یادی از حاج تقی عقلایی کتابفروش...

من حاج تقی را مثل پدرم دوست داشته و دارم. ایشان در نود سالگی از دنیا رفتند. همین دو روز پیش، روز سه شنبه. درخشانترین مقطع عمر م که همان سال های دهه دوم زندگی و نوجوانی و جوانی ست با آشنایی با آقای عقلایی و کتابفروشی ایشان به سر رفت. شصت سال تمام در کتابفروشی شان کتاب فروختند و با اهل کتاب دم زدند و سفارش ها را در اولین فرصت فراهم کردند....سیمایی گشوده و پر مهر. هر وقت گذارم به اراک می افتاد، در هر مقام و موقعیتی که بودم. به عقلایی سر می زدم. اول ویترین کتابفروشی را نگاه می کردم. بعد سلام و علیک و دیده بوسی و چشمان فراخی که به سرعت رنگ اشک می گرفت...
کتابفروشی عقلایی توی باغ ملی بود. کتابفروشی دیگری هم بود. کتابفروشی فردوسی. آن هم توی باغ ملی بود. اما انگار کتاب های عقلایی بیشتر به روز بود و برای ما کشش بیشتری داشت. به کتابفروشی یگانه بیشتر برای لوازم التحریر سر می زدم. کتابفروشی سعدی سر بازار جلد جلد ،المیزان می آورد و شرح مثنوی علامه جعفری. کتابفروشی سعدی در بازار بود و یک گذر پایین تر کتابفروشی توکل بود. بیشتر کتاب های مذهبی داشت و رساله تو ضیح المسائل. خداوند آقای توکل را هم بیامرزد. پیرمرد خوش بنیه ای بود. مثل خدنگ در کتابفروشی می گشت. مرحوم حاج کاظم که بعدا خودش مستقلا کتابفروشی در خیابان محسنی باز کرد، دستیارش بود...
همه این نام ها به زندگی ما معنی می دادند. طعم کتاب هایی که از عقلایی خریدم. هنوز زنده است. داستایوسکی. همینگوی، تولستوی، کافکا، سارتر، کامو، هدایت، چوبک ، گلشیری ، گلستان، شاملو، اخوان... با همه این نام ها و کتاب ها از طریق عقلایی آشنا شدم.
آقای مدنی معلم خطمان، برایمان سرمشق گرفت:
و خیر جلیس فی الزمان کتاب
و آقای عقلایی هم بهترین دوست ما بود.
آقای عقلایی و کتاب، تصویرشان در هم آمیخته شده بود. دبیرستان ما تا کتابفروشی عقلایی راهی نبود. تقریبا هر روز عصر که دبیرستان تعطیل می شد، سری به ویترین کتابفروشی می زدم. انگار همین دیروز بود. بوی کتاب نو! رمان های درخشان. برق نقش جلد کتاب، دستم هم به جییبم می رسید. کارگر شب کار کارگاه پرداخت فرش برادران محمدی بودم. و کدام خرید دلچسب تر از خرید کتاب...
اکنون حسرت همان روز ها را می خورم. هر چند اکنون هر کتابی که می خواهم با چند کلیک! برایم می رسد. و دریایی از کتاب در اختیار است. اما آن گرمی نگاه آقای عقلایی و خنده اش و مهرش تکرار شدنی نیست.
گفته اند، ارزش هر کاری متناسب با ارزش موضوع آن است. ارزش کار آقای عقلایی متناسب با ارزش همه کتاب هایی بود که آماده می کرد. برغم این که کتابفروشی اش در بهترین موقعیت تجاری شهر بود و جان می داد که جواهر فروشی شود، یا ساعت فروشی...او تا آخرین روز عمر، شصت سال تمام چراغ کتابفروشی اش را روشن نگاه داشت تا همه ببینند، کتابفروش آزاده و قانعی تا پایان عمر کتابفروش باقی ماند. هر شهری با ساختمان هایی و انسان هایی تعریف می شود. اراک برای ما با باغ ملی تعریف می شد و کتابفروشی عقلایی اش...

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (14)