انار

حاج آخوند دستمال گره خورده شطرنجی اش را از توی خورجین اسب بیرون آورد. گره را که باز می کرد؛ انار ها زیر آفتاب برق می زدند. کمتر پیش می آمد که انار ببینیم یا بخوریم. وقتی برای زیارت به قم می رفتیم در آستانه قم، اتوبوس از سربالایی بالا می رفت، نفسش به شماره می افتاد و از آن بالا گنبد طلا و نیز باغ های انار پیدا می شد. ما همه از سر جایمان بر می خاستیم و پا بلندی می کردیم و می کوشیدیم هر طور شده گنبد را ببینیم و صلوات بفرستیم. در بازگشت هم انار می خریدیم و برای سوغاتی می آوردیم.
انار های حاج آخوند چیز دیگری بود. یکیش ان چنان از سرخی برق می زد که دلمان برای لمس و بوییدن انار و حتی تماشایش آب می شد.
هر دو انار را در کف دستاش گرفته بود. پرسید بچه ها این انار ها چه شباهتی با هم دارند؟
گفتیم رنگ و اندازه شان مثل هم است. پرسید چه تفاوتی دارند؟ گفتیم هیچ!
انار ها رابه ما داد. فضل الله و احمد و بهرام و تقی و من. مثل حاج آخوند انار ها را توی پنچه گرفتیم. سبک سنگین کردیم. یکی از انار ها وزنش دوبرابر هم بیشتر بود. با سرانگشت نرم فشارش دادم؛ مثل سنگ بود. انار را بوییدم بوی انار نمی داد. اما هر چه بخواهید سرخ و صورتی بود. بقیه بچه ها هم انار ها را سنجیدند و بوییدند. حاج آخوند گفت بچه ها حالا با هم انار می خوریم! قلمتراش تیغه بلند دسته صدفی اش را از توی جیب قبایش درآورد. حلقه فلزی براقی که نوک قلمتراش را نگه داشته بود بالا زد؛ تیغه را باز کرد. با نوک قلمتراش پرّه های تاج انار را شمرد. شش پره داشت. پرسید شما ها تا به حال به این پره ها دقت کرده بودید؟ پوست انار ، دور تا دور تاج را به شکل دایره برید. خط های سفید نقره ای حد قاصل دانه ها را نشانمان داد. درست از زیر همان خط ها پوست انار را شکافت و گفت ببینید! وقتی انار از روی همین خط ها باز می شود؛ مثل گل شکفته می شود، تعداد گلبرگ ها به اندازه همان پره های تاج است! به هر کدام مان تکه ای از انار داد. دانه های انار به هم چسبیده بودند. قرمز و خون چکان. دانه ای را کف دستش گذاشت. نور آفتاب روی دانه افتاده بود. دانه ی دانه ی انار سپید بود و لعل سرخش مثل پیراهنی آن را پوشانده بود. بچه ها میرزا نعیم در باره ی میوه ها شعر گفته. شعر انارش مناسب حال شماست و شعر به مناسب حال من!
طبیعت لعل ساز لعل تراشیده باز
لعل تراشیده را پهلوی هم چیده باز
پهلوی هم چیده را به نقره پیچیده باز
به نقره پیچیده را به حقه پوشیده باز
حقه پوشیده را به نام نامید نار
پرده نازک نقره ای را از روی لعل دانه ها برداشت ، در برابر نور افتاب گرفت. مثل حریر بود با سایه روشن های محو.
انار ترش و شیرین و خوش گوار بود! حاج آخوند گفت حالا که خوشتان آمد انار دیگر را هم تکه کنم. انار را روی سنگی گذاشت و با سنگی دیگر قایم روی انار کوفت! انار گچی بود و خرد شد. تکه های خرد و ریز گچ روی سنگ و لای علفا ریخت، بوی گچ بلند شد. این شکل انار بود! بودش با نمودش فرق داشت. شما ها چشم بازی داشته باشید.بود و نمود انسان ها را از هم تشخیص بدهید. خودتان هم همان که هستید بنمایید! زمزمه کرد:
گفتا شیخا هر آن چه گویی هستم
آیا تو چنان که می نمایی هستی؟
چشمان حاج آخوند مثل دوزاغه پر از اشک شد.
همان باشید که هستید! فقط اگر فقیر بودید همیشه خودتان را دارا نشان بدهید تا حرمت تان حفظ شود. نمی گویم دروغ بگویید با فقر و عفاف و استغنا زندگی کنید. این انار گچی یادتان باشد. نمودش با بودش دو تا بود. ضربه ای کارش را تمام کرد.
انار از بهشت آمده. در هر اناری یک دانه هست که بوی بهشت می دهد. همه دانه هایتان را بخورید. نگاهم به تکه های انار خرد شده گچی بود. در ذهنم گذشت چقدر حاج آخوند بودش از نمودش بیشتر است!
چند روز بعد به خانه مان آمد؛ تمام شعر میرزا نعیم را از بر خواند و من نوشتم. وقتی به "به" رسید. یادم امد که آن روز به ما گفته بود: شعر" به" برای اوست و انار برای ما. شعر" به" این بود:
روی دلارای به از چه سبب زرد شد؟
چهر مصفای او از چه پر از گرد شد؟
گمان برم همچو من جفت غم و درد شد
چنین شود هر که او زدلبرش فرد شد
چنان که من گشته ام زهجر زار و فکار
از عمو نبی پرسیدم چرا حاج آخوند مثل به غمگین است؟ گفت او مال این دنیا نیست دلش جای دیگری ست. ما فقط صورت و سایه ای از او می بینیم. حاج آخوند گفتی و تمام شد!



سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (22)