برای حسین مهیاری

حسین دوست تمام عمرم بود. دوست عمری. سرچشمه دوستی ما از دوره دانشجویی مان در دانشگاه اصفهان آغاز شد و برای همیشه زنده ماند. همین هفته پیش بود که با او تلفنی حرف زدم. چند سالی بود که حسین بیمار شده بود. می شد حدس زد که سرطان خون گریبانش را گرفته است. تا این که پر زد و رفت...
می دانید که دوستان حقیقی انسان به سختی به تعداد انگشتان یک دست می رسند. دوستی های موردی و کاری و سیاسی و تجاری و..مثل سایه محو می شوند.
اما حسین انگار از وقتی پر زده و رفته، حضورش پررنگ تر شده است. همین جاست ، داریم افق را نگاه می کنیم. سرو ها را با درخشش آفتاب. نرگس ها که سر به زیر انداخته اند...
امضای حسین در فرش هایش، دو ماهی بود که بر خلاف جهت هم حرکت می کردند.
" ببین عطا! این زندگی است. حرکت و جهت..لازم نیست همه از یک راه به حقیقت برسند."
" ببین عطا! ان هایی که خیال می کنند همه میوه ها وقتی می رسند که توت فرنگی؛ از انگور چیزی نمی دانند. این هنر عشق ورزیدن اریک فروم را بخوان..."
سال ها بعد همان داستان توت فرنگی و انگور را در فرشی بافته بود.
ابشاری از دور دست جاری بود. تاک ها سر شار از انگور بودند و در پایین دست، مخمل لغزان توت فرنگی ها...
چشمان سیاه فراخ حسین گویی می توانست ابعادی را ببیند که از دیده بسیاری پنهان می ماند..خانه اش نزدیک میدان نقش جهان بود. هست. با اتاق هایی با سقف بلند و پنجره هایی که انگار آسمان را به درون خانه می آورند. حوضی سنگی با ماهیان قرمز...چرخ ماهی ها در آب و رقص ماندگارشان در زاویه ای از فرش های استاد حسین مهیاری...
عطا این برای تو!
قالیچه کوچکی بود. ریز بافت ، با رنگ هایی آرام . کودکی سر بر شانه حضرت امیر نهاده بود. شکوه و مهری که از خطوط قامت علی پیداست و آرامشی که در چشمان کودک برق می زند.
حسین بخوان!
می خواند با صدایی گرم و پر طنین. کاروان بنان را از همان دوران جوانی ما ن می خواند.

همه شب نالم چون نی كه غمی دارم
دل و جان بردی اما نشدی يارم
با ما بودی بی ما رفتی
چون بوی گل به كجا رفتی
تنها ماندم تنها رفتی

چون كاروان رود فغانم از زمين بر آسمان رود
دور از يارم خون می بارم

فتادم از پا به ناتوانی
اسير عشقم چنان كه دانی
رهائی از غم نمی توانم
تو چاره ای كن كه ميتوانی
گر ز دل برآرم آهی
آتش از دلم خيزد
چون ستاره از مژگانم
اشك آتشين ريزد

چون كاروان رود فغانم از زمين بر آسمان رود
دور از يارم خون می بارم
نه حريفی تا با او غم دل گويم
نه اميدی در خاطر كه تو را جوبم

ای شادی جان سرو روان
كز بر ما رفتی
از محفل ما چون دل ما
سوی كجا رفتي؟

تنها ماندم ، تنها رفتی
چو ن بوی گل به كجا رفتی؟
به كجائی غمگسار من
فغان زار من بشنو بازآ

از صبا حكايتی ز روزگار من بشنو
بازآ بازآ سوی رهی
چون روشنی از ديده ما رفتی
با قافله باد صبا رفتی

تنها ماندم ، تنها ماندم
داستان دوستی عمری من و حسین ظاهرا با پرواز او متوقف شد...اما انگار همین حالا دارد می خواند. می گویم حسین! بی ما رفتی؟ با قافله ی باد صبا رفتی...

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (32)