یادی از سیف الله داد...


از سفر سیف الله یک سال گذشت؛ سالی سخت.

بر سنگ مزار سیف الله پاره ای از شعر شفیعی کدکنی نقش شده است. زیبا تر و گویا تر از ین نمی شد برای سفر سیف الله پیامی هنرمندانه یافت.

سفرت به خیر اما

تو و دوستی خدا را

چو ازین کویر وحشت

به سلامتی گذشتی

به شکوفه ها به باران

برسان سلام ما را

مرگ سیف الله بار دیگر مصداقی تازه از جوانمرگی در بین هنرمندان ما بود. هوشنگ گلشیری که خود از جوانمرگان ادبیات ماست، یک وقتی در همین باره سخن گفته بود. هنرمندان جام جان بلورینشان در برابر قساوت و توفان های زهرآگین دوام نمی آورد. نیما هم سروده بود:

خس به صد سال توفان ننالد

گل به یک تند بادست بیمار

سیف الله یک وجه انسانی بسیار برجسته در نگاه و داوری هایش داشت. وجه انسانی و معنوی برای او مهم تر از وجه سیاسی بود. علاوه بر آن دینداری او مثل چشمه ای شیرین در جانش جاری بود. می گفت:

برای بخش آخر "بازمانده" که صفیه در حالی که فرحان( نوه اش) را در بغل دارد و می خواهد سخنی بگوید - آخرین سخن او- و دکمه انفجار بمب را بفشارد، در فکر بودم که چه بگوید، هر چه اندیشیدم ذهنم به جایی راه نبرد، به زینبیه رفتم. در آنجا به ذهنم رسید: می تواند آیه الکرسی را بخواند. با صدای خودش...

بازمانده همانگونه ساخته شد. سیمای آرام و مهربان صفیه و صدای فریاد و گریه کودک...صدای زندگی...

سیمای نجیب و آرام سیف الله از این کویر وحشت محو شده است، اما فریاد او باقی ست. صدای او باقیست...همان صدایی که در سال های دانشجویی در سال نخست انقلاب از رادیو شیراز به گوش می رسید. برنامه جهاد برتر نوشته او بود و با صدای او پخش می شد.

در زندگی دوستان بسیاری

داشته و داریم. اما اندکی از آنان نقش ماندگاری در ذهن ما پیدا می کنند. دلمان برایشان تنگ می شود. طنین صدایشان در گوشمان می پیچد. با آن ها گفتگو می کنیم. صدایشان را می شنویم. خب سیف الله چه باید کرد؟

موجی در پیشانی بلندی که انگار تا افقی دور دست امتداد داشت. نگاهی مهربان و صدایی آرام..

بسیار گو نبود. آیا او خود نشانه ای از همان فرهنگ سکوت همین کویر وحشت سرزمین ما نبود که هر گاه گلستانی از امید روئیده است، توفان های سوزان ستم و قساوت، شکوفه ها و غنچه ها و برگ و بار را سوزانده است؟

آخرین بار صدایش را در همان فیلمی شنیدم که هنرمندان برای دفاع از مهندس موسوی ساخته بودند. سینماگران هر کدام از امید های خود سخن می گفتند. سیف الله هم حرف زد. صدایش شکسته و آرام می نمود. گاه طنین صدایش رو به خاموشی می رفت. سخنش را گفت. و اندکی بعد سفر کرد و از کویر وحشت گذشت...


سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)