سرانجام سرمایه داری، واهمه یا واقعیت؟


(از دیپلوماسی ایرانی)

در نخستین درس اصول فقه بحث دقیق و دلکشی در باره ی" قطع" و " شک" و"ظن" و" وهم" مطرح می شود. تفاوت ظن و وهم این است که ظن طرف راجح و وهم طرف مرجوح است. آن طرف که احتمال وقوعش بیشتر است ظن است و سویی که احتمالش کمتر وهم است. به گمانم در دهه گذشته و اکنون در عرصه سیاست و اقتصاد "وهم" جای" قطع" را گرفت و اندک اندک جهان را به سوی بحرانی بزرگ راند.( چه کسی باید اصول سیاست و اصول اقتصاد را بنویسد!) تا جایی که در روی جلد شماره آخر اکونومیست تصویر بسیار معنا داری نشر شد. پلنگی زخمی که چند تیر تا سوفار بر پشت و پهلویش نشسته است. تیتر درشت پشت جلد هم این است: سرمایه داری در آخر خط!( اکونومیست/18 تا 24 اکتبر)

چه کسی باور می کرد که روزگاری چنین تصویر و تیتری در پشت جلد مشهورترین هفته نامه اقتصادی دنیا منتشر شود؟ چه اتفاقی افتاده است؟
ورود دولت‌ها و رژیم‌های سرمایه‌داری مثل آمریکا و انگلستان به اقتصاد و بازارهای مالی، مثل خرید سهام بانک‌ها و شرکت‌های سرمایه‌گذاری و بیمه، در یک کلام از هم گسیختن همان رشته‌ای است که بیش از یک قرن است. گوش جهان را کر کرده است. فروپاشی شوروی فرصتی بود تا سرمایه‌داری یکه تاز شود و سخنگویانش از " پایان تاریخ" سخن بگویند و مدعی شوند که بشر راهی به جز نظام سرمایه‌داری مبتنی بر دموکراسی لیبرال ندارد. چه اتفاقی افتاد که عمود خیمه نظام سرمایه‌داری شکسته است؟
و هم در عرصه سیاست و تبلیغ دیر تر خودش را نشان می دهد. گرچه در روزگار ما به اعتبار شبکه گسترده اطلاعات، به سرعت ریشه‌های واهمه در سیاست و فرهنگ و تبلیغ آشکار می شود و برآفتاب می افتد. اقتصاد طبیعت دیگری دارد. به سرعت خودش را نشان می دهد. ( مثل پول نفت که در کشور ما بر سر سفره ی مردم قرار بود بیاید.) از زمانی که مردم از خواب بر می خیزند و با آب برق و گاز و نان و شیر و...سرکار دارند؛ اقتصاد زبان می گشاید و حرف می زند.
اگر روزگاری از " بر سر عقل آمدن سرمایه داری" سخن گفته می شد که چگونه نظام سرمایه‌داری تضادهای درونی خود را حل می کند و فاصله های طبقاتی را کنترل می کند تا با بحرانی رویارو نشود. در دهه گذشته ما شاهد "بر سر دیوانگی آمدن سرمایه داری" بوده ایم. کانون اصلی این شیوه جدید، دولت بوش دوم بوده و هست.
بوش ریاست جمهوری خود را با دو توهم بزرگ آغاز کرد:
یکم: بوش مسئولیت تاریخی و الاهی دارد تا جهان را نجات دهد. همان حرف ها را اخیرا خانم پيلین هم می زند.
دوم: آمریکا بهشت روی زمین است. و همه دولت‌ها و ملت‌ها باید از روی دست امریکا نگاه کنند. دولت و ملتی محبوب است که ریس جمهورش هم با لهجه آمریکایی حرف می زند! به تغبیر طیب صالح در رمان" موسم هجرت به شمال" انگلیسی‌ها دوست داشتند که مردم سودان با زبان انگلیسی بگویند بله.
