او با خرد برابر است.
سخن چون برابر شود با خرد
روان سراینده رامش برد
پیداست که روان فردوسی قدوسی رامش برده است. شما روحی پاک تر و درخشنده تر و روانی آرام تر و پر طمانینه تر از فردوسی سراغ دارید؟ آقای مدیر هیچ دریایی به پاکی روح فردوسی قدوسی نیست. هیچ آفتابی گرمی روح او را ندارد. همه ی غم های عالم پیش غم او هیچ نیست.
من با حال و احوال حاج آخوند آشنا بودم می فهمیدم که اکنون در عالم دیگری ست. اما آقای ذبیحی که نخستین بار بود حاج آخوند را می دید و موج های بلند روح و سخن حاج آخوند به ساحل جانش می خورد متلاطم شده بود. بی اختیار سرش را خم می کرد انگار در برابر فردوسی نشسته بود.
روان خواننده هم باید رامش برد! شما وقتی شاهنامه می خوانید رامش می برید!؟ اقای ذبیحی گفت: واقعیت این است که اولین بار است با این سئوال روبرو می شوم. به نظر شما فردوسی به کدام یک از قهرمانان شاهنامه نزدیک تر است؟
سینه فردوسی قدوسی مثل دریاست همه در سینه او جای دارند. از نهنگا تا ماهی های کوچک رنگین...از موج های خرد تا موج های بلند...هر وقت فردوسی در میانه داستان ها حضور پیدا می کند شبیه زال است. پیر خردمندی که راه را نشان می دهد. هر جا عرصه بر ایران و ایرانیان تنگ شده فردوسی همان رستم است...در خوان اول و دوم هفت خوان؛ فردوسی رخش است...وقتی خون از پهلوی سهراب می جوشد و سهراب سر بر سینه رستم می گذارد و می گوید:
کنون گر تو در آب ماهی شوی
و یا چون شب اندر سیاهی شوی
ستاره شوی و روی بر سپهر
ببرّی ز روی زمین پاک مهر
بخواهد هم از تو پدر کین من
چو بیند که خاکست بالین من
فردوسی هم سهراب است و هم رستم...اما به نظرم فردوسی بیش از همه به سیاوش شباهت دارد. اصلا ملت ایران به سیاوش شبیه است. سیاوش منتهای زیبایی و پاکی و پای بندی به پیمان است. گندم خوش آب و رنگی ست که در میانه دو سنگ آسیاب سودابه عرب تبار و افراسیاب تورانی خرد می شود. فردوسی هم همان بود. ترکان غزنوی و خلافت عربی...
تگرگ امد امسال بر سان برگ
مرا مرگ بهتر بدی از تگرگ
آقای ذبیحی این تگرگ ستم بود که می بارید.
اقای ذبیحی کف هر دو دستش را بر هم می فشرد. چشمانش می درخشید. برق اشک، در چشمان معلم مارکسیست ادبیات!
وقتی از مارون بر می گشتیم گفت: باید شاهنامه را دوباره خواند. عمر دوباره ای لازم است. دیدی یادم رفت در باره ی داستان رستم و سهراب بپرسم؟ گفتم باشد تا نوبتی دیگر...نوبتی دیگر دست نداد. حاج آخوند در آذرماه 1352 در گذشت.

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (17)