سخنی با شاعر آشفته و شاخه گل نسترن


ظاهرا داستان یوسفعلی میر شکاک و این بنده را پایانی نیست! آنچه آغاز ندارد نپذیرد انجام. شاعر آشفته پیله خلوت خود را دریده، از" قالب شتر نر دوساله " که در 18 تیرماه سال جاری وعده اش را داده بود، به در آمده است. در مصاحبه با هفته نامه پنجره، جوانان عزیز مصاحبه گر آقایان زهیر توکلی و رسالت بوذری، چند بار از من نام برده اند و یوسفعلی را بر سر ذوق آورده اند و ایشان هم تیغ کلام از نیام بر کشیده و داد سخن داده . و حمله بر من مسکین یک قبا آورده است. پیش از این هم با ایشان گفتگویی داشتم که با عنوان " نامه ای به شاعر شوریده " منتشر شده است.

این بار لحن و واژگان یوسف به تعبیر بیهقی لونی دیگر دارد. مثلا مرا حرمله نامیده است! بسیار خوب چه جوابی می توان داد!؟ در باره نماز خواندنم در نماز جماعت آیه الله خامنه ای گفته است:" من از روی نفاق و به طمع وزارت به نماز جماعت ایشان می رفتم". آیا نیت خوانی از کرامات ایشان است؟ صرف نظر از این که چنین داوری هایی را بایست به نزد داور انداخت،

در تمام دورانی که معاون رییس جمهور بودم، حتی یک بار هم به عنوان شرکت درنماز جماعت رهبر محترم به بیت ایشان نرفتم. همیشه نمازم را در دفترم و گاه در نماز خانه ساختمان ریاست جمهوری می خواندم. علاوه بر آن، در دوران وزارت ارشاد هم هیچگاه به قصد نماز از وزارت خانه به بیت رهبری نرفتم. ( نماز جماعت هایی که پس از جلسه با ایشان بود و یا همراه اعضاء دولت می رفتم، حسابش جداست.)از این بابت یک بار گلایه شد که چرا به نماز نمی روم. نماز جمعه تهران هم همیشه در صف توی خیابان شرکت می کردم. به همین خاطر هم تصویر نمازم هیچگاه در تلویزیون حکومتی نیامد. یک بار هم از دست بچه های انصار حزب الله و سپاه در همان توی خیابان کتک خوردم!

اصلا به قول شبستری:
تو تا خود را به کلی در نبازی
نمازت کی شود هرگز نمازی

من حتی وقتی در خلوتم هم نماز می خواندم و می خوانم، ذهن و دلم هزار جا و هزار راه می رود، چه رسد به این که به نمازی بروم که از بنیاد ریشه و میوه و رنگ و بوی دیگری دارد.

داوری یوسفعلی در باره آیت الله خامنه ای هم، اهانت پنهانی نسبت به ایشان است. اگر کسی به نماز ایشان برود، وزیر می شود؟! یعنی ایشان تا این حد ظاهر بین اند؟

در مورد مقاله " چشم انداز وحشت..." هم اساسا از آن مقاله کسی شکایت نکرده بود، تا بنده اصل مقاله ایشان را به دادگاه بدهم. این ادعای یوسف هم از اساس مبتنی بر توهم ایشان است و یا سخن ناسره ای برای شیرین کردن خویش و بالا بردن قیمت در پیشگاه شهریار...

اهل طریقت بودن و جامه قلندری پوشیدن و سی و سه سال صاحب خرقگی کردن و از مجاز به حقیقت برآمدن و راز گفتن و دم همه دم علی علی گفتن ،که نمی شود باسخن ناسره و تهمت و هتک همراه باشد؟

درویش را نباشد برگ سرای سلطان
ماییم و کهنه دلقی کاتش در آن توان زد

یوسفعلی عزیز، در انتخابات ریاست جمهوری از مهندس موسوی حمایت کرد. حمایتی قاطع، با واژگانی فراموش نشدنی. حتی گفت: جانش را برای مهندس موسوی فدا می کند و سخنانش در ستاد جوانان مهندس موسوی در اصفهان با همین تیتر منتشر شد!در آنجا چنین گفت:

«اگر شانس داشته باشیم و دچار گسست هویت نشویم و حادثه‌ای غیر مترقبه‌پیش نیاید موسوی رای خواهد آورد."

اما شانس نداشتیم و حادثه غیر مترقبه ای پیش آمد و آقای احمدی نژاد رییس جمهور شد. یوسفعلی در تنگنای قافیه شعری که سروده بود، گیر افتاد. مصاحبه اش با هفته نامه پنجره فرصتی است تا ارادتش را به دکتر احمدی نژاد نشان بدهد و نیز دشنامی نثار بنده تا رابطه اش با شهریار را باز سازی کند. اصلا صاف و پوست کنده می گوید، با جمهوریت مخالف و طرفدار آئین شهریاری ست! خداوند به آیه الله خامنه ای صبر بدهد با این زمره طرفدار آشفته ی مست و ملنگ!

