رهبران تاریخی


برخی نوشته ها، مثل گدازه ای در ذهن می مانند. انگار نهالی شعله ور در ذهنت نشانده شده است، سرمی کشد و گسترده می شود. زنجیره ای از تداعی ها ذهنت را به اشوب می کشد. همه تاریخ- تا هر کجا- که می دانی، مثل پلانکتون های عرصه اقیانوس، در برابرت برق می زنند...
مقاله امروز سردبیر روزنامه الحیات بین المللی نوشته غسان شربل، همین بود. دیروقت بود که مقاله را خواندم. همچنان مقاله در ذهنم زنده است. زخمی تازه که سر بازکرده و سر خاموش شدن ندارد.
عنوان مقاله: اعترافات یک سگ است. نویسنده، نخست به رنج طاقت سوز کار نویسندگی اشاره می کند. مدتی پیش نیز نویسنده و هنرمند عراقی، خالد قشطینی مقاله ای نوشته بود: نویسندگی محنت است یا مهنه؟
رنج است یا کار و مهارت؟
مولوی هم زیباتر از همه سروده است:
خون همی جوشد منش از شعر رنگی می زنم
تردیدی نیست کسی که به عنوان موضوع کار و زندگی خویش کلمه را انتخاب می کند. مرادم از کلمه فراتر از حروف است. کاریکاتوریست ها- نه فقط کاریکلماتوریست ها، مثل پرویز شاپور- نگارگران، پیکرتراشان، موسیقی دانان همه کلمه را انتخاب کرده اند. آگاهانه رنج را انتخاب کرده است.
سنگ در دستان میکل آنژ حرف می زند و می شنود و زندگی می کند و گرنه میکل انژ، نمی گفت: برخیز موسی!
همین چند روز پیش ماموران ناشناس امنیتی دولت سوریه، ساعت پنج صبح، راه را بر علی فرزات کاریکاتوریست جهانی سوری بستند. دست هایش را شکستند تا دیگر کاریکاتور ترسیم نکند...
این رنج هنرمندان و نویسندگان است. غسان شربل روایت رنج جوانی عراقی در روزگار صدام را نوشته است.
با جوان در بغداد آشنا می شود. می بیند جوان یک رمان خوان حرفه ای است. آثار بزرگان ادبیات داستانی را دقیق خوانده است. سخن از سیاست می رود. جوان را شام به کنار دجله دعوت می کند. همان دجله ای که جواهری در باره اش سرود:
یا دجله الخیر یا ام البساتین...
غذا می آورند. جوان سرش را پایین می اندازد. غذا را با شتاب می خورد. از پس شیشه عینکش، اشک جاری اورا غسان شربل می بیند. جوان می گوید: من سگ هستم. آثار شکنجه بر پیشانی و چانه اش را نشان می دهد. روایتی از آن که ماموران امنیتی چه بر سرش اورده اند . می گوید غذا خوردن بهتر از سخن گفتن و بهتر از اندیشیدن است .آن ها کاری به سرم اوردند که دیگر خودم را سگ می دانم. تمام همت و امیدم همین خوردن است تو نمی دانی که آن ها از این گفتگوی ما و پرسش های شما با خبر می شوند. مرا دستگیر می کنند. بلایی بر سرم می آورند که در باره تو هم هر چه بخواهند بگویم. ببین کاری می کنند که حتا صفت مروت و وفای سگ را هم نداشته باشم
جوان گفت: تو از لبنان آمدی، می دانم در لبنان روزگار سختی دارید. اما با همه رنج ها و مصیبت ها، شما در سایه یک رهبر تاریخی زندگی نمی کنید. رهبر تاریخی، شهروندان را به آمیخته ای از برده و سگ تبدیل می کند. به تو می گوید: سرزمین و کشور از آن اوست. اگر می خواهی زندگی کنی باید آزادی ات را بفروشی، انسانیتت را حراج کنی. در دفترت در زیر عکس او بنشینی، در خیابان از کنار مجسمه های او عبور کنی، بدانی که او صاحب تو و اهل و عیالت می باشد. تو می توانی زندگی کنی به خاطر این که او تو را نکشته است. سایه سنگین او در همه جا هست. در اتاق نشیمن خانه ات، در آشپزخانه و حتا در اتاق خوابت.... رهبر تاریخی هر کودکی را که متولد می شود به سگ تبدیل می کند. منتظر فرصتم از این کشور بگریزم. به سرزمینی بروم که در آنجا موجود وحشی به نام رهبر تاریخی متولد نمی شود...
سال ها پیش نمایشنامه کوتاهی خواندم از اسوالدو دراگون، نمایشنامه نویس آرزانتینی: داستان مردی که سگ شد. پس از ان هم در رمان: همنوایی ارکستر شبانه چوبها نوشته قاسمی همین مضمون آمده است. راوی داستان در منتها به سگ تبدیل می شود. هر یک از منظری تبدل انسان به سگ را روایت کرده اند. روایت ان جوان عراقی، روایت دیگری است. روایتی که با استخوان و گوشت و پوست احساس می شود. حکایتی که همچنان باقیست....

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (7)