شادی...


قذافی از بالای دیوار قلعه ای قدیمی، با کلاهی که ضد گلوله به نظر می رسید. به جمعی که در میدان خضراء جمع شده بودند، گفت: بخوانید و برقصید و خوش باشید و کیف کنید...
با خود گفتم: طفل شادی در لیبی پیدا شد! اکنون قرار است همه جوانان در خیابان ها و خانه ها برقصند و بخوانند و خوش باشند...
بیش از چهل سال است که قذافی شادی را در دل ها و لبخند را بر لب های مردم لیبی کشته است. البته با دیوانه بازی هایش، همیشه یک مضمون مسخره برای دنیا بوده است. مثلا با عربستان اختلاف پیدا کرده بود. تعدادی از حاجیان را برای زیارت به اسراییل فرستاد. گفت: در مکه مقام ابراهیم است و در الخلیل مرقد ابراهیم. با دستگیری امام موسی صدر، ملتی را همواره در انتظاری تلخ باقی گذاشت.
همیشه در اندیشه بودم چگونه می شود، راهی به درون لیبی پیدا کرد. می دانید آن راه درون ادبیات است. به ویژه رمان. شما اگر هزار کتاب هم در باره تاریخ و فرهنگ و مردم سودان بخوانید. همه آن ها با رمان موسم هجرت طیب صالح برابری نمی کند. چنان که روح و هویت روسیه را میتوان در آثار داستایوسکی و البته بولگاکف حس کرد.
این روز ها رمان، کشور مردان ، نوشته هشام مطر را بازخوانی می کنم. بار اول که کتاب را می خواندم، جهان اینگونه به لیبی نگاه نمی کرد. دنبال این جمله می گردم، نوشته بود: مردم در توی خانه شان از تصویر بزرگ قذافی که بر دیوار آویخته بودند می ترسیدند. همیشه نگاه سنگین قذافی بر زندگی ما افتاده بود. همه می گفتند: دیوار گوش دارد.همه این احساس را دارند، انگار در یک آسانسور کوچک و کم هوا با یک غریبه تنها مانده اند. آسانسوری بویناک که ایستاده است. درش باز نمی شود...
اکنون آن ترس فرو ریخته است. ببینید جوانان با چه شوری عکس های بزرگ قذافی را لگد کوب می کنند. یا با کفش بر چهره اش می کوبند. آب دهان به عکس ها می اندازند. عکسا را آتش می زنند... این ها همان موج های درد و خشمی است که در سینه ها انباشته شده بود... آن دیوار فرو افتاده است. و در پس دیوار، انچه نهان بود اشکار شده است. روشنایی به تاریخانه استبداد افتاده است. قذافی صدای موج ها را نمی شنید. با موج های درد و اندوه و مصیبت مردم به خواب می رفت. اکنون توفان او را خوابزده کرده است. تعبیر گویایی دیدم، سخنرانی جمعه شب او را تصویر کرده بود: دست و پا زدن یک فرد سربریده.

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (2)