به دست آهن تفته کردن خمیر...

بهارسال 1343 بود. صدای حاج آخوند آمد. محمود گفت سیل کن حاج آخوند دارد هنا می کند! حاج آخوند داشت افسار اسبش را به تنه درخت آلبالو می بست. خورجین اش را روی زمین گذاشت و کتاب گلستان سعدی را برداشت. از دور و از روی شکل و شمایل کتاب ، گلستان و بوستان و شاهنامه و مثنوی اش را می شناختیم...مثنوی اش به یادگار به من رسید. شعله ای که یک دم هم نمی ایستد و تا آسمان بالا می رود. بیایید تا برایتان حکایت بگویم. کلاس درس در حاشیه چما بود؛ نزدیک نهر. نیم حلقه ای زدیم و گوش سپردیم. حکایت دو برادر است. این حکایت را بچه ها باید هر روز خواند. هر روز. به نایه نگاه کنید. سنگ های ریز و سبک با جریان آب می روند. سنگ هایی هستند که می مانند. این حکایت را توی ذهنتان نگاه دارید.
انگشت اشاره حاج آخوند لای گلستان بود. کتاب را به حالت نیمه بسته نگاهداشته بود. در چشمان تک تک ما نگاه کرد. لبخند زد و گفت: خوب گوش کنید این حکایت زندگی ست. حتما روزی به دردتان می خورد. حکایت را از بر برایمان خواند:
" دو برادر یکی خدمت سلطان کردی و دیگری به زور بازو نان خوردی. باری این توانگر گفت درویش را که چرا خدمت نکنی تا از مشقت کار کردن برهی؟ گفت تو چرا کار نکنی تا از مذلت خدمت رهایی یابی که خردمندان گفته اند: نان خود خوردن و نشستن به که کمر شمشیر زرین به خدمت بستن.
به دست آهن تفته کردن خمیر
به از دست بر سینه پیش امیر
عمر گرانمایه در این صرف شد
تا چه خورم صیف و چه پوشم شتا
ای شکم خیره به تایی بساز
تا نکنی پشت به خدمت دو تا"
بچه ها این حکایت 96 تا کلمه دارد. بعضی هاش را ممکن است ندانید. یکی یکی هر کدام را نمی دانید بپرسید. پرسیدیم. پنج نفر بودیم هر پنج نفرمان با صدای بلند حکایت را خواندیم. حاج آخوند آخر سر یک بار دیگر حکایت را خواند. گفت:
در زندگی انسان گاهی بر سر دوراهه قرار می گیرد. بین حقیقت و مصلحت. حقیقت همان است که دلتان می گوید و مصلحت همان است که عقل حسابگر می خواهد. برای حقیقت باید از چیزی بگذرید و برای مصلحت بر عکس چیزی به دستتان می آید. البته چیزی که به دستتان می آید مثل ماهی زنده چندان توی دست نمی ماند؛ می لغزد.
برای لقمه ای نان هیچ وقت کمرتان را خم نکنید. برای همه دنیا هم کسی را تعظیم نکنید. یادتان باشد وقتی انسان حقیقت را می طلبد، اگر هم به ظاهر چیزی را از دست بدهد. در واقع چیز بزرگتری به دستش می آید. مصلحت طلب هم که خیال می کند چیزی به دست می آورد؛ نمی داند که چه گوهری را از دست می دهد.
دو برادر می تواند همان جنگ بین دل و عقل انسان باشد. منظورم عقل دنیایی است. همه شما در زندگی تان روزی به دوراهه ای می رسید. اگر رسیدید به این حکایت فکر کنید. شاید همین حکایت شما را نجات دهد.
در این جنگ بچه ها ؛ خداوند در سمت حقیقت ایستاده و شیطان در سوی مصلحت. خدا را انتخاب کنید اگر چه ظاهرا به ضررتان باشد.
اگر کسی آهن تفته را با دست خمیر کند ، دستش آب می شود. اما روحش مثل پولاد خواهد شد. آن که دست نرم و نازکش را پیش امیر بر سینه نهاده و مدام خم و راست می شود، روحش را باخته است. روحش توی قیر مذاب ذوب شده است.
از توی خورجینش دفتری کاهی با جلد نیلی بیرون آورد. با چند مداد سیاه سوسمار آلمانی. پنج ورق از دفتر کند. به هر کدام ما ورقی و مدادی داد. حکایت را برای بار سوم از روی کتاب خواند و املای درست هر کلمه را برایمان توضیح داد. نوشتیم. نسیمی وزید و گلبرگ های شکوفه های سپید آلبالو بر سرمان ریخت. دستخط همه مان را حاج آخوند تک تک نگاه کرد. گفت:
این حکایت را از بر کنید. روزی به کارتان می آید.
سال های سال این حکایت را از بر برای خودم می خواندم. دوره دبیرستان آقای مدنی معلم خوشنویسی درشت و ریز از من خواست برخی شعر ها یا کلمات قصار را برایش بنویسم. این حکایت را نوشتم.
سال های دیگری هم گذشت. مثل برق و باد. نسیمی وزید و در زیر درخت سیاست نه زیر باران گلبرگ شکوفه آلبالو، بلکه در برابر کلماتی که از زهر آبداده بودند؛ قرار بود در جلسه رای اعتماد از خودم دفاع کنم تا وزیر شوم. یعنی وزر وزارت را بر دوش کشم تا قامتم خم شود. حکایت به دادم رسید و سیمای پر مهر حاج آخوند و صدای پر طنینش که دو برادر یکی خدمت سلطان کردی...

هنا کردن: صدا کردن

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (59)