برگ

دقیق سی و شش قاب شیشه در برابرم است. دیوار شرقی و شمالی استخر سراسر پنجره است. پنجره با شیشه های ثابت. وقتی به ضلع غربی استخرمی رسم. یعنی طول را شنا کرده ام. لحظه ای می ایستم و نفس تازه می کنم و از قاب شیشه های شرقی به فضا و بازی نور ویا مه با سرشاخه درختان نگاه می کنم. نمایشگاه نقاشی است. طبیعت زنده. حالا دیگر متناسب با هر قاب تابلو ها را می شناسم. پلی ست مابین نمایشگاه و چشمانم که از پس شیشه ی عینک شنا گاه بخار می گیرد. عینک را از چشم بر می دارم و بخارش را پاک می کنم.
کافکا گفته است ، اگر انسان یک ساعت زندگی کند می تواند صد سال از آن یک ساعت سخن بگوید. با خودم می گویم : خیلی خب پس چرا این نمایشگاه نقاشی موضوع یک داستان نشود؟
ناگاه دیدم جان که بالای سکوی فلزی کنار استخر نشسته و گاهی از بی سیم دستی اش که به بلند گو های سالن شنا وصل است، نکته ای می گوید. دست هایش را پیاله کرد. خودش را تاب داد و انگار یک توپ خیالی را به سمت روبروی خودش پرتاب کرد. فرد دیگری، جوانی بیست تا بیست و دو سه ساله با موهای بلوند و بلوز آبی با نشانه باشگاه؛ که مثل یک لاله زرد می درخشد، توپ را گرفت. انگار ضربه محکم بود. خمید. توپ را روی سینه اش چسبانید. قامت راست کرد و توپ را برای جان انداخت. استخر با طنابی با مهره های پلاستیکی آبی و زرد و سفید از طول به سه قسمت تقسیم شده است، قسمت بزرگتر بیشتر جوانان و کودکان هستند و نیز پیرمردان که دارند واتر پلو بازی می کنند. با سربند های پلاستیک آبی و توپ قرمز. توپ خیالی جان و دوستش، (بعدا برای همین داستان نامش را پرسیدم. نامش آندره بود) دارند بازی می کنند. هر چه واتر پلو پر هیاهوست، بازی جان و آندره آرام است. از آن آرامتر بازی تیله چشمان من است با تابلو های نمایشگاه نقاشی. هر نگاه انگار توپی است که به سوی تابلویی پرتاب می شود. طرف بازی ام همان قاب شیشه ای است که نشان کرده ام. در ذهنم هر کدام شماره ای دارند و هر کدام هم تصویری. که با درخشش آفتاب روشن می شود و یا با حرکت ململ مه خاکستری و نیز دودی.
کدام زندگی ست؟ کدام زندگی نیست؟
گل! صدای خنده و هیاهو در سالن می پیچد و جان توپ را پرتاب می کند و آندره نمی تواند بگیرد. اخم می کند. توپ را از روی زمین بر می دارد و برای جان با یک زاویه انحرافی به سمت غرب پرتاب می کند. جان خم شد. تا توپ را بگیرد، دست هاش را دراز کرد. به توپ نرسید و از بالای سکو افتاد. پیشانی اش به لبه استخر خورد و جوشش خون و خنده ای که چهره اش را پوشاند و صدای خنده ی آندره: جان... عزیزم!
ازقاب هفتم دارم سرشاخه نارونی را می بینم که با باد می رقصد. بازی باد با برگ ها. برگی کنده می شود. مثل توپی در بازی واتر پلو. یا توپ خیالی جان و آندره...دست هایم را دراز می کنم تا برگ را بگیرم.

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (6)