یک جمله...

آن سال های دور دست، که برای یک دیگر نامه می نوشتیم. و عکس تازه رونق گرفته بود. گاه گفته می شد: یک عکس گویا تر از هزار نامه است...
گاهی یک جمله می تواند دنیایی از حسرت و تاریخی از درد و توفانی از احساس را بیان کند. باور کنید فقط یک جمله کوتاه می تواند چنین تاب و یا طاقتی داشته باشد. هر صبحدم کنار ساحل شنی قدم می زدیم. ایستاد. در آستانه نود سالگی ذهنش زنده و خلاق و زبانش گرم و گویاست. با اندوه نگاهم کرد. در افق خورشید نارنجی بود و موج های دریا آبی روشن... گقت: این مصیبت نیست که انسان برای رفتن به خانه اش ، ماتم بگیرد؟!
او به خانه مالوف و معهود باز می گشت و من به خانه دیگران...
جمله اش کاری بود. توفانی از درد در ذهنم بر پا شده بود. یادم آمد. سال ها پیش، شاید سی سال پیش خانه دکتر ثریا در کرج رفته بودیم. خانه اش را با آتش هیزم گرم می کرد. بوی هیزم را می شناخت. گفت: ما ایرانیان قرن ها در پناهگاه با خطر زندگی کرده ایم. نام کتابش هم همین بود: خطر در پناهگاه...سایه محوی از آن گفتگو در ذهنم مانده بود. با تعبیر استاد- که او را مولانایمان می خوانیم- ان خاطره هم به یادم امد. انگار دیروز بود. صدای قرص و قایم و سیمای دکتر ثریا که از شور و سلامت برق می زد. خواند:
شاخه را مرغ چه داند که قفس خواهد شد. ببین: مرغ بر شاخه نشسته و چهچهه می زند، اما همان شاخه قفس می شود. این فرهنگ ماست...
پس از سخن مولانا سکوت بود و سایه سنگین اندوه. او خود هوشمندانه فضا را با غزلی از سعدی تغییر داد. خواند:

 
ای لعبت خندان لب لعلت که مزیده‌ست؟
وی باغ لطافت به رویت که گزیده‌ست؟
ای خضر حلالت نکنم چشمه حیوان
دانی که سکندر به چه محنت طلبیده‌ست
نیکست که دیوار به یک بار بیفتاد
تا هیچ کس این باغ نگویی که ندیده‌ست
در دجله که مرغابی از اندیشه نرفتی
کشتی رود اکنون که تتر جسر بریده‌ست
سعدی در بستان هوای دگری زن
وین کشته رها کن که در او گله چریده‌ست
اکنون دیوار افتاده است و همه چیز پیداست. البته با نقابی از زهد می خواهند آن را بپوشانند. ببین همه حیوانات برای پوشش خود دمی دارند. یا مثل گوسفند دنبه ای. بز از همه نصیبش کمترست. اما همان دم کوتاه را بالا می گیرد و در سیمایش از همه زاهد تر جلوه می کند. سری تکان می دهد و ریشی می جنباند و آرام آرام نگاه می کند.
دیگر دیوار این باغ فرو افتاده است. مردم می بینند که در این باغ گله چریده ست...
دوباره این بیت را تکرار کرد. ببین:
در دجله که مرغابی اندیشه نرفتی
کشتی رود اکنون که تتر جسر بریده است
آفتاب اندک اندک بالا می آمد. هوا گرمای دلپذیری داشت. گفت: این هوای صاف و پاک غنیمت است. امشب به هوای آلوده بر می گردیم. به دیواره سنگی تکیه داد. شاید دیداری دیگر
خواند:
در هم نگرستیم و گرستیم و گذشتیم..
بیت را کامل خواند:
هر جا که دو چشم من و عرفی به هم افتاد
در هم نگرستیم و گرستیم و گذشتیم
گفتم این آخرین پیاده روی صبحدم ما بود، تا دیداری دیگر..

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (3)