ایران ای سرای امید...(۷)


مدتی دستم به قلم نمی رفت. مطلبی را شروع می کردم، اما چنان که می خواستم نبود. مرگ ناگهانی و بی هنگام مشکاتیان هم که: ایران ای سرای امید سروده اوست، ذهنم را مشغول کرده بود. همان پاییز سال 1376 که به وزارت فرهنگ و ارشاد رفته بودم. نشستی را ترتیب دادیم تا شجریان و مشکاتیان در آن نشست با هم باشند و باردیگر شاهد پرواز های تازه ای در آسمان موسیقی ایران باشیم. دریغ که آن نشست سامان نگرفت...و ای بسا آرزو که خاک شده. زمانه ای گذشت تا مردم ما شاهد بودند که شجریان و مشکاتیان سر بر شانه هم نهادند...

تصویر بهزاد نبوی هم توفانی از اندوه بر جانم ریخت. این هم رنج و تنهایی و فشار شایسته اوست؟ انسان هایی هستند که شبیه قارچ می رویند و البته به عنوان رویش های انقلاب نام می گیرند و انسان هایی هستند که عمر خود را در راه آزادی و عدالت گذرانده اند و از ناهمواری ها و عقبه های هراس انگیز راه نهراسیده اند و با قامت بلند تبدیل به نشانه های راه شده اند. همیشه هم قامت بلند آنان تخته نشان تیر ها بوده است....بهزاد نبوی از زمره همان ریزش های انقلاب است! که با چهره ای آرام و لبخندی دلپسند و لطیف چشم در چشم قساوت استبداد می گوید من همچنان هستم...
لبخند او گویی پیام مدرس را به یاد می آورد که پیغام فرستاد به او بگویید همچنان زنده ام...البته در آن روز دادگاه که می دید یاران ناتمام به علت یا دلایلی که بعدا خواهند گفت از زبان استبداد سخن می گفتند و یا نقش بازی می کردند؛ در چشمان بهزاد نبوی رنجی سنگین بود.

همه ما که بهزاد را می شناسیم می دانیم که او کانون شور و محبت و تواضع و جوانمردی ست...

نشستی در مجلس بر پا بود. انتخاب وزیر کشور به دشواری خورده بود. محمد علی رجایی نخست وزیر می خواست بهزاد نبوی را به عنوان وزیر کشور معرفی کند و حزب جمهوری اسلامی و موتلفه در پی مرحوم رضا زواره ای بودند که معاون پارلمانی وزیر کشور سابق بود. در آن جلسه شهید رجایی در باره بهزاد سخن گفت... البته کسانی هم بودند که آن سخنان را بر نمی تافتند و دندان بر دندان می فشردند.

نزدیک به سی سال پیش از شهادت شهید رجایی بهزاد نبوی نوجوانی بود که در راه پیمایی سی تیرماه1331 شرکت کرده بود...شش دهه حضور در صحنه. اما این بار این خوان آخر بهزاد شکوه و سربلندی دیگری دارد. سکوت او، لبخند او، نگاهی که رنجی سنگین را در دادگاه تحمل می کرد. به ما می گوید، آزادی آسان به دست نمی آید.
انقلابی که رویشش در چهره و قواره و مواضع رییس جمهور قلابی و فرقه اش تبلور پیدا کند و ریزشش بهزاد نبوی و میرحسین موسوی و مهدی کروبی باشد. به بیراهه می رود. این بی راهه معظم تنها با حضور و نیروی یک ملت به سامان می رسد و به راه تبدیل می شود.

مشکاتیان در دریای رنج و حسرت غوطه خورد واز میان ما رفت. اما : ایران ای سرای امید او...که هم کلامش ازوست و هم موسیقی اش تا جاودانه می ماند. لبخند بهزاد بر تخت بیمارستان از هر فریادی رساتر و از هر تیغی برّاتر ست.

تیغ حلم از تیغ آهن تیز تر
بل ز صد لشکر ظفر انگیز تر

ما در جنبش سبز ملت ایران به همین مشی و منش نیازمندیم. نگاهی از جنس پولاد و لبخندی از جنس ابریشم. استبداد چگونه می تواند در برابر این نگاه و لبخند و سرود سبز برجای بماند؟
**************************
جنبش راه سبز(جرس)

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (12)