بشنو و ببین!

بچه ها کتاب هایی هستند که هیچ وقت کهنه نمی شوند. در هر زمانه ای نو می شوند! شما هم اگر روزگاری خواستید کتابی بنویسید ؛ کتابی بنویسید که نو بماند. به قول فردوسی:" که از باد و باران نیابد گزند". کسی می تواند کتابی بنویسد که همیشه نو بماند که خودش روحی تر و تازه داشته باشد. کار بزرگ از روح کوچک ساخته نیست. روح مثل آب است و " ز آب خرد ماهی خرد خیزد". نهنگ نمی تواند در دوزاغه یا نایه یا کارون و زاینده رود زندگی کند؛ دریا می خواهد.امروز می خواهم برای شما در باره کتابی صحبت کنم که همیشه می ماند. بیشتر از هفتصد سال از عمر مثنوی گذشته, هفت هزار سال دیگر هم که بگذرد؛ می ماند. سال به سال نوتر می شود. مثل آب چشمه؛ همیشه ی خدا تازه ست.
کتاب مثل یک دایره است. در آغازش می گوید: بشنو! از روزنه نی به نوای نی گوش می کنیم. به حکایت نی. "بشنو از نی چون حکایت می کند". در پایان کتاب هم می گوید از روزنه دل ببین! پنجره دل ها روبروی هم باز است. ببین !" زان که از دل جانب دل روزنه ست."
ما خاموش بودیم و به نوای نی و حکایتش گوش دادیم؛ سرانجام از روزنه دل نگاه می کنیم.
این حلقه کمال ، همان حلقه کمال انسان است. از خدا و تا خدا.
در غزلیات شمس مولوی می پرسد که از کجا به کجا آمده است؟ مثنوی پاسخ همان پرسش است. دانایی همان خاموشی ست. مثل خاموشی دریا، نه خاموشی مرداب.
ما دو دولت داریم. دولت بیداری و دولت خاموشی. دولت بیداری؟ همان که حافظ گفت:
سحرم دولت بیدار به بالین آمد
گفت بر خیز که آن خسرو شیرین آمد
دولت بیداری مقدمه دولت خاموشی ست...دو جور خاموشی داریم. خاموشی کسی که در خواب است و خاموشی آن که بیدارست...
خاموش که خاموشی بهتر ز عسل نوشی
درسوز عبارت را بگذار اشارت را
صدف وقتی پر است خاموش است. حاج آخوند رو کرد به من و پرسید: سید وقتی پر است خاموش است مثل؟
گفتم مثل کوزه! توی چشمه
ما در مدرسه در معالم خواندیم که پیامبر گفت: علم همان خاموشی ست... قرآن هم می گوید وقت قرآن خواندن گوش کنید و خاموش باشید! خاموشی را پس از گوش کردن آورده است. فاستمعوا له و انصتوا. خاموشی پیش از گوش دادن و پس از ان با هم فرق دارد...
ما در خانه مان مثنوی نداشتیم. حاج آخوند مثنوی چاپ سنگی علاالدوله داشت. قطع رحلی. همیشه به این کتاب که درست هم قد و قواره شاهنامه آقا سید بود با کنجکاوی نگاه می کردم. کتاب مثل دروازه بزرگ قصری برویم بسته بود...
کلاس چهارم دبستان بودم. اقای ملبوبی نزدیک مسجد آخوند در دروازه حاج علینقی کتابفروشی داشت. مثنوی با طرح بته جقه از او کرایه کردم. هی کرایه را تمدید کردم. روزی دستم را گرفت و گفت پسرجان تا حالا چقدر کرایه داده ای؟ گفتم 15 ریال. گفت قیمت این کتاب 12 تومان است. تو هر وقت پول داشتی بقیه اش را بده؛ کتاب از خودت! مزد من در کارگاه پرداخت فرش روزی 5 ریال بود. پول کتاب را دوماهه دادم!
کلاس پنجم دبیرسان بودم. با دو نفر از همکلاسی ها – غلامعلی و علیرضا-با قطار رفتیم مشهد. در یازگشت من با اتوبوس برگشتم. می خواستم راه کناره را ببینم و برای اولین بار دریا و جنگل را تماشا کنم. کنار دستم مرد میان سالی بود. با لباس شیک و موهای بسیار مرتب و معطر. لبخند زد. سلام گفتم. گفت دوست داری کنار پنجره بنشینی؟ بدون تعارف گفتم: بله تا حالا دریا و جنگل ندیده ام برای همین با اتوبوس خط کناره آمده ام. جای خودش را به من داد. کتابی دستش بود با صحافی درست و درمان. به رنگ قهوه ای تیره و روشن. وسط جلد نقره کوب نوشته شده بود: مثنوی!
پرسید: پسر جان این کتاب را می شناسی؟
گفتم بله. گفت: کدام قصه اش را می دانی؟ گفتم تمام را ! با تعجب نگاهم کرد. یعنی تو تمام کتاب را خواندی. بله. فهمیدی؟ نه! با صدای بلند خندید. گفت: نظرت در باره کتاب چیه؟
نکته آغاز و انجام مثنوی ؛بشنو و ببین را برایش گفتم. درست همان طور که حاج آخوند برایمان گفته بود... مرد که هنوز نامش را نمی دانستم؛ هیجان زده شده بود. گفت پسر جان اجازه بده تو را ببوسم!
از بوسه خاطره شیرینی در همان سفر داشتم. غلامعلی جمال آبادی که بانی سفر شده بود و با بلیط قطار مجانی از سوی او به مشهد رفته بودیم. خوش پوشترین دانش آموز کلاس ما بود. یک کت و شلوار کرم بسیار خوشدوخت داشت که چشم همه را خیره می کرد. با پیراهن های تترون صورتی و سبز سدری. ریشش را هم دوتیغه می کرد. توی بازار کنار حرم به دکه ی عطر فروشی رسیدیم. عطرفروش بوی کلاب مانده می داد! و نوارهای آقای کافی را می فروخت .صدای آقای کافی بازار را پر کرده بود. داشتیم بحث می کردیم و سر قیمت چانه می زدیم. گفت: این عطر ممتاز است. اینجا را بو کن ! اشاره کرد به قبایش درست روی قلبش. غلامعلی داشت قبای آقا را می بویید که آقا از زیر گلوی غلامعلی بوسه ی آبداری برداشت. صدای بوسه و صدای کافی و عطر و خنده بلند عطر فروش و بهت غلامعلی درهم شده بود. عطر فروش که عمامه سبز داشت و قبای آبی؛ می خندید...
وقتی گفت: ببوسم خنده ام گرفته بود! سرم را تکان دادم. پیشانی ام را بوسید. گفت: پسر جان من سال هاست با مثنوی آشنایم. این حرف تو را تا به حال نشنیده بودم. گفتم حرف من نیست, حرف حاج آخوند ست... گفت: این مثنوی که من دارم برایم بسیار عزیزست. باشد برای تو.
آن مثنوی را همچنان دارم. یادداشت های آن همسفرم در برخی حاشیه ها ست. بعدا حیرت کردم. آن مسافر نامش کمال الدین بخت آور بود! مبلغ آئین بهائیت !
اولین مثنوی بود که کشف الابیات داشت و معنی واژه ها؛ به خط سید حسن میرخانی...

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (44)