غزه و مسیح...

به دوستی که در قطار با او آشنا شده بودم زنگ زدم. همان که هر دهه از گذران عمرش را در سرزمینی گذرانده بود... شش دهه در شش گوشه جهان...بهانه مناسبی هم پیش آمده بود. میلاد مسیح...از سویی می خواستم ببینم به غزه چگونه نگاه می کند؟
میلاد مسیح و آغاز سال نو میلادی و بمباران غزه و دهه نخست محرم در هم آمیخته شده است....
جوانان فلسطینی که در شیلی زندگی می کنند، در برابر سفارت اسراییل جمع شده بودند. با شعار برای غزه و نیز صدای طبل ها. ریتم تند رپ رپ طبل ها. و اشکی که از چشمان جوانان می جوشید و صدای آوار بمب ها بر غزه و کودکی که در آغوش پدر به بیمارستانش می برند. وقتی کودک چهار پنج ساله را روی برانکارد می خوابانند، پرستار پلک چشم کودک را باز می کند و رها می کند . تمام کرده است. تمام؟ کودک را در پارچه سفیدی می پیچانند. سهم او از زندگی همین بود...
به دوستم گفتم امروز من تلخم. ببین در برابر چشم دنیا چگونه غزّه دارد بمباران می شود. آن وقت وزیر خارجه اسراییل با کت سفید که لابد نشانه صلح است می گوید؛ در غزه هیچ مشکل و مساله انسانی وجود ندارد.
جان لبخند زد! گفت: گلی به جمال همین خانم! یادت هست رایس می گفت بمباران های لبنان صدای تولد کودک خاورمیانه جدیدست! نکته ای برایت بگویم. بگذار متن کتاب را نشانت بدهم. در گوشه کتابخانه بزرگ جان نشسته ایم. سالن کتابخانه مثل سالن یک قصر است. چیزی شبیه کتابخانه و دفتر کار ابراهیم گلستان. یک نیم دایره با هفت پنجره، در میان پنجره ها قفسه های کتاب، چوب بلوط...کتاب ها به زبان های اروپایی و عربی و فارسی و اردو و سانسکریت...
" تو کتاب تربلینکا را خوانده ای؟"
در ذهنم خاطره ای درخشید...مهتابی اتاقمان در خوابگاه همدانیان در اصفهان و کتاب تربلینکا که فریدون مختاریان داده بود بخوانم. گفته بود: این کتاب به روح انسان شلاق می زند... تا صبح با عدنان کتاب را می خواندیم...عدنان آن شب دو بسته سیگارش را تمام کرد.
گفتم خیلی سال پیش کتاب را دیده ام. گفت منظورم مقدمه ای است که سیمون دو بوار بر کتاب نوشته. به یک موضوع خیلی مهمی اشاره کرده است. یهودیانی که در اردوگاه های مرگ کشته می شدند. مرگ خود را پذیرفته بودند. علاوه بر آن، در کشتن یک دیگر سهیم بودند. با خود می گفتند اگر ما این کار را نکنیم دیگری انجام می دهد. شاید هم گمان می کردند آن چه بر سرشان آمده قضای آسمانی است.
اسراییلی ها گویی هنوز نفهمیده اند که نگاه مسلمانان به مرگ متفاوت است. کسی که نگاهش به مرگ متفاوت باشد. به زندگی هم نگاه متفاوتی دارد. یهودیان در برابر اقتدار آهنین ارتش آلمان و شیوه رفتار اس اس ها و پلیس گشتاپو مثل بره ای در برابر گرگی گرسنه بودند. فلسطینی ها این گونه نیستند. چرا اسراییلی ها نمی فهمند. دیشب دیدم زنی فلسطینی با یک نظامی اسراییلی گلاویز شده بود. لوله مسلسل را گرفته بود و فریاد می زد. با انسان هایی که از مرگ نمی ترسند نمی توان با زبان رعب سخن گفت.
جان کتاب تربلینکا را ورق زد. ببین این نخستین عبارت سیمون دو بوار است. جان متن را به فرانسه خواند: "چرا یهودیان اجازه دادند آن ها را مثل گوسفند به مسلخ ببرند؟"
این پرسش بسیار مهم است. البته اشتاینر در این کتاب کوشیده نشانه هایی از مقاومت را معرفی کند. اما همو هم می گوید جریان غالب تسلیم در برابر واقعیت بود. در جنگ سال 1967 اسراییل ارتش مصر و سوریه و اردن را در ظرف شش روز شکست داد و شد ارتش افسانه ای. حالا شش روز است دارد شب و روز غزه را بمباران می کند. تازه دارند از آتش بس حرف می زنند. دارد می شود مثل جنگ تابستان 2006 لبنان...لبخند و زد و گفت: می گویند ایرانی ها هم دست دارند!
به گزارش همیلتون- بیکر در باره عراق اشاره کردم و گفتم: در آن گزارش آمده است هر سنگی را که تکان بدهید از زیر سنگ ایرانی می جوشد! جان گزارش را نخوانده بود.
گفتم: مسیح که متولد شده بود. پیش از همه چند روحانی زرتشتی ایرانی- مغان- به خانه مریم رفتند و تهنیت گفتند :" کجاست آن مولود که پادشاه یهود است که ستاره او را در مشرق دیده ایم!" و هدایای خود را طلا و کندر و مرّ نثار مسیح کردند...
جان باب دوم متی را از حفظ خواند. پرسید: باید دید این بار هم ایرانیان در ستاره ای که از شرق طلوع می کند چه دیده اند!
گفتم این شعر سمیح القاسم را شنیده ای:
قتلونی و انتحلوا
وجهی مرارا
مرا کشتند و چهره ام را بارها پوشانیدند.
اکنون آن چهره بر آفتاب افتاده است. دیگر کسی نمی تواند صدای غزه را انکار کند. حتی اگر مهمترین خبر تلویزیون در غرب این باشد که دوقلوهای سیاه و سفید به دنیا آمدند...
صدای بمباران غزه، در رپ رپ طبل ها در سانتیاگو به گوش می رسد.
پرسیدم اگر مسیح همین روز ها در فلسطین ظهور کند؟
گفت:" بار دیگر او را به صلیب می کشند. اما این بار...جان مکث کرد و ناگاه به فارسی تکه ای از شعر شاملو را خواند:
اکنون
هر زن
مريمي است
و هر مريم را
عيسايي بر صليب است
بي تاج خار و صليب و جل جتا
بي پيلات و قاضيان و ديوان عدالت...
گفتم: این بار فلسطینی ها سلاح آبائی را صیقل داده اند...موقع خداحافظی جان گفت: جمعه ها خانه ما، این هم کتابخانه تو...
سال ها پیش از مادر بزرگ پدری ام شنیده بودم: که هر لقمه نام و نشانی دارد، که روزی چه کسی است. او می خواند:
بر سر هر لقمه نوشته ست عیان
که بود مال فلان بن فلان
حالا دیگر تردیدی ندارم که در گذار زندگی آشنایی با برخی انگار در سرنوشت ما رقم خورده است. انسان هایی که به تعبیر شریف رضی از زمان و زمین فراترند.

...

**********************
اعتماد ملی

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (21)