برای محمد بهمن بیگی...

بوسه بر دستان معلمی پیر و نویسنده ای جوان و خردمندی پرمهر.

من هم مثل شما و حافظ باور دارم :
" که دست زهد فروشان خطاست بوسیدن"

اما، بر دستانی می توان در این بهار فرخنده هر چند از راهی دور، از این سوی دریاها و اقیانوس ها، از این سوی جهان از صمیم دل بوسه زد، بوسه ای با دلی که از مهر می لرزد و چشمانی که از شوق به اشک می نشیند...بوسه بر دستان محمد بهمن بیگی معلم پیر و نویسنده جوان و خردمند پرمهر...

دیشب تا پاسی از صبح در خانه دوستان قدیم، در خانه شاگرد تو و معلم عشایری که تو تربیت کردی و سال ها با چادر های سپید با ایل زندگی کرد و کوچید...همان ایلی که به تعبیر محمد حقوقی همیشه با بهار زندگی می کند...در خانه دوستان عشایری نشستیم. دوستان قدیم، خاطره هایی که در گذار سالها و دهه ها صیقل خورده اند و "مثل قالیچه های عشایری هر چه دیر تر می مانند، عزیز تر می شوند،" فیلم گذری بر زندگی آقای بهمن بیگی را دیدیم. همه ما از شوق گریستیم. هیچکس اشک هایش را پنهان نکرد...

با فروغ چشمان بهمن بیگی، نگاهمان روشنی می گرفت و از ژرفای خرد و مهر او دلمان می لرزید و از سوز سخن او چشمان ما پراشک می شد...

با رقص واژه های گرم، پر شور و آواز خوان بهمن بیگی ذهنم و زبانم به دور دست ها سفر می کرد. واژه های زنده و و پر تپش و درخشنده ای که تو را از خویش می برد...همان واژه های بخارای من ایل من...اگر قره قاج نبود و به اجاقت قسم...

به اجاقت قسم! آقای بهمن بیگی دیشب دل های ما مثل اجاقی از مهر تو شعله می کشید. تو بر خاکستر دل های ما می دمیدی.

به قره قاجت قسم از سرچشمه چشمان تو دو نهر می رویید که تا دور دست های صحرای خشک دل ما را آبادان می کرد.

به بخارایت قسم که تو همان انسان آرمانی ایرانی هستی، در روزگاری که رنگ شبگار گرفته است .

تو چه مثال درخشانی هستی که چگونه از آرزو و آرمان ، مسئولیت می جوشد. این سخن را در رمان " کافکا در کنار ساحل" نوشته موراکامی خواندم.

تا ایل با بهار سفر می کند،
بهار، فصل همیشه ها و سفر هاست...

به نگاهت قسم...تو از همه هم روزگارانت سیاست را بهتر می شناختی که عمرت را صرف آموزش کودکان عشایری کردی. با رنگین کمان لباس های رنگارنگ عشایری همیشه با بهار بودی...

به اسبت قسم! همان اسب وزنه دره شوری...تا افق های بلند ما را کشانیدی.

به گرایلی ات قسم...آواز تو برای همیشه در گوش نسل ما و نسل های آینده، در گوش ایران می ماند...

دیشب ما مهمان تو بودیم....سکینه خانم هم بود... با همان آرامش همیشگی اش...ما با اشک بر دستان تو بوسه زدیم. با واژه های تو، آواز خواندیم...اصلا برایت بگویم...دوست عشایری ما شاگرد تو بر خاست و رقصید. انگار در همان دشت ارژن است...در ساحل قره قاج...صدای شیهه اسب...همان اسبی که با او حرف می زدی... شیهه اش را می شناختی...تو دیشب تا دم صبح با واژه هایت، با گرمای نگاهت. با عسل وحشی رندانه طنزت با ما چه کردی...سر بر دستان تو می گذاریم و بوسه ای از راهی دور...

******************
جرس

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (4)