شب یلدا...

هنوز آفتاب غروب نکرده بود. آستانه شب یلدا بود. روی نیمکتی پشت کتابخانه دانشکده ادبیات اصفهان نشسته بودم. سی ام آذرماه سال پنجاه و پنج، برف چمن ها را پوشانده بود. گه گاه قطره های برفابه از سر شاخه های بید مجنونی که در برابرم بود؛ می چکید....به یلدا فکر می کردم.
با خودم می گفتم تاریخ ما بیشتر یک شب درازآهنگ است تا روزی روشن... شازده احتجاب گلشیری هم نفسم را بند آورده بود. سه ماه می شد که هفته ای یک بار کتاب را خوانده بودم. دیگر صفحه ها هم توی ذهنم مانده بود...
دختر بچه ای به طرفم آمد. یک انار بزرگ توی هردو دستش بود. انگار توپ قرمزی را توی دست گرفته بود. موهای خرمایی اش را دم اسبی کرده بود. کاپشن بنفش پررنگ و تل کشی زرد خوشرنگ. خنده چشم ها. چشم های آبی تیره و خاکستری و لبخند...با خودم گفتم این دختر شبی کامل را در چشمانش اسیر کرده است...مادرش صدایش کرد: های یلدا!
یلدا انگار صدای مادرش را نشنیده بود. به سمتم آمد. انار را به طرفم گرفت. لبخند زد. پنجه هاش را باز کرد. در یک لحظه گمان کردم الان است که انار روی زمین بیفتد. جلدی انار را گرفتم. لبخند زدم. گفتم: یلدا! سرش را تکان داد. مادرش را در دانشکده دیده بودم. وقتی در باره " دینامیسم تاریخ" در سال اول دانشجویی در تالار اقبال سخنرانی کردم. مادر یلدا به نزدم آمد و از صحبتم تعریف کرد....رنگ چشم ها به یادم مانده بود. خاکستری و آبی پررنگ. گفت برای من جالب بود که خیلی وقتامی دیدم کتاب مقدس همراهتان است! گفته بودم البته من پدر روحانی نیستم اما پنجشنبه ها پیش آقای دهقانی تفتی انجیل یوحنا و مکاشفه می خوانم...گفت من کلیمی هستم. نامم لیلاست...
گفت یلدا دخترمه. گفتم از رنگ چشم هاش پیداست...و پوست براق گلبهی اش. گفت این انار هدیه یلداست برای شما. به مناسبت یلدا !
می دانید به عبری یلدا یعنی دختر! از ان سال تا به امروز هیچ شب یلدایی بر من نگذشته؛ مگر این که چشمان خاکستری و آبی پررنگ آن دختر در برابرم زنده نشده باشد...چشم هایی که به رنگ سپیده دم و غروب بود. با خودم می گویم شب هر چقدر هم که جان سخت و درازاهنگ باشد در نبرد با رنگ فرو می ریزد و سیاهی می گریزد...خاکستری سپیده می دمد و آبی غروب لبخند می زند...شما تا به حال حقیقت شب را در چشمان دخترکی دیده اید!
چه می گویم که هست این نکته باریک
شب روشن میان روز تاریک!

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (28)