حکایت همچنان باقیست...

سیزدهم آبان ماه دو چهره متفاوت از ایران و ملت ایران را در برابر مردم جهان قرار داد. دو مراسم برگزار شد. مراسم دولتی و رسمی، اولی روبروی ساختمان سفارت سابق امریکا که اکنون در اختیار سپاه است و مراسمی دیگر در تمام میدان های بزرگ تهران و شهرستان ها. در یک سو حکومت تمام تلاش خود را به کار برد که افرادی در مراسم شرکت کنند. مایه اصلی جمعیت هم دانش آموزانی بودند که از مدارس مختلف آنان را جمع می کنند و با اتوبوس به محل تظاهرات می آورند. برایشان شعر و شعار می نویسند. نوجوانان معصوم هم بی آن که بدانند مفهوم درست و دقیق آن شعرها و شعارها کدام است، همان ها را تکرار می کنند. درست مثل شعر و شعاری که در روز دوازدهم آبانماه در حسینیه رهبری و در حضورمحترم ایشان خوانده شد:

مکتب ما از نفست جان گرفت
کشور ما رایح ایمان گرفت
دست خدا بر سر ما خامنه ای
دست تو در دست خدا خامنه ای
وسعتت از درک عالم بیشتر
از زمان اندیشه تو پیشتر
قصه امروز ما از خیبر است
راه چاره ذوالفقار دیگر است
ذوالفقار امروز در دست علی ست
شیعه آن باشد که پابست ولی ست

دوباره همان تصویر پدیدار می شود. ماموریکه با باتوم توی صورت می زد. این ذوالفقار علی است و آن مامور هم پای بست ولایت؟ این شیوه عطر خوش ایمان را درکشور منتشر می کند؟ اینان سبز علوی هستند و مردمی که کتک می خوردند سبز اموی؟

سبز فقط سبز علی
لعن به سبز اموی!
پیش ازین گفته می شد:
حزب فقط حزب علی
رهبر فقط سید علی!

بساط تمام احزاب جمع شد و تمام نشریه ها و روزنامه ها در تهران و شهرستان ها تعطیل. اگر با ارعاب و ضرب و شتم موضوع جمع می شد، اکنون چرا به این نقطه رسیده ایم؟

سخنران این مراسم آقای حداد عادل بود.

مراسم دیگر سخنران نداشت. آقای مهندس موسوی را اجازه ندادند از دفترش بیرون بیاید ، به آقای کروبی هم در میدان هفتم تیر با گاز اشک آور حمله کردند. تمام تلاش ماموران نظامی و انتظامی و امنیتی این بود که مبادا جمعیت شکل پیدا کند و تبدیل به رود عظیمی از ملت شود و تصویر قدرتمندی از حضور مردم پدیدار شود. از این رو در این بخش گاز اشک آور و باتوم و شلیک گلوله مشقی و رنگی ابزار عادی بود. باتومی که قایم توی صورت زن جوانی خورد و او در کنار دیوار بر زمین افتاد. ندای دیگری و تصویر دیگری که نماد تقابل حکومت با ملت شد.

از این دو تصویر چه تفسیری می توان به دست داد؟ ما به عنوان افرادی که به جنبش سبز پیوسته ایم این تصویر را چگونه می بینیم؟ حکومت ایران چه تفسیری از این ماجرا دارد؟


یکم:

حکومت از آغاز کوشید، جنبش سبز را نادیده بگیرد. تعبیر خس و خاشاک احمدی نژاد نشانه ای از همان رویکرد بود. چنین رویکردی هنوز هم گه گاه دیده می شود. شبکه خبر تلویزیون دولتی ایران، مصاحبه ای داشت با اقای کوهکن عضو هیات رییسه مجلس. ایشان بعد از ظهر روز سیزدهم آبان ماه به استودیو آمده بودند تا تحلیلشان را در باره سیزدهم آبان ارائه کنند. مدام هم تاکید داشتند که ایرانیان خارج از کشور به حرف ایشان توجه کنند ،گفتند:

" پیش از انقلاب رژیم شاه برای مقابله با انقلاب اسلامی، چماقداران را در خیابان ها و میادین سازماندهی می کرد، حالا این سبزها تعدادشان از همان چماقدران هم کمتر است!"

مجری که دید آش از حد لازم شورتر شده است، اشاره کرد افرادی که اکنون به عنوان مخالفان انتخابات هستند و...کوهکن بی درنگ گفت: بله من فقط از لحاظ تعداد گفتم!

