بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین...

مدتی ست گرم نوشتن مطلبی هستم در باره دعای عرفه و عید قربان از زبان حاج آخوند...خاطره ای از همان بهشت گمشده...هنوز مطلب چنان که بایست صیقل نخورده است و چنان که می پسندم گرم نیست. ..
در این میان روز عرفه و عید قربان را پشت سر گذاشتیم و در آستانه عید غدیریم و بر آستان جانان گر سر توان نهادن.
مکتوب هم امروز چهار ساله شد. در روز تولد جمیله متولد شد و تا به امروز مکتوب انگار نشانی از گذار عمر چهارساله ماست. باز دید کنندگان- نه صفحه بین ها!- از شمار میلیون گذشته اند. ما هم جز سپاس سخنی نداریم. از راه مکتوب دوستان ارجمندی یافته ایم و همواره از نظر و نقد آنان بهره مندیم.
مکتوب این تجربه شگفت انگیز را برای من داشته است که در یک فضای زنده می نویسم. خوانندگانی که هوشمندانه هم به مفاهیم توجه دارند و هم به املای واژه ها و نیز نشانه های نگارش. این فضای زنده برای نویسنده یک فرصت بهشتی و بی نظیر ست. گویی داری نوشته ات را در یک سالنی که به شکل متوسط هزار نفر در آن گرد آمده اند؛ می خوانی و همه هم با توجه و دقت سخنت را ارزیابی می کنند. مجال شنیدن نقد و نظر آنان را در یک فضای منطقی و آرام داری...
سپاس که شما با لطف خود به مکتوب رونق بخشیده اید و بر گرمی زندگی ما-جمیله و من- افزوده اید.

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (60)