کودکان غزّه...

غین،
زا،
ها...
نهری از طلای مذاب
شطی از فضه
غزّه...
خماهن آسمان
خاکستر پولاد
سرو آزاد
رمز مزامیر داود
زمزمه ی سندباد
آینه ای در برابر آفتاب
استاده پرشکیب و
چشم فروهشته بر شماتت باد
سنگ محک خداوند در معرکه وجود
بود و نمود و نبود
جویبار شرمی بر پیشانی کوتاه تاریخ
ترانه توحید
خنیاگر باران بر کام تشنگان
تجسم خروشاهنگ آلفه و پنه
زدودن اصطبل آژیاس
نه افسانه ی هرکول،
حقیقتی مظلوم
حماسه ی حماس


(2)
کودکان غزه سرودي خواندند
سبز...جنگلي از سدر
سرخ...شطی از ستاره
کهکشانی از صهیل اسبان
با یال های گرگرفته قرمز
تندر سم ها
برق نقره ای چشم ها
ردّ ارابه خونین آفتاب تنهايي
بر بام آسمان
راه سرخ ایمان
سنجه ای تازه از زندگانی
گذار از تنگنای تابوت کبود
آزادی
شهابی بر چشم
هشت پای شش پر
دروج آب و آتش و خاک و باد
وسوسه از نیل تا فرات
بی مرز
با نشان صلح نوبل بر کف
سنگپاره ای به شکل قلب

(3)

سینه سرخی
درکرانه دریا
بر شاخسار سدر سوخته ای
می خواند:
غین
زا
ها
عین
زا
ها
غزه
عزه...
کلاغ پیری
سال ها غریده بود:
نکبه
نکسه
اکنون با گلویی بسته

با با ل های شکسته
بی غریومانده است.

(4)
غزه
سیلابی از فریاد

مضراب تند تازیانه
برطنبور تن ترد کودکان
مویه های خاموش مادران

(5)
غزه...
باغ های های زیتون و سدر،
از باران طراوت می گیرند
و لاله از موج کوچک شبنم
و پولاد از رقص شعله
و آزادی از خون
و خون از ایمان
وایمان از اشک
و اشک از عشق
و عشق از گریه بی صدای مادران
های سلیمان!
غزلی نو بسرا
زیر آفتاب "غزه" تازه است

(6)
غزه...!
تیغ عقیق ایمان را
از گوهر تنهایی خدا آب داده است
ترجیع بند سرود کودکانش
حسبنا الله و...
انگار این آیه بر مهبط غزه نازل شده است
شکوه آیه در عادت گمشده بود
در زندان زنگارلفظ فرسوده بود
در قلب کودکان
و برزبان آنان نو شد
این قاریان کوچک
- مثل سوره های کوچک قرآن-
خود تفسیر آیه به آیه اند.

(7)

غزه...
هیچ کس نمی تواند تو را بسراید
کاش واژه های مجنون ماغوط
می رمیدند و تو را می سرودند.
کاش برقی از ژرفای درد نزار
و جرعه ای از شور درویش
و بارقه ای از رنج بیاتی
و گدازه ای از آتشفشان زبان شاعری که چشمان خیس اشک و فریادش هیچگاه رهایم نمی کند:
"چه کسی همه شاهان و
تمام رهبران عرب را از من می خرد؟
آن ها را
به یک وجب از خاک اشغال شده می فروشم!
چه کسی ولیعهد
واعلیحضرت را می خرد؟
آن ها را می فروشم!
به پوست پرتقال یافا
به عطر پرتقال"

(8)

صبح روز هشتم آفرینش

خداوند خدا

از زلال سپیده و

ژرفای شب

از گلخنده فرشته و
شکوه هیبت خویش

از ابریشم آب و

نازکای نیلوفر

چشمان تو را آفرید

جرعه ای از نگاه تو

تمام تشنگی را سیراب می کند

فرشتگان
در محراب آینه ی چشم تو
سر بر خاک نهادند و خواندند:
منزه است خدایی که تو را آفرید.
متبرک باد چشمان تو
چشمان کودکان غزه!

(9)

مست استطاعت صبرید!
خضر کدام هنگام
بر غزه گذر کرده
که سراسر دشت ها و خانه ها
بوستان ایمان است.
انان که از تمنای موت
از هراس می میرند
می بینند
غزه آن چنان شعله ای از حیات افروخته
که مرگ بر آستانش برای همیشه مرده است.
نغمه مقاومت
و صراط مستقیم استقامت
و استطاعت صبر
بر خاک و خانه های غزه
خضر نه، خدا گذر کرده است.


(10)

در گرگ و میش!

از خواب بر می خیزم

خواب؟

از زیر آوار خواب برون می خزم

ویران...

در آئینه غزّه

به چشمانم نگاه می کنم

مثل نخستین شعله ی نگاه انسان نخستین
در درخشش نقره ای چشمه ساری
یا تلالو آبی برکه ای
یادر سپیدی صلابت سنگ سوده ای

و آه
مثل ماهی قرمزی
بر لبم لغزید
دریغا انسان!
در آئینه غزه

(11)

گذار سوگواران را از شط آتش دیده ام

شانه های برهنه زخمی
تن پوشی گلگون
چشمان براق،
طلوع آفتاب الماس سیاه
از افق خون
انگار قویی بر ابریشم برکه ای...
از شط ملتهب آتش گذشتند
مرغان دریایی بر دریای مرجان مذاب...
گذار مردم غزه
از توفان آتش و جاده ی تلخ تیغ و سقفی از باران بمب بود.
آواز قطره های نرم باران و
آوار هولناک بمب...
از این گذار نفس گیر
چه با شکوه و مظلومانه گذشتند.

(12)
رامسس روزگار ما
پس از هشتاد سالگی
سالی هفتاد بار
موهای سفید-مرده اش را
سیاه می کند
مثل پر کلاغ
با اندک مایه ای از ذغال بلوط
خودی از لای و لجن بر سر...
کودکان غزه
موهای قهوه ای شان
با عطرقهوه تازه
هر روز و شام رنگ خون می گیرد
کودکی را از زیر آوار بیرون کشاندند.
موهایش خیس خون بود
تاجی از مرجان دریایی بر سر
کاشکی
روزی
رامسس در آینه تاج مرجان
طره های سرخ کودکان
به خویش می نگریست...

*************************
اعتماد ملی

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (22)