گر تیغ بارد...

عده ای از همشهریان اراکی، در دانشگاه و مسجد سید ها؛ نگذاشته اند چنان که بایست، برنامه سخنرانی آقای کروبی انجام شود. برخی دوستان حاضردر صحنه هم که کم و کیف آشنای بر هم زنندگان را می شناختند، داستان را برایم تعریف کردند. چند نکته به نظرم می رسد:
اول: به درختی که میوه دارد، کودکان سنگ پرتاب می کنند. تا به حال ندیده ایم که کودکی به درخت خشکی سنگ بیندازد. برهمزدن ها نشانه تاثیر سخنرانی ها و اجتماعات مردمی ست. تردیدی نیست که برهمزنندگان سازماندهی می شوند و حتی برای انجام ماموریت خویش پاداش هم دریافت می کنند. آن کانون برنامه و اندیشه ای که برهمزنندگان را سامان داده است. با زبان بی زبانی می گوید که موقعیت دولت مهرورزی چندان که بایست مناسب نیست. اگر بود نیازی به چنین اقداماتی نبود. آن هم در مورد کسی که مرغان آبی را چه غم تا غم خورد مرغ هوا! کسی که بخش مهمی از زندگیش را در زندان و تبعید و شکنجه گذارنده، که از بازی بچه ها و یا حتی بزرگان خسته نمی شود.
دوم: به نظر می رسد برگزار کنندگان مراسم؛ باید تدبیری هم برای بلندگو و روشنایی و حفاظت از آن داشته باشند. شاید پیش بینی افروختن شمع بی مناسبت نباشد. در مسجد سیدها که همیشه شمع نذری به وفور یافت می شد. در یک کلام از این پس اگر شبانه به سخنرانی آقای کروبی در مسجدی یا مدرسه ای آمدید. با خود شمع بیارید! به جای ناسزا به تاریکی همان بهتر که شمعی افروخته شود.
سوم: برهم زنندگان به نشانه حمایت از دولت مهرورزی، بلندگوها را قطع کرده اند. اگر دولت با چنین رفتارهایی مخالف است. مناسب است اعلامیه ای بدهد و بگوید: این رفتار ها با مهرورزی نسبتی ندارد. احترام به کاندیداها و مردم؛ احترام به همین اجتماعات است. از آن مهمتر نیروی انتظامی کجاست؟ مسئولیت حفظ نظم و آرامش در این برنامه ها با کدام نهاد است؟
چهارم: نکته ای در صحبت آقای کروبی بود. نکته ای مهم و اندیشه برانگیز. تفسیرش از دید من این است: اگر هم برهم زدن اجتماعات در مسجد و مدرسه از دید برخی واجب هم باشد، واجب کفایی ست! ضرورتی ندارد طلاب علوم دینی دست به چنین رفتاری بزنند.
روی سخنم با همان طلاب علوم دینی است. به احتمال قوی آنان یا بسیاری از آنان از سابقه عالمان علوم دینی در اراک بی خبرند. تنها به ذکر نمونه ای از آن اشاره می کنم:
در شهر ما مجتهدی بود. به نام آیه اله امامی خوانساری. هر جا که گذر می کرد. عطر حضورش دل ها را گرم می کرد و چشم ها را سرشار از اشک. برای نماز جماعت که سوی مسجد آاکبر می رفت. گذارش از سمت بازار بود. مردم در بازار به احترام او می ایستادند. سلام می کردند. فروشنده ها دست از کار می کشیدند. جلو مغازه می ایستادند. دست بر سینه سلام می کردند. پاسخشان صدای آرام و گرمی بود و بارقه ای از چشمان زیتونی که دل ها را می لرزاند...پلیس راهنمایی هم برای آیه الله امامی احترام ویژه می گذاشت...
روزی به ایشان گفتم، دوستانی دارم کمونیست هستند! پرسش هایی دارند. اجازه می دهید خدمت شما برسند؟
" حتما. آن ها هم فرزندان من هستند."
آن روز ها رسم نبود که تلفنی قرار بگذاریم. وقت و بی وقت به منزلشان می رفتیم. آن چه بیش از بحث ها جوانان را عاشق ایشان می کرد. همان اخلاق آقای امامی بود.
مدت ها بعد یکی از همان دوستان در دوران دانشجویی به من گفت: من در یک باغ سنگی و فلزی به نام مارکسیسم زندگی می کردم. آقای امامی مرا به باغ فردوس برد!
باغ فردوس برای ما نماد زیبایی و لطافت بود. یادش به خیر!
به طلاب برهم زننده اجتماعات می گویم: در شهر شما روزگاری چنین افرادی زندگی می کرده اند. بوی مسلمانی آنان شهری و منطقه ای را سرمست می کرد. شما برادران کدام کتاب را خوانده اید که این گونه خشونت بر زبان و دلتان نقش می زند؟ این که همه طلاب ادبیات عرب را با ضرب شروع می کنند و اضرب! واقعا مراد نویسنده این نبوده است که طلاب محترم به تعبیر مرحوم شاهچراغی نماینده شهید مجلس، نقش پوتین را بازی کنند.
دفاع از دولت که امر ناپسندی نیست. مردم را دعوت کنید و هر چقدر می خواهید در مزایا و محاسن دولت مهرورزی سخن بگویید.
یادتان باشد که تخریب کار آسانی است. می شود با شعله ای مزرعه ای را به آتش کشید. آن چه اهمیت دارد و دشوار است ساختن است نه ویران کردن.
******************
اعتماد ملی

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (40)