اما( به قول ابراهیم گلستان وای از این امای آغاز عبارت!) یوسفعلی در عرصه ادبیات هم داوری های بسیار و سخنان عجیب و غریبی دارد. البته رسالت گفته، عجیب و غریب و درست، به گمانم چنین نیست. غالب داوری های ایشان در باره اشخاص، شاعران و نویسندگان شتابزده و نادرست است. همان آشفتگی در فکر و اندیشه و رفتار و روان و واژگان. به نظرم آمد فقط یک موردش را اشاره کنم و به بهانه همان مورد، نکته اصلی را بگویم.

یوسفعلی در باره هوشنگ گلشیری و رمان شازده احتجاب در پاسخ بوذری گفته است:

" در شازده احتجاب یک غلط دارد. می گوید" ریگ ریزی" باغچه های ریگ ریزی شده. احتمالا منظورش شن ریزی است و از دستش در رفته. شاید هم در اصفهان می گویند ریگ ریزی"

به نظرم رسید در باره همین یک غلط بنویسم.

اول: هیچ جا گلشیری در شازده احتجاب از باغچه های ریگریزی شده، سخنی نگفته است. سخن بر سر خیابان ریگ ریزی شده است:

الف-" مراد خان کلاهش را گذاشت روی سرش و نشست روی نشیمن جلو. اسب ها را هی کرد و به تاخت از خیابان ریگ ریزی شده وسط باغ گذشت." ( ص: 15)

ب-" سایه درخت ها تمام عرض خیابان ریگ ریزی شده را می پوشاند." (ص: 23)

ج-" باز پدر با نوک کفشش به ریگ ها می زند و با قدم های شمرده به طاق ضربی سبز نزدیک می شود." ( ص: 23)

د- " تمام اتاق و سرسرا و حتی خیابان ریگ ریزی شده را پر کرده بود." (ص:30)

ریگ اندکی درشت تر از شن و کوچکتر از قلوه سنگ است. مناسب موقعیت خیابانی که کالسکه شازده احتجاب بایست از آن بگذرد. البته فرهنگ فارسی تاجیکی، ریگ را سنگریزه ی سوده شده و معادل شن توضیح داده است. کالسکه شازده احتجاب مثل خانه اش و زنش و کتاب هایش و عتیقه ها و...همه دارند می پوسند و متلاشی می شوند. کالسکه که باید در ریگزار بتازد، در خیابان های اسفالته می لغزد و مراد علیل می شود. گلشیری ریگ ریزی شده را با دقت تمام انتخاب کرده است. هیچ جا هم صحبت از باغچه نیست بلکه از خیابان است.

دوم: گلشیری در نوشتن شازده احتجاب میناگری های بسیار دارد. این چنین میناگری ها کار اوست. به عنوان نمونه:
" فخرالنساء خندید. بلند خندید. شیار دو طرف لب ها تا تراش چانه کشیده شد. خال، لای شیار نازک طرف چپ گم شد." (ص: 37)

همین ظرافت و دقت را در صفحه های 50 و 52 هم می بینیم. نویسنده ای که در سراسر نوشته اش موقعیت خال و تبسم و شیار ها را از یاد نبرده است، چطور ممکن است تفاوت شن و ریگ را نداند؟

سوم: گلشیری برای نوشتن شکل و شمایل یک صندلی، یک عصا، لباس و...پژوهش کرده است. هیچ واژه و شیئ و تصویری در شازده احتجاب رها و تصادفی نوشته نشده است. گلشیری می گوید:
" سال ها پیش مثلا من یادداشت آستین ناصرالدین شاه را پیدا کردم... یک کلمه هم اشتباه نیست."
( همراه با شازده احتجاب، فرزانه طاهری- عبدالعلی عظیمی، ص: 35)

سوم: دریغ که هنوز هم قدر شازده احتجاب و گلشیری چنان که بایست دانسته نشده است. همین که چهل سال پس از انتشار شازده احتجاب در باره آن کتاب سخن می گوییم، نشانه آن است که رمان زنده است، جاری است؛ در زندگی ما جاری است. قلندر گلشیری بود، که تاریخ درد و سرگشتگی یک ملت تاریخی را خواند و اندیشید و در خویش ذوب کرد و گداخت و جلوه هایی از آن را آن کاتب درد بر جای نهاد. یوسفعلی میر شکاک صوفی وش است. به همین خاطر این همه از خود می گوید. از صاحب خرقگی و... در باره ادبیات هم داوری اش همین است؛ بی اعتبار و شتابزده، در جستجوی برگ سرای سلطان.

