در شهر <راسلو> در نزديكي ژوهانسبورگ، مركز پژوهشي وجود دارد به نام <رسوليسنتر>، كنفرانس دعا از سوي همين مركز برگزار شده بود...
سرمايهگذار و باني اصلي اين مركز يك بازرگان فرش است به نام ابراهيم. ابراهيم 75 ساله به نظر ميرسيد. با نگاهي دقيق و برنده و صدايي بسيار آرام و خوشطنين. بيش از پنجاه سال است كه با بازرگانان ايراني داد و ستد دارد.
در دفتر ابراهيم براي صرف چاي رفته بوديم. يك فرش ابريشم كاشان دويست ساله آورد. بر فرش عباراتي از نهج البلاغه نقش شده بود. فرش انگار بوي بهشت ميداد! خواب رنگها و لطافت ابريشم حيرتآور بود. ابراهيم گفت من يك سوال دارم. گفتم بفرماييد! گفت: <پيش از انقلاب كه با بازرگانان ايراني كار ميكردم، خيلي كارم راحت بود چون به حرف آنها اعتماد ميكردم. وقتي ميگفتند فرش رنگ نميدهد، واقعا رنگ نميداد. هر مشخصهاي را كه درباره فرش ميگفتند، همان بود. اما حالا همان نيست>!
پرسيد چرا اينطور شده است؟ پاسخش را ميدانستم اما در جستوجوي زباني يا واژگاني بودم كه بتوانم برايش درست توضيح بدهم. گفتم: <اولا پس از انقلاب افرادي وارد اين صنعت شدند كه تجربهاي و سابقهاي و نام و نشاني در فرش نداشتند. شايد گمان ميكردند كه مدتي در صنعت فرش ميمانند و بار خود را ميبندند. گره جفتي و تقلبي را همين جماعت تشويق كردند و ضربهاي كاري به اعتبار فرش ما زدند. ابراهيم گفت: <يك نكته تازه برايت بگويم. در مواردي با گره جفت و نيمي هم روبهرو شدهام. شش تار نخ را در يك گره به هم تاباندهاند. فرش ديگر مثل مقواي خيس ميخواهد فرو بريزد.>
گفتم: <اما دليل دوم مهمتر است. انقلاب وقتي ماهيت اعتقادي و ايدئولوژيك پيدا ميكند، كساني كه ارزشها و رويكرد انقلابي را نميپذيرند و از سويي هم نميخواهند وجهه مخالف يا معارض پيدا كنند، نقاب ديگري بر چهره ميزنند. آنچه مينمايند و ميگويند نيستند. اين رويه در گذار سالها تبديل به نوعي رفتار غالب يا ملكه ميشود. ملكه ذهني و رفتاري، آن وقت اگر بازرگان فرش هم باشد، به ناگزير چنان رفتار و منشي در كارش تاثير ميگذارد.>
ابراهيم گفت: <درست است پيش از اين در بازار فرش محبت و اعتماد حاكم بود. الان فقط پول حرف اول را ميزند.> صداي اذان نماز بلند شد و صدايي خوش از مسجدي كه معماريش انسان را گويي به مسجد و مدرسه و زاويه غزالي پرواز ميدهد. امام جماعت نامش نعيم بود با صدايي بسيار لطيفتر از سدیس
*****************
اعتماد ملی