خوشدلی...

آقای مدیر کم و بیش حالش جا آمده بود. گرچه همچنان سپیدی چشم هاش زرد بود و پوست دست و صورتش زردی می زد. می خندید و سایه سنگین غم از چشمانش تارانده شده بود. به دیوار تکیه داده بود و ملافه ی سپید را تا زیر چانه اش بالا کشیده بود. برایش چای نبات درست کردیم. حاج آخوند برای احوالپرسی به خانه مان آمد. آقای مدیر از جایش بلند شد. حاج آخوند گفت حالتان خیلی بهتره. یکهو حاج آخوند دستش را رو به سوی آقای مدیر تکان داد و خواند:
زرد چرایی نه جفا می کشی
تنگدلی چیست درین دلخوشی!
ببین کلمه ها چطور رقصانند؟ می دانی ازکیست؟ بی درنگ خودش گفت از نظامی ست. سنگ را هم به رقص می آورد. سنگ هم که برخیزد؛ حالش خوب می شود! لبخند زد و گفت این یک مثل لری ست. لابد تا به حال متوجه شده اید که مارونی ها لهجه لری دارند. بی بی زهرا خانم مادر بزرگ سید هم بروجردی ست. البته ما می گوییم وروگرد؛ مثل می گوید:" سنگ ده جا خوش وریسه سووک موئه" سنگ وقتی از سرجاش به شادی برخیزد سبک می شود! آن وقت حاج آخوند این دو بیت مثنوی را که گاه و بی گاه زمزمه می کرد با آواز خواند. چهره و چشمان آقای مدیر غرق شادی و شور بود.
در بهاران کی شود سرسبز سنگ
خاک شو تا گل برویی رنگ رنگ
سال ها تو سنگ بودی دلخراش
آزمون را یک زمانی خاک باش!
خاک سبک است با نسیمی به هوا می رود. ریشه ها در جانش فرو می روند. باران را مزه مزه می کند و می نوشد. بعد چشمه ها از دلش می جوشد. دل آدم باید مثل خاک باشد، نرم نرم! تا از دل آدم گل بروید. این زردی ها و سرخی ها می رود حال دلت آقای مدیر چه طورست؟ اصل حالت خوب است؟ همان اصل اصلش ! اصل حال مثل سرمایه است و بقیه خوشی ها جزو سودند. اصل که خوب و خوش باشد سود هم به دست می آید.
هیچ بیماری مثل بیماری دل نیست. هیچ خوشی هم مثل خوشی دل نیست. شما آقای مدیر خیلی کار خوبی داری. روزا با این بچه ها سروکارداری به بچه ها سواد یاد می دهی. در مدرسه به ما یاد دادند که ارزش هر علمی به قدر ارزش معلوم همان علم است. من هم می گویم ارزش هر شغلی هم به اندازه ی ارزش موضوع همان شغل است. ارزش کار کشاورز همان ارزش قوت و غذای مردم است. ارزش کار شما ارزش روح انسان هاست. خوش به حال شما. این دو سه روزی که به جای شما مدرسه رفتم حال من هم بهتر شده! البته من همیشه با بچه ها و بزرگا هستم. کلاس درسم همه آبادی و مزرعه و باغ و حاشیه رودخانه و صحراست. الان درست پنجاه و پنج سالم است. چهل سال است که معلمم. و پنجاه سال است که شاگردی می کنم. آقای مدیر هیچ محصلی نیست که نشود از اوچیزی یاد گرفت. همین محمد علی به من درس داد که درست نگاه کنم. انسان شب بخوابد و نداند که همسایه اش در چه حال و روزی ست.
آقای مدیر گفت قصه باغ انگور شما را شنیدم. یک چیزی در دلم ویران شد و آبادان شد. زندگی در چشمم بزرگتر شد. فهمیدم که شعاع زندگی آدما با هم فرق دارد. خیلیا در شعاع زندگی شان فقط خود و زن و بچه شان قرار می گیرند. حاج آخوند بحث را عوض کرد و پرسید می دانید دل آدم کی خوش می شود؟ من خیلی از این کلمه خوشم می آید، خوشدل! در جوانی سفر زیاد می رفتم! در یکی از سفر ها به دنبال خوشدلی بودم. می خواستم بدانم این کلمه از کی و کجا پیدا شده. اسباب سفرم آماده نبود، خوشدلی را از خیام یاد گرفتم. تاریخ ملت ما دریای غم است. خیام ناخدایی ست که سرود خوشی می خواند تا بتوانیم دریا دریا غم را تحمل کنیم. می گوید:" حالی خوش کن تو این دل شیدا را!" خوشدلی خیام در حافظ شکفته شده است. همان کلمه ها و همان مفاهیم.
