سواد...

روز سومِ درس با حاج آخوند بود. هر کدام از بچه ها در باره ی چیزهای مختلف حرف زدند. کلاس بالایی ها از روی نوشته خواندند. سونیا گفت، خروسشان را توی بغل گرفته و همه ی رنگ هایش را خوب وارسی کرده. گفت دفعه اول بود که راست توی چشمای خروسمان نگاه کردم. چشماش قرمز بود. قرمزی چشم راستش روشن تر بود. قرمز قرمز هم نبود گاهی بازردی درهم می شد. آفتاب که توی چشمش می افتاد فرق داشت. نوکش به رنگ به تازه بود. رنگ قهوه ای و قرمز از پشت گردنش مثل آبشار سرازیر می شد. سمت راستش قرمز پررنگ بود وسمت چپ قهوه ای با رگه های طلایی. نزدیک دم پرهاش مثل سر شیر سفید بود و چتر دمش سیاه سیاه. مثل پرکلاغ، از سیاهی برق می زد. شکم خروس زرد قهوه ای بود، بعد سیاهی تا زانوهاش ادامه پیدا می کرد. از زانو تا پنجه هاش به رنگ خاک و مثل کلوخ بود. تاجش هفت کنگره داشت. قرمز قرمز مثل گل سرخ...
همگی مان جوری گوش می کردیم که انگار دفعه اول است که کسی در باره ی رنگ خروس حرف می زند. حاج آخوند گفت همه ی رنگ های خروس زنده هستند، به یک حال نمی مانند.. وقتی گفته می شود خروس؛ عکس یک خروس توی ذهن شما می آید. این که می گویم توی ذهن. خوب گوش کنید. شما حالا در مدرسه هستید. چشمتان را ببندید. بستیم. حالا خیال کنید کنار دوزاغه هستید. یک چشمه توی ذهن شما هست. خوب گوش کنید صدای چشمه را می شنوید؟ حالا از چشمه با پیاله دستتان آب بردارید. بنوشید. سردی آب را حس می کنید؟ وقتی گفته می شود چشمه، عکس دوزاغه توی ذهن شما می آید. بچه های کلاس بالا دقت کنید. حرف "چ" چشمه درست مثل چشمه است. آن نقطه های پایین حرف چ مثل جریان آب است. نقطه های بالای شین چشمه هم آبی است که از بالای چشمه سرازیرست. نقطه ها قطره های آبند. حرف م و ه که دنبال هم می آید انگار چشمه توی ذهنتان جاری می شود...
سواد می دانید یعنی چه؟ چه کسی می داند سواد چه معنایی دارد؟
- یعنی بتوانیم بخوانیم.
- یعنی بنویسیم
- نامه بنویسیم
- نامه های جان بی بی را برایش بخوانیم
- گورستان که می رویم برای مردم سنگ قبرا را بخوانیم.
- وقتی رفتیم اجباری برای پدر و مادرمان نامه بنویسیم.
- در تعزیه نسخه بخوانیم.
- قران بخوانیم
- انجیل بخوانیم
- حاج اخوند گفت. سواد یعنی سیاهی. سیاهی حروف؛ سیاهی مرکب روی کاغذ. قدیما وقتی به سفر می رفتند و شهر از دور پیدا می شد می گفتند سواد شهر. در کتاب چهار مقاله نوشته شده است که در سواد شهر هرات صد و بیست رنگ انگور دیده می شود! بچه ها با سواد کسی است که رنگ های همه انگور ها را از هم تشخیص بدهد!. من می خواهم بگویم سواد پیش از خواندن و نوشتن به دست می آید! بچه ها خوب دیدن یعنی سواد داشتن. برایتان دیروز گفتم. امروز می گویم خوب شنیدن یعنی سواد! خط و ربط و دفتر مال مرحله بعد است. شما باید در ذهنتان کلمه را تصور کنید. حاج آخوند از دختر نرگس پرسید، عالیه تو وقتی من می گویم نرگس، توی خیالت نرگس پیدا می شود؟ حالا بگو چارقدش چه رنگ است؟ عالیه گفت چارقدش سبز است.
- خیلی خب وقتی در ذهن عالیه چارقد شکل می گیرد. یعنی عالیه می شود مثل آینه و نقش چارقد سبز نرگس توی ذهنش می افتد. همین سواد است!
حالا خیال کنید که صفحه کاغذ هم مثل آینه است. به جای عکس اسم چارقد توی صفحه نقش می شود. مثل چشمه که گفتم. حاج آخوند یک مثلث روی تخته سیاه کشید. گفت شما برای هر کلمه ای باید یک مثلثی را تصور کنید. خود چیزی یا کسی که در باره اش حرف می زنیم. حرف هایی که کلمه را با آن ها می نویسیم و عکس آن چیز یا آن فرد.
بچه ها حالا می رویم کنار دوزاغه تا دوزاغه را خوب تماشا کنیم. بچه هایی که در باره دوزاغه نوشته هاشان را خواندند. بعضی چیزا را از قلم انداخته بودند. برویم با هم تماشا کنیم. آهان بچه ها! خوب توجه کنید تماشا کردن یعنی راه رفتن! انسانی که در گوشه ای بماند تماشایش محدود می شود. ما که کنار دوزاغه می رویم می توانیم چشمه را تماشا کنیم. بچه های کلاس اول همین کلمه چشمه درس امروزتان است. خوب به چهار حرف چشمه نگاه کنید. جریان آب را توی کلمه ببینید...بچه ها خوب به چشمه نگاه کنید. شما فقط نوشته بودید عکس صنوبرها توی چشمه افتاده بود و برگ ها و سرشاخه ها می لرزیدند. ننوشته بودید. که برگ ها سبز و نقره ای بودند. بچه ها به صدای چشمه گوش کنید. خوب شنیدن یعنی سواد...
وقتی شب برای آقای مدیر تعریف کردم که درس امروزمان در باره چشمه بود. حاج آخوند گفت از کلمه چشمه آب می جوشد. همگی مان را برد سر چشمه... آقای مدیر زردی چهره اش انگار سرخ شد. گفت؛ کاش من هم با شما سر چشمه می آمدم. چشم هایش را بست و سرش را به دیوار تکیه داد. اشک از پشت پلک هاش مثل چشمه جوشید... مثل برق در ذهنم گذشت چشمه وچشم چقدر مثل همند! تا به امروز چشمه همیشه در ذهنم
دوزاغه را تداعی می کند و چشمان آقای مدیر را.

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (19)