همان میرغضب دستگاه و دربار جد کبیر و شازده بزرگ است، که با اشاره ای قلم بر می کشد و یا تیغ سخن تیز می کند و بر سر و صورت آنانی که سلطان نمی پسندد، می کشد و نام این کار را قلندری و طریقت می گذارد.

پیام شازده احتجاب که یوسفعلی یک غلط در آن یافته است، همان مصیبتی است که ملت ایران به لونی دیگر دچارش شده است. همان رفتار جد کبیر و شازده بزرگ، به تعبیر یوسفعلی در شمایل شهریار و آئین شهریاری. گلشیری نوشته است:

" اگر شازده احتجاب نوشته می شود، می خواهم تکلیفم را، یعنی شازده می خواهد تکلیفش را با گذشتگان معلوم کند و با آن ساختی که حاکم بر روابط ماست، یعنی کله قند. مقصود من از شازده احتجاب دقیقا حمله به این ساختار غالب اجتماعی بوده که یکی در بالا تصمیم می گیرد سر یکی را ببرد... در حقیقت انگار پایه ها نقشی ندارند..." ( همراه با شازده احتجاب، ص: 18)

" نجفی روزی از من پرسید واقعا این شازده ها، جد کبیر و غیره کی هستند. عکسی از شاه سابق روی مجله ای بود، نشانش دادم گفتم این است." ( همان، ص: 28)

چهارم: جد کبیر و شازده بزرگ و شاه و شهریار، اگر به خون عادت کردند و خون مردم را به هیچ انگاشتند و خواستند هیچ کسی بر خلاف نظر و اندیشه آنان دم نزند و حضور نداشته باشد؛ هنرمند، شاعر باشد یا نویسنده، منتقد ، موسیقی دان، بازیگر و کارگردان سینما... وظیفه اش این نیست که تیغ ستم را تیز کند و در حلقه شاعران دربار محمود غزنوی قرار بگیرد. شاعر، سایه و مشیری است که شعرشان با پر پرواز داود هزاره آواز ایران، شجریان، تا ژرفای اندیشه و ذوق ملت ما پرکشید. "تفنگت را زمین بگذار" و "ای شادی ای آزادی..".شاعری که آرایشگر ستم و استبداد است در روزگار خود هم مرده است. تن او تابوت اوست و شعر او کفن و خاک گور او... قلندری و طریقت از پوسته خویش به در آمدن و برگ سرای سلطان را آتش زدن است. نه ناله برای شهریار وآئین شهریاری و نواله از دستش...

سخن آخرم با یوسفعلی این است که من با ولایت و اسلام مشکلی ندارم. مشکلم با استبداد است. محک و ملاک انسان هنرمند و نویسنده نسبت او با آزادی است؛ آزادی خود و مردم خویش. از این عقبه باید گذشت: فک رقبه. کاش یوسفعلی از این آشفتگی بیرون می آمد و نهیبی به استبداد می زد؛ وقتی می دید هویت ملتی در آستانه و مسیر استبداد وزوال است. قلندری که از علی دم می زند ، نمی تواند عمله ظلم و ظلمه باشد. باور کنید حوالت تاریخی ما تحقیر و تزویر و استبداد نیست. باید بر چنین حوالتی اگر هم باشد که نیست، شورید....

" دو انگشت جلاد در بینی محکوم است. کدام محکوم؟ هر کس می خواهد باشد: یکی که سرش ارزش داشته باشد؛ پشت چین های پیشانی اش چیزی باشد که بدان وقوف نداریم. اما می دانیم که مضر است، که...جلاد خنجر را می گذارد روی گلوی محکوم و ما منتظر فواره خون می نشینیم و یک شاخه نسترن را به دندان می گیریم..." ( شازده احتجاب، ص:81)

این شورش تاریخی ماندگار گلشیری ست بر ستم...

آن وقت یوسفعلی هم برای همان شاخه نسترن شعر می گوید و تیغ زبان تیز می کند. شاعر! مگر نسرودی:
ای پرسش همیشه من اینجا چه می کنم؟
در زیر بار زندگی و رو به نیستی

بار سنگین، همان تن به استبداد دادن و بدتر از آن آرایشگر ستم بودن است. تو که قرار بود در فتنه انتخابات چنان که وعده دادی، بچه شتر نر دو ساله باشی. چرا این چنین دست افشان و پایکوبان در کام استبداد شیر می افشانی؟ آرایش ستم عین نیستی است. سبک بار باش وتن رها کن تا نخواهی پیرهن. درویشی و قلندری به ادعا نیست. همان فرصت ازلی و ابدی است ، تا یوسفعلی میر غضب نباشد همان میر شکاک باشد.

از کران تا به کران لشکر ظلم است ولی
از ازل تا به ابد فرصت درویشان است
**********************
جرس

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (13)