گمگشتگی...

لطیفه دختر رباب گمشده بود. پسین بود و شعاع خورشید پرتقالی کمرنگ. همه نگران بودند تا مبادا تاریکی فرا رسد و از لطیفه بی خبر بمانند. همه جا را گشته بودند ، همه خانه ها. دور و بر ده, توی چما تا جایی که گمان می کردند دختر شش ساله ای می توانست رفته باشد. تا حمریان هم رفته بودند. نگرانی در چشم ها موج می زد، کسی یارای سخنی نداشت. مبادا توی گهر ارمنی کش افتاده باشد؟
حاج آخوند گفت مردان ده چراغ دستی بردارند و از چهارسوی ده بگردند تا نشانی پیدا کنند. اگر لطیفه پیدا نمی شد رباب و شوهرش یوسف و شش بچه دیگرشان که جای خود داشتند وخواب به چشمشان نمی رفت؛ همه ده بیدار می ماند.
با چند نفر، احمد و محمود و محمد علی و بهرام ما هم بالای تپه رفتیم و از آن جا به چهارسو چشم دوختیم. هیچ نشانی نبود. رباب گفته بود؛ لطیفه پیراهن سبز با گل های قرمز تنش بوده، با شلوار سیاه. موهای لطیفه بلند بود. تا نزدیک کمرش می رسید. موهاش را با چند رشته خامه که مثل رنگین کمان بود، گره می زد و دم اسبی می کرد. وقتی می دوید موهاش به قدر یک بافه ی کوچک گندم بالا و پایین می رفت.
همه لطیفه را می شناختند و دوست داشتند که دخترشان یا خواهرشان موهاش مثل لطیفه باشد. عمو نبی می گفت خدا نقاشی کرده. جای سرانگشتان خدا روی موهای لطیفه هست.
رباب رفته بود خانه حاج آخوند. سکینه خانم آب قند درست کرده بود, گردن بند دخترش را که زنجیر طلا داشت با دلربای قهوه ای براق؛ توی کاسه مسی آب قند انداخته بود. ما رفته بودیم بگوییم از بالای تپه لطیفه را ندیده ایم. به حاج آخوند آهسته گفتم. گفت این که خبر نیست. خبر وقتی ست که لطیفه را ببینید. ندیدن که دیگر خبر نمی شود. تازه چه فایده از خبری که غصه را زیاد می کند. به خصوص وقتی همه منتظر خبر خیریم. گله و گاگل رسید و میدان ده پر از صدای ماغ گاو و بع بع گوسفند شد. همه مردم ده ساکت بودند. بره ها از صحرا آمده بودند و لطیفه پیدایش نشده بود.حاج آخوند گفت رباب برو خانه تان را خوب بگرد. همه جا را. توی انبار؛ مرغدانی... رباب با هراس و دوان رفت. حاج آخوند به سکینه خانم گفت: تو هم دنبالش برو، همراهش باش.
لطیفه را پیدا کرده بودند. رفته بود بالای بافه های هفت چین، دو تا تخم مرغ خام با نمک خورده بود و همانجا روی بافه ها خوابش برده بود. سکینه خانم گفت: رباب لطیفه را توی بغل گرفت و از ذوق گریه کرد. لطیفه گفته بود. آفتاب افتاده بود روی بافه های هفت چین خیلی خوشم آمد! آفتاب تند بود چشمم را بستم ، چشمم گرم شد وخوابم برد.
حاج آخوند گفت: کاش ما هم گم می شدیم و پیدا می شدیم ! می بینید این پیدایی ما هیچ ذوقی ندارد؟ برای این که گم نشده ایم ‍! می دانید چطور باید پیدا شویم؟
ذوقی دگر ندارد بی دوست زندگانی
دودم به سر برآمد زین آتش نهانی
ای بر در سرایت غوغای عشق بازان
همچون بر آب شیرین آشوب کاروانی...
جرعه ای از آب شیرین خوشگوار کوثر از دست علی...مثل همان جرعه ای که مولوی نوشید و گفت هر چه دارد از علی دارد. از خودش گم شد و در علی پیدا شد.
از تو بر من تافت پنهان چون کنی
بی زبان چون ماه پرتو می زنی
لیک اگر در گفت اید نور ماه
شبروان را زودتر بنمود راه
می دانید بچه ها، خدا در ما گم شده است! اگر می خواهیم پیدایش کنیم باید خودمان را گم کنیم. دیدید بچه ها مراد از مارون رفت. او خیال می کرد چیزی پیدا کرده، کارد بر گلوی بره های قره گل نهاد. چیزی پیدا نکرد خودش را گم کرد. این گمشدن دیگر پیدا شدنی در پی اش نیست مگر خداوند یاری کند. بعضی ها فکر می کنند خیلی پیدایند. مثل شاه! ببینید عکس هاش همه جا هست. توی همه ی کتابای شما. توی قصابی نعمت، که از ترس امنیه های پاسگاه توره عکس را به دیوار زده ! توی کلاس درس. توی مسجد ده ، رادیو اول از همه از شاه حرف می زند. مجسمه اش توی میدان های بزرگ شهر ها هست. اسمش را روی میدان و خیابان می گذارند. از همه پیدا تره و از هم بیشتر گمشده. این پیدایی مثل غبار با نسیمی می رود. جوری پیدا شوید که توفان تکانتان ندهد، گمتان نکند.



سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (18)