اندازه و هندسه...

"بچه ها مثل آدم ها که از این شهر به آن شهر ، از این کشور به آن کشور سفر می کنند، کلمه ها هم سفر می کنند. اسم رادیو از فرنگ آمده است. اندازه هم یک کلمه فارسی است. این کلمه به کشورهای عربی سفر کرده و شده هندسه. بعد آن ها مهندس را با این کلمه ساخته اند. ما هم می گوییم آقای مهندس. دکتر هم کلمه خارجی است. ما می گفتیم طبیب یا حکیم.
با کلمه ها داستان ها سفر می کنند. افسانه ها از این کشور به آن کشور می روند. مثل ها سفر می کنند. وقتی بزرگ شدید. از جستجوی ردّ این سفر ها لذت می برید. شادی این جستجو قابل مقایسه با شادی خورد و خواب نیست..
امروز می خواهم برایتان بگویم که هر چیزی اندازه ای دارد.
وقتی هر چیزی از اندازه اش خارج می شود مشکل از همان جا اغاز می شود."
حاج آخوند از پنجره کلاس به نهر نگاه کرد و گفت: به بستر این نهر نگاه کنید. سیل که می آید نهر از بسترش خارج می شود؛ گل الود می شود، کشتزار را خراب می کند. شما باید به کشتزارتان به اندازه آب بدهید. آبی که به گندمزار می دهند با آب برنجزار تفاوت دارد.
حالا بچه ها از هر کلاسی یک نفر در باره اندازه یک مثالی بزند. از کلاس ششمی ها شروع می کنیم. هادی تو بگو!
هادی لبخند زد. کت گشادش را مرتب کرد. کت پدرش یوسف را پوشیده بود. گفت آقای مدیر! حاج آخوند لبخند زد و گفت من که اقای مدیر نیستم. گفت: اجازه! اگر گاو ها گوشت می خوردند، یک دانه گوسفند سالم توی ده پیدا نمی شد!
حاج آخوند گفت سعدی هم مثالی مثل هادی دارد. گفته است:
گربه مسکین اگر پر داشتی
تخم گنجشک از زمین برداشتی
اگر گربه ها پر داشتند، دیگر ملوچه پیدا نمی شد.
راضیه تو بگو!
اجازه اگر برگ درختا و گیاها سیاه بود اگر نور خورشید خاکستری بود. دلمان سیاه می شد. رنگ سبز دل آدم را شاد می کند.
بهرام تو بگو!
اگر به جای آقای مدیر شما همیشه می آمدید خوب تر می شد!
حاج آخوند با صدای بلند خندید و گفت پسر جان من که مدیر نیستم درس های شما را نمی توانم درست درس بدهم. دعا کنید آقای مدیر زودتر حالش خوب شود. ببینید؛ خود آقای مدیر هم مثال خوبی است. رنگ پوست و چشم که زرد می شود یعنی اندازه ها به هم خورده. خداوند بدن مارا جوری آفریده که هر چیزی اندازه خود را دارد و هر چیزی به جای خویش نیکوست. اگر جای سپیدی و سیاهی چشم عوض می شد ما از هم می ترسیدیم. نمی شد توی چشم کسی سیل کرد.
حاج آخوند اجازه! اگر گوش ما اندازه گوش خرگوش بود.
اگر دختر ها مثل شانه به سر شانه روی سرشان بود!
اگر لباس های ما اندازه بود!
بیشتر بچه ها نه کتشان اندازه تنشان بود نه گالش ها یا گیوه هاشان. دخترا وضع بهتری داشتند. محمد علی کتش گشاد بود ،
آستین هاش را کوتاه کرده بودند.
احمد پرسید چرا بچه های شهر همه شان کفش و لباسشان اندازه است. مال ما یا کوچکه یا بزرگ؟ مدرسه هاشان هم از ما بهتره. مریض هم که می شوند دکتر و دوا و بهداری دارند.
حاج آخوند گفت:
"درست گفتی. اگر همین جور پیش برود ده ما مارون و همه دهات خراب می شوند. کسی توی ده نمی ماند. هر چیزی که از اندازه خود خارج شد پایدار نمی ماند.
بدی کردن هم از حد که گذشت انسان را خانه خراب می کند. دیده اید توی ده ما وقتی کسی می خواهد به دیگری دشنام بدهد می گوید: خانه خراب! بچه ها باید در حرف زدن اندازه نگاه داریم. رفتارمان اندازه داشته باشد. هندسه در باره اندازه خط و شکل خط صحبت می کند. تفاوت مربع با مستطیل در اندازه خط هاست.
بهرام گفت:" اجازه! یک ماه پیش آقای بازرس آمده بود. کت و شلوار راه راه آبی پوشیده بود با خط قرمز."
وقتی بازرس رفت ما تا چند روزی در باره لباسش حرف می زدیم که خط ها چه جور تا یخه ی کتش ادامه پیدا می کرد و آنجا همه خط ها مثل سر پیچ کوچه کج می شدند و به طرف پشت گردنش ادامه پیدا می کردند. تا آن وقت چنان کت و شلواری ندیده بودیم. آقای بازرس اصلا حرف نزد. فقط سرش را تکان می داد و لبخند می زد. از هیچ کس هم سئوال نکرد.
حاج آخوند گفت:
" ببینید بچه ها، آدم هایی هستند که در همه عمر حواسشان پیش اندازه های ظاهرشان است. لباسشان، خوراکشان، خانه شان. اما روحشان را فراموش می کنند. شما ها در زندگی تان یادتان باشد که نسبت بین روح و تنتان را از یاد نبرید. این اندازه ی اندازه هاست. بچه ها هر کدام ما شکل و شمایلی داریم. قد و قواره مان با هم فرق دارد. آهنگ صدایمان توفیر دارد. رنگ پوستمان فرق دارد. ببینید که روحتان چه رنگی دارد؟ خداوند برای روح ما نردبانی آفریده که تا ابدیت، تا خدا پله دارد. این نردبان را پیدا کنید."
به خانه که می رفتم اشتیاق سوزانی به سفر و جستجوی سیر کلمه ها در دلم پیدا شده بود. با هر کلمه ای برخورد می کردم دوست داشتم بدانم این کلمه از کجا آمده است؛ نردبان از کجا آمده؟ چه طور روح انسان اندازه ندارد؟ تا هر جا که بخواهد پر می کشد و سفر می کند...

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (30)