سرنوشت افغانستان و عراق و البته پاکستان پیش روی همه است. هر جا که امریکا دخالت بیشتری کرد و حضور بیشتری داشت؛ آن کشور و ملت با بحران و فجایع بیشتری روبرو هستند. چنان که می بینیم دیگر جرج بوش از دموکراسی و آزادی در عراق و افغانستان سخن نمی گوید، بلکه کار به مذاکره با طالبان هم کشیده شده است. محور دوم هم با بحران اقتصادی امریکا و دخالت 700 میلیارد دلاری دولت در بازار سهام بانک‌ها و شرکت‌های سرمایه گزاری به اوج رسید. سرمایه‌داری دست به نفی اصول خود زد. پرسش تامل برانگیزی در سرمقاله اکونومیست مطرح شده است:" کدام رییس جمهور شجاع آمریکا می تواند به دیترویت برود و به این پرسش پاسخ دهد. چرا برای نجات کارکنان " مورگان استنلی" که 45 هزار نفرند و دریافت‌های خوبی هم دارند. دولت 10 میلیارد از جیب مالیات دهندگان پرداخت می کند؛ اما به " جنرال موتورز" که 266 هزار کارگر دارد رقمی تعلق نمی گیرد ؟"
این پرسش نشانه سردرگمی ست که سرمایه داری با آن مواجه شده است.
ریشه بحران همان توهم است. سایه روشن‌هایی در ذهن سیاست سازان پدیدار می شود و بر اساس آن تصمیم می‌گیرند. آمریکایی‌ها بر اساس وهم به عراق و افغانستان لشکر کشیدند. ژوزف استیگلیتز( برنده نوبل اقتصاد) و لیندا بیلمز مشترکا کتابی را در همین امسال منتشر کردند با عنوان:" جنگ سه هزار میلیارد دلاری، هزینه واقعی نبرد در عراق"
در ذیل عنوان" اشتباه محاسبه دولت جرج بوش" نوشته اند:" سازمان دولت جرج بوش هم در باره ی منافع جنگ و هم در باره ی هزینه‌های آن اشتباه کرد. بوش و مشاورانش گمان می کردند با جنگی کوتاه و ارزان کار را تمام می کنند. در حالی که ما را با جنگی درگیر کردند که کسی نمی توانست تصوری از هزینه‌هایش داشته باشد. هزینه‌های جنگ تا به حال به اندازه ی 12 سال جنگ در ویتنام و بیش از دو برابر جنگ در کره شده است. "(1)
چرا جرج بوش و مشاورانش چنین اشتباه بزرگی را انجام دادند؟
دلیلش و نیز علتش روشن است. این موضوع از زمره مواردی ست که گویی دلیل و علت بر هم منطبق می‌شوند. بوش و مشاوران و دستیارانش به ویژه دیک چنی باور داشتند که می توان با قدرت و پول هر مانعی را از سر راه برداشت. اکنون بیش از هشت سال از ان نطق تاریخی بوش می گذرد که با لهجه تگزاسی و اندکی شبیه جان وین گفت:" من بن لادن را می خواهم مرده یا زنده!" چیزی نمانده که بوش اتاق بیضی بنفش کاخ سفید را برای همیشه ترک کند. انگار بن لادن همانجا که بود، مانده است و به اقرار سیا و پنتاگون هم طالبان و هم القاعده از هفت سال پیش قوی تر شده اند.
آنانی که نگاه تیز بین آینده نگری داشتند، مثل امانوئل تود در کتاب " بعد از امپراتوری، سقوط نظام امریکایی" که در آخرین سطر مقدمه ای که بر ترجمه انگلیس کتابش نوشت؛ جمله حیرت انگیزی را به یادگار گذاشت. این جمله نشانه ای است از سرانجام توهم:
" جرج بوش و یاران نو-محافظه کارش به مثابه گورکنان امپراتوری آمریکا در تاریخ ثبت می شوند! (2)
************************************************

1-Joseph Stiglitz, Linda Bilmes, The three Trillion Dollar war, the true cost of the Iraq conflict, Penguin books, 2008. P:5
2-Emmanuel Todd, After the Empire, the breakdown of the American Order.Constable, London, 2003, p:xxIII

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (16)