نوبهار ست در ان کوش که خوشدل باشی
که بسی گل بدمد باز و تو در گل باشی
البته من اعتقاد دارم که حافظ به قله خیام نرسیده است! دست کم این مضمون را حافظ از خیام گرفته است. خیام انگار فقط قله است ! سفرم را آقای مدیر ادامه دادم. دیدم شاهنامه که دریای غم است نشانه هایی از خوشدلی دارد. از دریای غم، آفتاب خوشدلی می تابد. ببین چه کرده! می گوید:
"تو دل خوش کن و شهر چندین مسوز!"
رستم می داند که چه غمی اسفندیار را ویران کرده است سخنی می گوید تا اسفندیار خوشدل شود...
"ز رستم دل نامور گشت خوش" از فردوسی به رودکی رسیدم که گفته است:
به خوشدلی گذران بعد ازین که باد اجل
درخت عمر بد اندیش را ز پا افگند
دیگر نمی توانستم سفرم را ادامه دهم. همیشه در زندگی دوست داشتم هر کلمه یا مفهومی را از سرچشمه پیدا کنم. ببینم چه جور تا روزگار ما جاری شده، از کدام دامنه ها و دشت ها این رود گذر کرده. وقتی اصفهان بودم باورتان می شود از سرچشمه زاینده رود، از چشمه دمه آن سوی کوهرنگ تا مرداب گاوخونی سایه به سایه رود پیاده رفتم. حالا وقتی می گویم زاینده رود، زاینده رود از سرچشمه تا سرانجام توی ذهنم جاری ست. یک بار هم از گاوخونی تا چشمه دمه رفتم. دیوانگی های دلخواه جوانی...
آقای مدیر هر دو دست را ستون چانه کرده بود. محو سخن حاج آخوند بود. می فهمیدم که حاج آخوند می خواهد دل او را به دست بیاورد و به قول خودش باید دل ها را شکار کرد. یک بار گفت شکار آهو و گوزن و پازن با گلوله است و شکار دل ها با کلمه. چشمان مات و مفتون آقای مدیر فریاد می زد که شکار شده است.
پرسید خوشدلی را از کجا می توان به دست آورد؟
حاج آخوند گفت: از دوست داشتن! باید دوست داشت. درختی را، گلی را انسانی را، آفتاب را، زمین را...باید دوست داشتن در دلت جوانه بزند. نظامی حرف غریبی دارد. می گوید اگر شده گربه ای را دوست بدار!" اگر خود گربه باشد دل در او بند!" شما که خدا برایتان خواسته. این بچه ها را دوست داشته باشید. همه را دلخوش کنید. به دل هاشان راه پیدا کنید. سایه محنت را از دل و چشمشان پاک کنید. خودتان هم خوشدل می شوید. آقای مدیر همه ی دین و آیین یک کلمه بیشتر نیست: خوشدلی... آقای مدیر مسیح گفته است، دشمنت را دوست بدار! قرآن هم همین را می گوید: بدی را با خوبی جواب بده تا دشمن دوست شود. مثل امیرالمومنین. به قول شهریار تو خدایی مگر ای دشمن دوست!
دلم لرزید می دانستم هر وقت حاج آخوند به این آیه اشاره می کند بی تاب می شود. آیه را خواند. با صدای پر طنین و لرزان و چشمانی که به سرعت برق غرق اشک شد:
ولا تستوی الحسنه و لا السیئه، ادفع بالتی هی احسن فاذاالذی بینک و بینه عداوه کانه ولی حمیم
حاج آخوند برخاست. از پنجره به میدان ده نگاه کرد. با آواز زمزمه کرد:
جهان از پی شادی و دلخوشی ست
نه از بهر بیداد و محنت کشی ست.
ان شب تا صبح چراغ اتاق چهاردری روشن بود. در سایه نور چراغ دستی آقای مدیر خیام می خواند.
دو سه روز بعد حالش جا آمده بود. وقتی اسباب و وسایل وکتاب هایش را جمع می کرد از من پرسید قرآن با ترجمه فارسی دارید؟ نداشتیم.

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (31)