شب که جوی نقره ی مهتاب...

بیست و سه اسفند سال پنجاه و شش مسیری تماشایی را از بروجن تا ایذه رفتیم. سفری خاطره انگیز و همسفرانی که انقلاب و جنگ و زمانه مثل توفانی بر جمع آنان آوار شد...برخی اعدام شدند و برخی شهید، یکی از شور و سرسام مبهوت و منگ و نیم دیوانه شد...حسین تفرشی و رضا رضوانی و ناصر روزی طلب اعدام شدند...مگر می شود آن منظره را از یاد برد؟ در مزرعه پدر رضا رضوانی در شاهرود بودیم. انگار به مارون پرتاب شده بودم و پدر رضا همان سیمای پدرم را داشت...دهقان شهید شد...محسن نوری در استانه رنجی سنگین مبهوت ماند و هر یک از گوشه ای فرارفتیم...از دامنه کوه ها، بر یال کوه ها یا حاشیه تپه ها و رودخانه ها ده شبانروز رفتیم تا زمستان را پشت سرگذاشتیم و با چشم خود دیدیم که زمین سرد سفت یخزده ، گرم و نرم شد و گندمزارها سرکشیدند و شکوفه ها جوشیدند... با خود این شعر را مدام زمزمه می کردم:
تا ایل با بهار سفر می کند؛ بهار
فصل همیشه ها و سفر هاست...
ایل در آن سفر گرفتار کولاک می شود و ژاندارم ها راه را بر ایل می بندند....ما هم در نزدیکی ایذه گرفتار شدیم. یک ماشین سنگین ریوی ژاندارمری همه ما ن را به پاسگاه ایذه برد که از کدام قبیله ایم...
شب نخست در کنار چادر ها آتشی بر پا کردیم. شعله آتش بلند بود و آسمان آن چنان آبی فیروزه ای که از شکوه رنگ و شورآسمان و نزدیکی ستاره ها نفسم بند آمده بود...برق سپیدی برف در کوه و دامنه دشت در زیر بارش نور ملایم ماه و ستاره ها...می خواندم. شعری از شاملو ، که به تمام قصیده ها می ارزد!
شب که جوی نقره مهتاب
بی کران دشت را دریاچه می سازد
من شراع زورق اندیشه ام را می گشایم در مسیر باد...
با یک کاپشن کلاهدار که یاد گار احمد عطاری بود و شبیه کاپشن اسکیموها در قطب، کنار آتش نشسته بودم. سپیدی برفٍ، آبی اسمان، نور نقره ای ماه و ستاره ها، هیبت کوه و سایه سنگین شبانه اش بر نگاهم و سرخی آتش...عجب دری از تماشا خداوند برویم گشوده بود...می خواستم فریاد بزنم و همه بچه ها را بیدار کنم تا از توی کیسه خواب ها که قبرنرم فشرده ای بود بیرون بزنند و ر نگها را نگاه کنند...جوی نقره مهتاب بر دریای برف . شعله بلند آتش... . چای توی لیوان فلزی زنگدار...بوی فلز و چای...ناگاه چشمم به چشم گرگی افتاد. سایه اش را درست تشخیص می دادم. پیش از او هم گرگ دیده بودم. جوری نشسته بود که انگار داشت به شعله آتش نگاه می کرد...
بعدا که " با گرگ ها می رقصد " را دیدم همان تابلو در برابرم زنده شد. بی آن که بتوانم چهره اش را تشخیص دهم برق نگاهش را می دیدم. درست مثل انسانی که هر دو دست را ستون چانه کند. بر دست ها سرش را تکیه داده بود...از گرگ نه تنها نمی ترسیدم بلکه احساس می کردم گرگ زیبایی و شکوه رنگ ها و راز آتش را می داند... شاید هم آواز سگ ها و گرگ های اخوان بی تاثیر نبود. پس از آن شعر گرگ ها را دوست داشتم... اما نخستین شکوفه نگاهی دیگر به گرگ ها و انسان ها را از حاج آخوند اموخته بودم...
سکینه خانم گفته بود. اوایل زندگی مشترکمان با حاج آخوند، زمستان سختی بود. سنگ هم از سرما می ترکید. با صدای حاج آخوند از خواب بیدار شدم. مهتاب بود. سرم را که از زیر لحاف بیرون آوردم صورتم یخ کرد. حاج آخوند داشت شالش را می بست. کلیجه اش را پوشیده بود. گفت: صدای زوزه گرگ خواب را از چشمم ربوده. تو خوابت رفت؟ من از شدت سرما جوری زیر لحاف خزیده بودم و چادرم را دور سر و گردنم پیچانده بودم که صدا را نشنیده بودم. گفتم نه صدایی نشنیدم . همان وقت صدای زوزه گرگ آمد. انگار گرگه گریه می کرد. حاج آخوند گفت: این گرگ زخمی شده. زخمش یخ بسته. گرسنه مانده. بروم ببینم ! گفتم آقا تو را به خدا آخر کسی این وقت شب توی این سرما می رود سراغ گرگ! دیوانه هم چنین کاری می کند؟ رفت.آرام و مطمئن بود. آن قدر آرام که دیگر دلم نلرزید و با خودم گفتم او سرش در کتاب و قرآن است. من که سواد ندارم. حتما بهتر از من می داند. نعمت قصاب ده حاج آخوند را خیلی دوست داشت. همسال و دوست دوران کودکی بودند. نعمت را صدا کرده بود. لته ای گوشت گوسفند بر داشتند و رفتند به سمت صدای گرگ...
یک ساعتی بود که آفتاب بالا آمده بود. بر گشت.خاموش بود. از بس چهارقل خوانده بودم و صلوات فرستاده بودم ، از سرما لب هام بی حس شده بود. نعمت بعدا برایم تعریف کرد. گرگه بیمار وپیر و زخمی بود. گوشت را که جلواش انداختیم. با هول و شتاب تکه ای از آن را به دندان گرفت. بی رمق بود. سایه گرگ دیگری پیدا شد. دور دست ایستاده بود. شاید هم از اسب می ترسید.
یادتانه همیشه وقتی می گفتند فلانی مثل گرگه! حاج آخوند لبخند می زد و می گفت: بیجاره گرگ. هارترین جانور خود انسان است، وقتی انسان نیست.
گرگ استوار و سرحال بود. با خودم گفتم اگر گامی دیگر پیش بیاید؟ آرام بود. از جایش نمی جنبید. من هم از او چشم بر نمی داشتم. او می توانست در کنار شعله آتش مرا ببیند. اما من تنها سایه ای از اندام او و برق چشمهایش را می دیدم...هیچ زخمی و چشم زخمی از آن گرگ به جمع ما نرسید. موقع صبحانه برای بچه ها تعریف کردم همگی گفتند کاش بیدارمان می کردی تا گرگ را ببینیم...


سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (25)