شادی گمشده


شعر کوتاه استاد شفیعی کدکنی که در جرس نیز منتشر شده است، شعری است که بر ادبیات و آفرینش هنری افزود.

طفلی به نام شادی، دیریست گمشده ست

با چشمهای روشنِ براق

با گیسویی بلند به بالای آرزو

هرکس از او نشانی دارد

ما را کند خبر

این هم نشان ما :

یک سو خلیج فارس سوی دگر خزر


می دانیم بسیاری از اشعار و داستان ها و مقالات در حقیقت چیزی بر ادبیات ما نمی افزایند. این آثار به مرور زمان از عرصه ذهن مردم و حتی زبان زدوده می شوند و به عبارت دیگر می میرند...آن چه باقی می ماند، گوهر دیگری دارد.

تردیدی نیست که دکتر شفیعی استاد و پژوهشگری بی نظیر ست. میراث دار زبان و ادبیات ما در این روزگارست. وجه دیگر او که از پژوهشگری اش اعتباری کمتر ندارد, وجه خلاقیت ادبی اوست. هنوز هم و تا همیشه "در کوچه باغ های نشابور" او زنده و پرطراوت است.

و نکته آخر، نگاه دقیق و روشن و اندیشه برانگیز شفیعی کدکنی به زمانه است. بیش از چهل سال است که از زاویه دید او می توان زمانه را دید و داوری کرد. به همین دلیل شعر او مثل رود در اعماق جامعه جاری است.

شعر " طفل گمشده شادی" نگاهی به جامعه و تاریخ ماست. طفل شادی گمشده است. در درون ما کودکی است. این کودک کودک شادی و آزادی و راستی ست. شادی ظهور آزادی و راستی ست. همان که مسیح علیه السلام هم بدان توجه داشت.

این کودک همان آرمان گمشده، یقین گمشده و حقیقت ماست. همو که در برابر پرسش او هیچ نمی دانیم. والت ویتمن تابلو درخشانی از گفتگوی با یک کودک در شعر خویش ترسیم کرده است. کودک می پرسد: علف چیست؟ شاعر سروده است : بیش از آن چه او می دانست من چه می دانستم؟

A child said what is grass?

Fetching it to me with fill hands,

How could I answer the child?

I do not know what it is any more than he.

کودک شادی که در سرزمین ما گمشده است. خانه کودک از خلیج فارس تا خزرست...

سال پیش در همین روزها کشور ما سرشار از شور مردم و جوانان بود. همه به صحنه آمده بودند. همه می خواستند در سرنوشت خویش مشارکت کنند. همه به دولت و حکومت اعتماد نسبی داشتند که رای آن ها را محترم می شمرد. انتخابات واقعا می توانست یک محفل شادمانی ملی برای همه باشد ، حتی برای آنانی که در اقلیت بوده و هستند. بر شادی و حضور مردم قلم کشیده شد. خطی از خون و کینه. دفاتر انتخاباتی کاندیدا ها پلمپ شد. شخصیت های سیاسی دستگیر شدند، موبایل و اینترنت قطع شد. همه چیز به فرمان شکل گرفت و فضای کشور امنیتی و پلیسی شد. فرمانده پلیس بعدا گفت که همکاران او دچار افسردگی هستند. حتی مرتضی نبوی بتازگی گفته: دوستان نزدیک اصول گرای او می گویند بریده اند و افراد معدودی از مواضع رهبری دفاع می کنند.

شادی را از ملت ایران گرفتند و سرکوب را جانشین کردند. وقتی از تلویزیون می دیدم که جوانان در انگلستان چگونه تا دیر هنگام شب دارند در مراکز انتخابات کار می کنند و صندوق های رای را در یک زنجیره انسانی دست به دست می گردانند و همه چهره ها سرشار از طراوت و شادی ست، حسرت خوردم. چه کسانی مجلس شادی ملت ما را به مجلس سوگ و ماتم تبدیل کردند؟ چه کسانی بالای بلند قامت آرزو را شکستند؟ چه کسانی چشمان روشن براق کودک شادی را به اشک نشاندند؟

کاش می شد به درون بازجو ها و همانانی که با باتوم بر سر جوانان می کوبیدند، راهی پیدا می کردیم تا ببینیم آنان در خلوت خود و خانواده شان چه روزگاری را می گذرانند؟ اگر دل آن ها به تعبیر قران مجید از سنگ هم سخت تر باشد، در برابر سکوت مردم، اجتماع خانواده زندانیان در برابر زندانها، رنج های سنگین زندانیان... فروخواهند ریخت. به تعبیر ژنرال های شاه مثل برف آب خواهند شد. مدال کهریزک بر سینه چه کسی ست؟ نه تنها شادی از زندگی خانواده های قربانیان برای همیشه رخت بر بست، بلکه همان شکنجه گران روزگاری سیاه خواهند داشت. وقتی در خلوت خویشند، وقتی می خواهند چشم بر هم بگذارند و بخوابند، مگر آن تصویر رنج و درد و جان دادن قربانیان، همانان که دادستان سابق گفت، بر اثر بیماری مننژیت مرده اند...

همانانی که به روی مردم تیر گشودند... و بدتر از همه شاعری که نهضت سبز ملت ایران را فتنه می داند و به زبان همان نیروهای امنیتی و پلیس سخن می گوید و همانند فرخی شاعر دربار محمود غزنوی، به محمود غزنوی نمره بیست می دهد و هم سخن با فرخی می سراید:

ای ملک گیتی گیتی توراست

حکم تو بر هر چه تو گویی رواست

دار فرو بردی باری دویست

گفتی کاین در خور خوی شماست

آن نمره بیست و این فرخی دیر به جهان آمده، مثل برف آب می شوند. شعر طفل گمشده شادی شفیعی پرچم زمانه ما می شود. همانگونه که مقدمه صدرالمتالهین بر اسفار پرچم شناخت زمانه اوست...طفل شادی با چشمانی براق و گیسوانی به بلندای آرزو گمشده است...


********************
جرس

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)