دوست...

گوهر هستی" عشق" است و دوستی نشانه ای و نمادی از آن. همان که حافظ گفت:" دوست ما را و همه نعمت فردوس شما را"
حسین مهیاری دوست دوران جوانی من بود. دوستی ما از دانشگاه اصفهان آغاز شد و در تمام این سال ها ادامه یافت. انگار من هم عضو خانواده شان شده بودم. در همان خانه قدیمی شان در چهارراه نقاشی، بر سر سفره خانوادگی می نشستم. پدر حسین پهلوان محله و مرشد و نوحه خوان بود. قصیده های قا آنی را از حفظ می خواند. ما هم مبهوت بازیگری های زبانی قاآنی می شدیم. صدای خوشش به حسین هم رسیده بود. حسین هم محرم که می شد. مرثیه می خواند. با موسیقی آشنا بود. آواز خوشش پخته و پرورده بود.
از طریق حسین با مردم اصفهان آشنا شدم و از انزوای خوابگاه بیرون آمدم. دوست مشترکی داشتیم. به نام عباس غازی. نی نواز و خوشنویس و انسان تمام. عباس غازی نی می زدو حسین می خواند و مرشد حسن اشک می ریخت...آخرین بار حسین این تک بیت عباس غازی را برایم خواند:
دقایقی ز زمانه هنوز در پیش است
که از سراسر بگذشته ارزشش بیش است.
مرگ عباس غازی را تا مدت ها از حسین پنهان نگاهداشتند.
دوستانی هستند که بخشی از زندگی ما هستند. از یاد نمی روند. دوستانی که ما آن ها را برای زندگی انتخاب می کنیم. در همه فراز و فرود ها هستند. دوستان دوران سیاست و یا سرمایه دوستان ناپایدار وموقتند. دوستان زندگی چیزی دیگرند.
حسین چند سالی بود که بیمار شده بود. با شکیبایی تمام بیماری را تحمل کرد. همین هفته پیش که با او حرف زدم، احساس کردم که خسته و بی حوصله شده است . تا خبر رسید حسین رفت...
وقتی دوست زندگی می رود، گویی فرصتی پیدا می کنیم تا بار دیگر زندگی مان را مرور کنیم. گذار عمر را از همان سرچشمه های کودکی و شتاب و طراوت جوانی تا در هر مرحله ای که هستیم، به یاد بیاوریم.
در زندگی اموری اصلی و یا ذاتی اند و اموری فرعی و ناپایدار و عرضی.
لباس و عذا و خانه و حتی شغل اداری و سیاسی؛ مثل سایه محو می شوند. اما دوستی ها گویی در ژرفای هستی ما خانه دارند. این همان دوستی است که به تعبیر شفیعی کدکنی:
"بیرون نمی توان کرد حتی به روزگاران"
شاید بپرسید، چرا واقعه تلخ درگذشت دوستم را موضوع این مقاله کرده ام؟ می خواهم بگویم سیاست وقتی تغلیظ می شود؛ دوستی ها را تهدید می کند و مرگ دوستان مثل
آبشاری فرو می بارد و دلها را به هم نزدیک می کند. چنان که معمولا در مجالس فاتحه می توان طیف های متفاوت سیاسی را در زیر سقفی جمع دید.
در دوران مبارزات انقلاب اصفهان رفته بودم. حسین را دیدم با لباس افسر وظیفه توی راهپیمایی آمده بود. با صدای خوش پرطنینش شعار می داد. گفتم حسین اقلا با لباس دیگری می آمدی؟
" با این لباس که تاثیرش بیشتر است!"
حسین با ادبیات و زبان فارسی به خوبی آشنا بود. می گفت باید مرثیه هایی را انتخاب کرد که آهنگ و جهت حماسی داشته بود. ما باید از شدت شور برای امام حسین و خاندان او گریه کنیم. مردم وقتی نوحه را می شنوند احساس کنند باید بایستند. حسین می گفت سینه زدن همان رقصی ست که میانه میدانم آرزوست...
بخت حسین همان بود که تا پایان عمر در خانه ای قدیمی؛ اتاق های بزرگ, پنجره هایی که گویی بخشی از آسمان را به خانه می آورد. با حوضی سنگی و چرخ ماهیان قرمز درون حوض زندگی کرد. در خانه اش مرغ و خروس هم داشت. یک وقتی درباره مرغ و خروسا صحبت می کردیم. به حسین گفتم:
" علامه طباطبایی گفته است. در خانه شان هیچ وقت حیوانات اهلی مثل مرغ و خروس را نمی کشتند. همیشه وقتی نیاز بود ار بیرون گوشت مرغ یا گوسفند می خریدند می گوید، حیوانات اهلی در خانه ما همیشه به مرگ طبیعی می مردند."
چشمان فراخ و سیاه حسین سرشار از اشک شد.
سکوت کرد. بعد گفت:
" این مطلب تو به من کمک کرد معنی این بیت حافظ را بفهمم. همیشه از خودم می پرسیدم، چگونه ممکن است انسانی از نفس فرشته ملول شود. یادت هست؟
من که ملول گشتمی از نفس فرشته ای
قال و مقال عالمی می کشم از برای تو"


********************
اعتماد ملی

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (18)