از عرفه تا عاشورا(1)

چه نسبتی بین سخن انسان و رفتار اوست؟ چه نسبتی بین اندیشه و سخن وجود دارد؟ این هماهنگی چگونه میسر می شود؟ در گذران زندگی ، در بررسی زندگی دیگران، هنگامی که تاریخ می خوانیم. تاریخ سیاست و یا فرهنگ، با انسان هایی روبرو می شویم که بر خلاف آن چه می اندیشیدند سخن می گفتند و نیز رفتار و منش آنان چیز دیگری بود. جلوه یک نما بود و خلوت نمایی دیگر...سعدی مطابق فرهنگ زمانه خویش اندرز می دهد که هنگامی که با سلطان مواجه می شوید:
اگر هم روز را گوید شب است این
بباید گفت اینک ماه و پروین!
اندیشه در مداری دیگر می گردد و سخن متناسب با میل سلطان رقم می خورد. انسان هویتی آشفته و پریشان پیدا می کند...مثل کشتی بی لنگر کج می شد و مج می شد...
انسان هایی هم هستند که مثل چشمه زلال و مصفایند. ذره ای عبار بر سیمایشان ننشسته، تیرگی به اندرونشان راه نیافته. همانند که می نمایند. حتی نمود آنان از بودشان کم رونق تر است. در نبرد سرشار از افتخار مجاهدان حزب الله با ارتش اسراییل، سرودی خوانده شد با عنوان:" احبایی..." سراینده این سرود و نیز خواننده هر دو از مسیحیان لبنان بودند. متن سرود بر اساس متن نامه ای که سید حسن نصرالله رهبر حزب الله برای مجاهدان نوشته بود، سروده شده است. یک بند سرود این است:
"استمعت الی رسالتکم
و فیها العز و الایمان
" و انتم مثل ما قلتم
رجال الله فی المیدان"
شما همان بودید که می گفتید! مردان خدا در میدان نبرد.
عاشورا را هم از همین زاویه می توان بررسی کرد. امام حسین چه گفت که تحقق سخنش در کربلا و عاشورا جلوه کرد؟ کدام سخن است که وقتی تحقق خارجی پیدا می کند می شود عاشورا؟
به عبارت دیگر عاشورا یک جلوه است و یک صورت؛ معنای عاشورا و حقیقت عاشورا پیست؟
تا به امروز تفسیر های مختلفی از نهضت عاشورا صورت گرفته است. پژوهشگران هر کدام از زاویه ای به نهضت امام حسین علیه السلام و یاران او نگریسته اند. محمد مهدی شمس الدین در کتاب" ثو ره الحسین" و نیز صالحی نجف ابادی در " شهید جاوید" از زاویه فلسفه سیاسی به نهضت عاشورا نگریسته اند. ایا سخن امام حسین که عاشورا تحقق ان سخن بود، همین بود؟
بیش از چهل سال پیش روز عرفه در تابستان بود. مردم ده از مسجد به سوی تپه مارون رهسپار شدند. حاج آخوند عمامه اش را گشوده بود. بال عمامه را بر شانه راست انداخته بود. دفتری هم در دستش بود. از دامنه تپه- سمت چپ نزدیک قبرستان- بالا رفتیم. دشت سبز چما پیش رویمان بود و نیزنهر نقره ای که زیر آفتاب پسین می درخشید.
همانطور که می رفتیم حاج آخوند مدام با پر عمامه اش اشک هایش را پاک می کرد. ایستاد. آرام بود. گفت امروز روز عرفه است. چند تکه از دعای عرفه را برایتان می خوانم. این دعا برای خواندن نیست؛ برای خواستن است! اصلا دعا یعنی خواست یعنی خواهش. این ها حرف های امام حسین است. به همین حرف ها او و خانواده اش در کربلا عمل کردند. آن گاه تعبیری را به کار برد که معنی اش را تا سال ها نمی دانستم. بعدا شاید دهسالی بعد از آیه الله امامی خوانساری پرسیدم. حاج اخوند گفت: دعای عرفه عرفان نظری امام حسین است و عاشورا عرفان عملی او...وقتی این تعبیر را برای آیه الله امامی خوانساری گفتم. بی تاب شد. بلا فاصله اشک از هر دو چشمش جوشید. صدای گریه اش بلند شد...زمزمه می کرد عجب کلام بلندی... چه سخنی...احساس کسی را داشتم که گوهر نایابی را داشته و ارزش ان را نمی دانسته. ان سال وقتی محرم رسید. شب ها پس از نماز عشا آیه الله امامی تکه هایی از دعای عرفه را می خواند و از همان منظر به عاشورا می نگریست...
هنوز هم آن دو تابلو در پیش رویم است. حاج آخوند که در تمام مدتی که عباراتی از دعای عرفه را می خواند، گریه می کرد. دعای عرفه را با عاشورا و روضه پیوند زد. و هر دو را با داستان ابراهیم و اسماعیل. تابلو دیگر همان گریه آیه الله امامی ست. کس دیگری در خانه نبود. گاهی فقط صدای بال کبوتر هایی که در ایوان بودند به گوش می رسید...
سال ها بعد در فرصت دیگری ایه الله امامی گفت. آن سخن در باره عرفه و عاشورا کلید یک راز بود.
********************
اعتماد ملی

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (16)