ای آزادی....

ساعت شش صبح یکشنبه 19 مهرماه از هتل بیرون زدم. از خیابان بغل صدای زندگی می آمد. یکشنبه بازار دارد شکل پیدا می کند. برخی سحرخیزان کامروایند و بساطشان را مرتب می کنند. برخی خوابزده اند، دارند کارتن میوه ها را جا به جا می کنند. دنیای رنگارنگ میوه ها ! اسم این خیابان "گذر علی "است! معروفترین بازار میوه پاریس 15. میوه فروشان اکثرا عربی صحبت می کنند. عربی به لهجه الجزایری و مراکشی که موسیقی نرم فرانسه را هم بهمراه دارد. در میان دوصف میوه فروشان تا انتهای گذر رفتم و برگشتم. "قطار زندگی" ژاله اصفهانی را مرور می کردم...زندگی می رود خواه و ناخواه...

به خیابان شارنتون بازگشتم. خیابان را در جهت مخالف حرکت ماشین ها ادامه دادم....ماموران شهرداری با شلنگ های بلند با فشار آب قوی پیاده رو را می شستند و آب آن چه بود را می زدود و می برد. در انتهای خیابان به میدان باستیل رسیدم...ساختمان بزرگ و کم نظیر اپرای ملی پاریس گوشه همین میدان است. درست نبش خیابان شارنتون و خیابان لیون...عظمت معماری همان عظمت میخکوب کننده قلعه باستیل را تداعی می کند. اما آن دیوارهای سنگی تیره جایش را به دیواری از شیشه و صفحات براق آلومینیوم داده است. هنوز آفتاب نزده، اما در زیر نور صبحگاهی باستیل می درخشد...

انقلاب فرانسه در 14 ژوئیه از همین باستیل آغاز شد. زندانی که هرکس مخالف شاه تلقی می شد، با دستور شاهانه او را به زندان می انداختند؛ مثل ولتر...جوان سیاهپوستی تنها و غمگین روی پله ها نشسته است. امتداد نگاهش روی ستون میانه میدان است. فرشته آزادی دارد بر بالای ستون پرمی گشاید؛ نرم و سبک....مثل همیشه فرانسوی ها در نامها و نشانها بی نظیرند. یک گشت و گذار سرسری در لندن تصویری شبه نظامی از بریتانیای کبیر در ذهن شما باقی می گذارد. در پاریس نام ها و نشان ها تابلویی از فرهنگ و هنر و ادب را جلوه می دهد... مجسمه روح آزادی را با مجسمه دریادار نلسون در بالای ستون میدان ترافالگار مقایسه می کردم...

قیاس دیگری بر ذهنم هجوم آورد. باستیل و اوین! در همان سپیده دم که به دیوار شیشه ای باستیل نگاه می کردم، به یاد دوستانی بودم که چهارمین ماه را در اوین می گذرانند. بهزاد نبوی، مصطفی تاجزاده، امین زاده، لیلاز، قوچانی، صفایی فراهانی، ابطحی، عطریانفر، آقایی رمضانزاده،...با هر نام، واژه ها و تصویر ها در ذهنم تذاعی می شود. قرار بود زندان های ما از جمله شاخصترینش که اوین است، دانشگاه شود. اکنون اوین زندان شریفترین فرزندان ملت ایران شده است. اوین که دانشگاه نشد، زندان های دیگری هم در درون اوین شکل گرفت...در اینجا چار زندان است...زندان سپاه و اطلاعات و دادگاه ویژه و قوه قضاییه...کهریزک هم اضافه شد و نیز زندان های بی نام و نشان...

در 14 ژوئیه پاریس، توفان جمعیت به سمت باستیل حرکت کرد. دیگر دیوار های بلند 22 متری ، دیوارهای عریض 4 متری در برابر مردم مانعی نبود. باستیل فروریخت. طرح باستیل با دیوارهای شیشه ای کارلوس اوت برنده شد و میتران با تدبیر باستیل را به یک مرکز فرهنگی-هنری تبدیل کرد...نگاهم به فرشته در پرواز آزادی ست. این فرشته کی بر بام اوین خواهد نشست؟ کی مردم ما دیوارهای اوین را مثل پوست پیاز خواهند کند و جوانان خود را آزاد می کنند؟ کی اوین به یک مرکز فرهنگی تبدیل می شود؟ فرشته آزادی کی بدون هراس و زنجیر از راه می رسد؟

به گذر علی بازگشته ام. می خواهم بارها و بارها از میان صف میوه فروشان که حالا دیگر بساطشان مرتب است و درخشش نور لامپ های پرنور بر سیمای سیب و دانه های زلال انگور و توت فرنگی های قرمز...

می دود آسمان
می دود ابر
می دود دره و می دود کوه
می دود جنگل سبز انبوه
می دود فکر
می دودعمر
می دود موج و مهواره و ماه
می دود زندگی خواه و ناخواه

دوباره زیر لب زمزمه می کنم. قطار ژاله اصفهانی در ذهنم نمی ایستد. می دود جنگل سبز انبوه!

هیچ جنگل سبز انبوهی مثل مردم نیست. مردمی که باستیل در برابرشان بزانو در آمد. مردمی که روزی اوین را به مرکز فرهنگی و هنری تبدیل خواهند کرد. مردمی که کابوس کهریزک را از چهره ایران محو می کنند. مردمی که بیش از شش هزاره است در این منطقه جهان زیسته اند.

می دود زندگی خواه و ناخواه...زندگی بر مرگ پیروز می شود. زندگی می ماند و مرگ می رود. ریشیلیو می میرد و ولتر می ماند. زندانبان می میرد و زندانی می ماند...شادی و آزادی دوباره از راه می رسد.


****************************
جنبش راه سبز(جرس)


سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (13)