سفر...


با دکتر موحد هم سفرم. به دیدن سید می رویم، سابقه دوستی شان به بیش از شش دهه می رسد. دیدار و درک لذت حضور و هم سخنی با او در زمانه عسرت،بسی مغتنم است. در آستانه نود سالگی است. از زمره مهمترین و عمیقترین مولوی شناسان روزگار ماست. ترجمه فصوص او آه از نهاد هر عالم دینی ادبیات خوانده ای بر می آورد و با خود می گوید " فضل جای دیگر نشیند."

حقوقدان است؛ در حقوق نفت ایران که یگانه روزگار ماست . پژوهش در حقوق نفت و نهضت ملی شدن نفت کار های دیگر او در زمره کارهای کلاسیک محسوب می شود. او انگار دمی از اندیشیدن و خواندن بر کنار نمی ماند...همیشه می توان از حضور آقای دکتر موحد بهره مند شد...

می گوید:" ذهن انسان جهان غریبی است. ساعت سه صبح از خواب بیدار شدم. ذهنم که شب پیش تاریک بود، روشن شده بود. کلمه ای در ذهنم تابید:" اضطراب !" وناگاه مصرع دوم بیتی یادم آمد و مدتی بعد تا ساعت چهارو نیم مصرع نخستش و بیتی دیگر و نیز نام شاعر ابوالفتح بستی به خاطرم آمد."

دکتر موحد شعر راخواند. یادداشت کردم، قطار نرم و پرشتاب می رود. ایستگاه فرودگاه گت ویک راپشت سر گذاشتیم:

لا تلمنی علی اضطراب تریه

فی کتاب اخطه و القریض

فاعز الاشیاء عندی وجود

صحه القول فی الزمان مریض

"از این که می بینی در نوشته ام یا شعرم پریشانی ست، ملامتم مکن

سخن درست در زمانه ناساز و بیمار، نایاب است"

درتمام طول ساعاتی که درخانه ابراهیم گلستان بودیم، که باید لحظه لحظه اش را نوشت، شعر بستی بر ذهنم خیمه زده بود. دیگر شعر را حفظ شده بودم. بستی در سال 401 هجری در گذشته است. همو که از صلح و مدارا در شعر پارسی سخن گفته است...


در بازگشت آقای موحد اشاره کرد که در این روزگار بیش از آن که انسان می اندیشد که چه بگوید وچه بنویسد، بایست بیندیشد که چه نگوید و چه ننویسد.

*****************************
جرس

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)