شب قدر...

شب قدر در مسجد محله ی ما ، امامباره منطقه استنمور شکوه و رونق بسیاری دارد. جوانان با جلیقه های شبرنگ خودرو ها را راهنمایی می کنند. وقتی پارکینگ ها آکنده از خودروست، شما را به خیابان های دور دست راهنمایی می کنند. در مسیر جوانان راه را نشان می دهند. از محل پارک خودرو با ماشین هایی که تدارک شده است، به امامباره می آیی...
سخنرانی و عزاداری و نماز و افطاری....قران و دعا و نماز. در کنار سفره انگار همه متوجه دیگری هستند که او را بر خود ترجیح دهند. شیر بفرمایید. چای. چای بدون شکر. خرما بفرمایید. چهره ها همه از مهر و دوستی می درخشد.
بفرمایید این آش مخصوص ایرانی است!
این همان حال و هوایی است که در دوران کودکی و نیز جوانی تجربه اش را داشته ام. شب قدر بوی محبت می دهد. بوی دوستی...
دین مثل رشته ای از مهر انسان ها را به هم پیوند می دهد. وقتی در مجموعه قرار می گیری، از حس وابستگی و پیوستگی ات به جماعت سرشار از خرسندی می شوی. زندگی ات معنا پیدا می کند
شب قدر جزاین نیست. در جستجوی معنا هستی و اگر معنا را یافتی شب قدر را که هم سنگ و هم ارزش با تمام عمرت می باشد، حس می کنی
واقعیت این است که روزمرگی مجال نمی دهد که انسان به معنای زندگی خویش بیندیشد. روزها و شب ها، ماه ها و سالها سپری می شوند. دهه ها سر درپی هم می گذرند و ناگاه می بیند سال های طولانی را درپس پشت دارد با خود زمزمه میکند.یا حسرتی ما فرطت فی جنب الله..
ایمان و شور و مهر مسلمانی در سیما و سخن شیعیان خوجه درخشش آسمانی دارد..مولانا کلب عباس به اردو سخنرانی می کند. از همان سخنورانی است که مجلس را اتش می زند. مثل شعله ای به خود می پیچد بر می افروزد و از جمعیت صلوات می طلبد.. و جوانی از میان جمعیت فریاد می زند: نعره حیدری و همه با صدای بلند پاسخ می گویند: یا علی
در این جا نام هر امامی که ذکر می شود، صلوات می فرستند. در برابر نام پیامبر سرخم می کنند. دست بر سینه می گذارند.
به خانه که برمیگردی. در تمام راه به شب قدر امامباره می اندیشی. خداوند را بر نعمت اسلام سپاس می گویی. نعمتی که در پناه آن برای خود معنا می یابی.. معنایی که با نام امام علی علیه السلام تعبیر می شود. سعدی پریشانی و ناتمامی گدای مسکین را چنین تصویر کرده بود:
برو ای گدای مسکین ودری دگر طلب کن
که هزار بار گفتی و نیامدت جوابی
شهریار، پاسخ را جسته بود. در نیمه شب سیزدهم رجب، در جوانی سروده بود:
برو ای گدای مسکین در خانه علی زن
که نگین پادشاهی دهد از کرم گدا را
در ذهنت مولوی را می بینی،با لطف تمام می گوید: بر سر سفره امام علی نشسته است:
از تو بر من تافت پنهان چون کنی
بی زبان چون ماه پرتو می زنی
ای علی که جمله عقل و دیده ای
شمه ای واگو از آنچه دیده ای
با خود می گویی، شب قدر شب مشاهده ایمان است.

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (9)