یکی داستان است پر آب چشم...

متن زیر را سید امیر( مجنون جا مانده ) برای مکتوب فرستاده. یادداشت ایشان همراه با نامه علیرضا ست ، از دوستان جانباز سید امیر است. هر دویادداشت سرشار از درد و صمیمیت و مظلومیت. به نظرم رسید یادداشت را در صفحه اصلی مکتوب بگذارم. امیدوارم نامزد های ریاست جمهوری اصلاح طلب و اصول گرا ، به ویژه جناب آقای مهندس موسوی که خود زمانی مسئول و بنیانگذار بنیاد جانبازان به فرمان امام خمینی بودند،این یادداشت را بخوانند و حتما تا پیش از انتخابات به این موضوع فکر کنند و جواب بدهند.

*****************
بنام فروزنده ماه و ناهید و مهـــر!
عرض ادب خدمت شما
تصدقتان شوم ، در اين مدت كه بعلت کسالتی چند مبتلاي به جدايي از اینترنت دامت خدماته، و شما که قوت قلبم هستید شــدم، متذكر شما بودم ...
جناب ابن عم عزیز حال من با هر شدتي باشد مي‌گذرد ولي حقيقتا صد حيف كه گهگاهی همانطور که مستحضر هستید دوستان این بنده از ایران تماسی میگیرند و شور بختانه همه مثل حضرت عالی و من زیاد به روزگار که بر سرشان رفته راضی نیستند. و شاید زبانم لال امانشان را هم بریده.
به مصداق فرمایش ملای روم که هر کسی از ظن خود شد یار من ...بله همه دوستان من جانبازند .قومی عجیب و غریب ، همیشه وقت انتخابات که می شود هزاران سئوال برای ما قوم تیپاخورده جانباز پیش می آید. دوستی میگفت سید تا بحال هیچ کدام از کاندیداها ی محترم بهشت خاکستری ما سری به آسایشگاه ما نزدند.دیگری برایم نوشته سید فکر میکنی اگر آن بیاید دیگر جانباز سوزان تمام می شود. آن یکی می پرسد که اگر این یکی بیاید دیگر بخاطر دویست هزار تومان پول پیش ، در پذیرش بیمارستان ساسان نگهمان نمی دارند و.......
ولی چند شب پیش یکی از دوستان قدیمی از کرمان برایم نامه ای نوشته حیفم آمد با شما و دوستان نخوانمش:
سلام آقــا سید امیر
جنگ و ستیز و نبرد و تیر و ترکش و موج انفجار و گازهای شیمیائی و .... و سختیهای بیمارستان و آسایشگاهها همه و همه گذشتند ... من یکی در اوان نوجوانی اسیر ویلچر شدم با هزاران هزار مشکل و امثال شما در عنفوان جوانی روز و شب در آرزوی یک نفس کشیدن راحت ... بارها به گوش خودمون طعنه دوست و دشمن را شنیدیم. بغض را در گلو فرو بردیم و پنهانی گریستیم ... بسیاری از ما بودند که برای یک داروی خارجی التماس کردند یا با یک عفونت ساده از دیدن آنچه بر سر بقیه می آید راحت شدند راستی چه تعداد از آنها در نوبت اعزام بودندو همزمان چه آقاها و آقا زاده هائی در کلن و بن و هانوفر ویا لندن تحت مداوا و درمان بیماری های جزئی خود بودند ؟؟؟ از اینها بگذریم سید جان ، راستی از علی دائی چه خبر ؟؟؟ به نظر شما ایران به جام جهانی صعود میکنه ؟؟؟بله دغدغه مسئولین ما فعلا اینه و الگوی جوانان ما فوتبالیست ها ... جانباز کیلوئی چنده ؟؟؟میگن گردش مالی فوتبال در لیگ برتر ایران بیش از دویست میلیارد تومنه !!! و قراداد ها به طور متوسط 300 میلیون برای یکسال !!! راستی آقاسید شما هنوز فوتبال بازی میکنی ؟؟؟ راستی با کپسول اکسیژن هنوز می تونی مثل سال 64 که روبروی مسجد فاو دریبل میزدی بازی کنی منکه آخرین فوتبالم را در جوار شما بازی کردم واز نیمه دوم آن بازی تا بحال روی ویلچر نشسته ام... کاشکی توپ های بازی ما هم مثل توپ های فعلی بود !!
سید جان من دو سال از علی دائی کوچکترم و سال 64 در سن 14 سالگی رفتم جبهه اون موقع علی دائی 16 سالش بود ! میدونی آقا سید بعضی وقتا از چی میترسم ؟؟؟ میترسم نکنه ویلچرم زودتر از سه سالی که توی قانون اومده خراب بشه و بعد مجبور بشم برم واسه اون دهها دلیل و مدرک ارائه بدم ... اااااااااا چقدر ما جانبازا پر توقع هستیم ... حالا باز خدا شما را خیر بده که برایمان لا اقل دارویی می فرستی
زیاد گفتم شرمنده ببخشید///// علیرضا
...
خب حضرت آقای مهاجرانی
قرار بود نامه ام رنگ (درد) نگیرد که گرفت…
قرار بود نامه ام رنگ (گلایه) نگیرد که گرفت…
کسی نیست بگوید به جای نوشتن:
دعا کن که کاشکی ما هم حسن دیوانه بودیم
ايام عمر و عزت آن حضرت بندگان مستدام.
سبز باشید و آفتابی
تصدق و قربانت کوچکترین ابن عم شما
امـــا ســـلام

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (26)