الهه آزادی و شادی

هنوز سپیده نزده بود...چشمم به میدان آزادی قاهره بود. چادر های سپید و حضور مردم...
شعر ذیل تصویر همان احساس است. الهه آزادی و شادی که بر مصر گذر کرد...

سپیده دمی مست از ره رسید
تو گویی کز آتش شکوفه دمید
سر زلف دریا به توفان سپرد
چراغی ز توفان به ساحل کشید
همه شهر شیدا و شب مه فروز
ز مضراب سازش ستاره جهید
سر یاس بر سینه صخره زد
به گلخنده ای داد دل را نوید
به گلواژه ای جام جان مست شد
غم روزگاران بشد ناپدید
بگفتم کجا بوده ای ای پری
رخم زرد بود و دلم ناامید
سرودی ز شادی ز جان ساز کن
که مستی چوتو چشم حیرت ندید
لندن/ بهمن ۸۹

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (1)