کودک درون ططری...

اسماعیل ططری مثل هیچکس نبود. خودش بود. هم قد و قامتش، سیمایش، ریش بلند و تابدارش، انگار از متن قصه ای از شاهنامه به بیرون گریخته بود و در روزگار ما گرفتار ناهمزمانی و ناهمزبانی بود. به فارسی و لری و کردی شعر می سرود. تمام اشعارش هم حماسی بود. آواز هم می خواند. صدایش گرم و زنده بود. دلش هم پاک بود و سینه اش پر مهر... ططری در زمانه ما تنها بود.

اهل مروت و مهر بود. همان روحیه ای که ملت ما همواره با آن زیسته است. درست یازده سال پیش بود. جمیله پا به ماه بود. با آقای ططری هم از مجلس آشنا بود. با من هم آشنای اشنا بود، هر وقت دوست داشت به وزارت ارشاد می آمد. بچه های دفتر می دانستند که او در چارچوب قرار نمی گنجد. صبح زودی به خانه مان امده بود. برایمان کیسه ای نخود و دله کوچکی روغن کرمانشاهی آورده بود. پسرم در را باز کرده بود. خودش را هم معرفی نکرده بود. از مشخصاتی که پسرم داد فهمیدم ططری بوده است. بعدا که او را دیدم تشکر کردم. کفت من هر وقت کسی ازم تشکر می کند،خجالت می کشم. چشمان سیاه فراخش تابی بر می داشت و دستی به ریشش می کشید: اخلاقم این است
یک تنه ایستاد تا نام کرمانشاه را بر گرداند. روستا به روستا رفت و در باره کرمانشاه سخن گفت عبایی قهوه ای بر دوش می انداخت. در روستاها بالای منبر می رفت و سخن می گفت.
در جنگ هم او پهلوان میدان بود. عشایر کرمانشاه و کردستان را به دفاع از ایران تشویق می کرد. به همین خاطر در میان عشایر محبوب و با نفوذ بود. به همین دلیل وقت انتخابات که می رسید کاندیدا ها از جناح های محتلف نشانی از او می گرفتند و یا برای صرف چای با مقامی دعوتش می کردند. از دعوتش به وزارت خارجه توسط معاون امور مجلس وقت وزارت خارجه داستانی برایم تعریف کرد، شنیدنی..
ططری وجه دیگری هم داشت. ماه محرم بود. کنار هم نشسته بودیم. او نیازی نبود که روضه خوان مصیبت بخواند تا بگرید. مثل کودکی گریه می کرد. دستمال بزرگش از اشک خیس شده بود. در تمام طول مجلس شانه هایش می لرزید و اشکش جاری بود. در عمرم فقط حاج آخوند را دیده بودم که با شنیدن نام امام حسین خاموش اشک از چشمانش سرازیر می شد
قساوت سیاست و قدرت، کودک درون ما را کشته است اگر آن کودک زنده بود جوانان ما در خیابان ها کشته نمی شدند. اگر زنده بود جوانان و میان سالان و پیرمردان ما به بهانه ای به زندان نمی افتادند. وکیلی می گفت: بار نخست که محمد رضای جلایی پور را بازداشت کرده بودند، او را به درون موتور خانه برده بودند. دست هایش را به لوله های موتور خانه با دست بند بسته بودند. در بسته و رفته بودند. بعد از دو شبانه روز به سراغش امده بودند. یادشان رفته بود؟!
ططری انسان روزگار ما نبود او می بایست زودتر به دنیای پر صفای خویش بازگردد. همان جهان پاکی...جهان اسمانی شاهنامه اش!

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (6)