این یک نگاه بوده و هست که جنبش سبز را اندک و کوچک می بیند و گمان می کند می توان این جنبش را جمع کرد. از سوی دیگر شاهد سازماندهی جنبش سبز علوی توسط سپاه و بسیج هستیم. گرچه در سیزدهم آبانماه چندان نام و نشانی از سبز های علوی پیدا نبود. همانگونه که نام و نشانی از آراء میلیونی احمدی نژاد هم آشکار نیست. تاسیس جنبش سبز علوی نشانه آشکاری بود که حکومت دیگر نمی تواند جنبش سبز را نادیده بگیرد و انکار کند. می خواهد نمونه تقلبی و حکومتی آن را به بازار بیاورد. از این نمونه های تقلبی در عرصه های مختلف بسیار می توان نام برد. هر قدر رفتار و منش حکومت ایران به رفتار امام علی علیه السلام شبیه است، جنبش سبز علوی اش هم همان رنگ و بو را خواهد داشت. شیوه اصلی همان سرکوب جنبش است. جلوگیری از حضور مهندس موسوی در بین راهپیمایان و یورش به آقای کروبی، در واقع یک گام به پیش بود. ماموری که با باتوم مستقیم و قایم توی صورت زن جوان کوبید، پرچم چنین خط مشی است. اگر آن مامور در هر جای جهان بود، که مردم حرمتی دارند و احترامی، کارش به دادگاه و محکومیت و عذر خواهی فرمانده پلیس و حتی برکناری می انجامید. آن مامور آن قدر مطمئن با باتوم توی صورت آن زن کوبید که گویی لیوان آب خنکی را سر می کشد. این اطمینان در تعرض به مردم را چه کسی به او داده است؟

واقعیت این است که جنبش سبز در همین عمر کوتاهش بالیده و سر کشیده و به تعبیر قرآن مجید:" فاستوی علی سوقه" بر ریشه و تنه خویش استوار ایستاده است.

یک وقتی در حضور آیه الله خامنه ای بودم. ایشان اشاره کردند که "بایستی هیبت و رعب حکومت محفوظ بماند." اشاره کردم :

" رعب در دل های انسان های بی ایمان کارا ست. اگر کسی به راه و روش خود ایمان داشته باشد، نمی ترسد. قرآن هم می گوید: سنلقی فی قلوب الذین کفرواالرعب!"

ملت ایران تا به حال نشان داده اند که از تهدید و آزار و ضرب و شتم و حتی قتل نمی هراسند. فرزندان رشید در بند نشان داده اند، بازجو ها را از پای می اندازند. ایمان و برهان و شجاعت آنان، مسئولان را ناگزیز می کند مدام بازجو ها را تغییر دهند. خاطرات زندان بهزاد نبوی در رژیم گذشته، یک سند درجه اول است که چگونه یک زندانی می تواند ماه های متمادی سلول انفرادی و شکنجه را تاب بیاورد.

دوم:

مردم در رفتار خود و نیز شعار ها نسبت به روز قدس گامی فراتر نهادند. تردیدی نیست که نه آن شعار ها را رهبران جنبش سبز می پسندند و نه آن رفتار را. مردم به صراحت علیه آیه الله خامنه ای شعار دادند. پلاکارد عظیم پارچه ای ایشان را از گوشه میدان کندند و آن را زیر پا افکندند. علیه آیه الله جنتی هم شعار دادند. تردیدی نیست که تمامی تظاهر کنند گان این گونه نه شعار دادند و نه رفتار کردند. اما این اتفاق افتاد. آقای وحیدنیا در جلسه نخبگان با بلاغت تمام از پدری سخن گفت که هنگام مناقشه دو فرزندش طرف فرزند بزرگتر را می گیرد و زمینه خشونت بیشتر را فراهم می کند. با تاسف باید گفت، آیه الله خامنه ای یک انتخاباتی را که جشن ملی بود و پایگاهی برای حفظ تعادل سیاسی و اجتماعی کشور، با دخالت خود تبدیل به یک مجلس ماتم کردند. خبرگان رهبری هم با بی کفایتی تمام به جای اینکه برای این مشکل راه حلی پیدا کنند، خود بر هیزم این آتش افزودند و تنها صدای مردمی عدالتخواهانه را می خواستند برای همیشه خاموش کنند. اگر خبرگان و اصحاب حل و عقد چاره ای نیندیشند، شعار مخالفت با رهبری شعار اصلی و ملی خواهد شد.

آیه الله خامنه ای دو دهه است که رهبر کشورند. پیش از آن نزدیک یک دهه رییس جمهور بوده اند. وقت آن نیست که از رهبران چین تبعیت کنند و مسئولیت را با اختیار خویش واگذار نمایند تا خبرگان فردی دیگر که بتواند از جایگاه رهبری به درستی حفاظت کند، برگزینند؟ مدل چینی که فقط در سرکوب آزادی خواهان خلاصه نمی شود. استعفای بهنگام هم مدل چینی است. اگر ایشان می خواهند ولایت فقیه بماند، از خود بگذرند. اجازه دهند دستشان بر دل های مردم باشد نه با باتوم بر سر و صورت مردم.

سوم:

مردم ما در یافته اند که راه آزادی و مردمسالاری و معنویت و تکریم انسان ها راهی کوتاه و آسان یاب نیست. همان ماموری که با باتوم توی صورت آن زن زد، بیماری ست که بایست معالجه شود. این معالجه با برافروخته شدن کینه ها سامان پیدا نمی کند. استقامت در راه و گذار زمان به نفع مردم و در جهت آزادی و مردمسالاری حقیقی است.

ایستگاه بعدی حضور دانشجویان و مردم شانزدهم آذر ماه است. حکایت همچنان باقیست...


*********************
جرس

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (38)