شاه شاهان افریقا...

قذافی یک پدیده غریب بود. سال ها پیش خبرنگار روزنامه ایندیپندنت از شاه ایران پرسیده بود: نظر تان در باره قذافی چیست؟
شاه با مکثی طولانی و نگاهی آکنده از تمسخر گفته بود: ایشان را نمی شناسم!
خبرنگار پرسیده بود: چطور عالی جناب ایشان را نمی شناسید؟ سرهنگ قذافی رهبر لیبی!
شاه گفته بود: گفتم که نمی شناسم. اما به گمانم یک قذافی برای جهان عرب کافی است.
از سخن شاه تا به امروز نزدیک به ۳۵ سال می گذرد. جهان دگرگون شده است. همه ما دقایق واپسین زندگی قذافی را دیدیم. انصافا حتا گارسیا مارگز هم که با چیره دستی ژنرال در لابیرنت را نوشته است، دشوار به نظر می رسد که در رقابت با فیلمی که با موبایلی گرفته شد، بتواند ان همه هراس، درماندگی و ویرانی را در صورت قذافی تصویر کند. برخی تعبیر سگ کشی را برای قتل قذافی به کار بردند. ماجرای اخرین پناهگاه او طنز شگفت تاریخ بود. او همیشه از مخالفان خود با عنوان موش هایی که در سوراخ خزیده اند نام می برد. او انبوه مردم را در خیابان ها در بن غازی و مصراته و... نمی دید. صدای مردم را نمی شنید. مخالفان را به موش هایی تشبیه می کرد که در سوراخ ها پنهان شده اند. می گفت: خاک لیبی را از حضور موش ها پاک می کند. خانه به خانه، کوچه به کوچه، حتا پسکوچه ها را می گردد و موش ها را می گیرد. آخرین پناهگاه او تونل تنگ و تاریک فاضلابی در زیر یک پل بود. همانجایی که به شکل سنتی در همه جای دنیا موش ها در انجا خانه می کنند. مثل موش او را از توی همان سوراخ بیرون اوردند. طپانچه طلایش را از چنگش بیرون کشیدند. او را دواندند. لگدش زدند. توفانی از فریاد بر سرش فرود آوردند. و ضجه هایش را که مدام می گفت: مرا نکشید. نکشید. حرام است، تیراندازی نکنید، نشنیدند و او را کشتند. او که ماهی یک میلیون دلار هزینه طراحی لباسش بود. او که پسرش سیف الاسلام در یک محفل خصوصی به خواننده ای که برایشان کمتر از ساعتی اواز خوانده بود، یک میلیون دلار داده بود. با لباس پاره پوره و صورتی زخم خورده و تنی خسته و در هم شکسته- در آستانه هفتاد سالگی- به پایان رسید. نمی دانیم در آن واپسین دم ها و نگاه ها در ذهن توفان زده قذافی چه گذشته است. ایا به یاد آورده است که فقط در یک روز ماموران او در زندان بنغازی هزار و دویست زندانی را با دست های بسته دار زدند؟ آیا به یاد آورده است که هزاران نفر در دوران ۴۲ ساله حکومت او گم شدند و چشم ها همچنان در انتظار ماند و مانده است؟
آیا دیگران از زندگی و مرگ او می آموزند؟ داوری زمانه و تاریخ و مردم را در باره ژنرال مشاهده می کنند؟ می بینند که بزرگی فروشی بر مردم، هتک مردم، جهانی از توهم برای خود افریدن و میلیارد ها دلار هزینه توهم کردن، چه سرنوشت و سرانجامی دارد؟
وقتی تصویر هراس زده قذافی را می دیدم. تصویرهای متعددی از رمان
در کشور مردان، نوشته هشام مطر در ذهنم زنده می شد. سرزمینی که مردم همیشه انتظار دارند اتفاق بدتر و ناگوارتری رخ دهد. سرزمینی که مردم از ترس همسایگان و بستگان و همکاران و مهمانان، در خانه خویش تابلو ها و تصاویر بزرگ و گاه تمام قد از قذافی به دیوار آویخته اند. زندگی در زیر نگاه سنگین کلنل جریان دارد. هرگاه کسی سخنی می گوید که می توان از آن به گونه ای مخالفت با قذافی تعبیر و تفسیر کرد. همه با نگاه با قذافی او را از سخن باز می دارند مردم همه دچار حالتی شده اند که انگار جهت خود را از دست داده اند. مثل کسی که دربرهوت گم شده است.
قتل قذافی با تمام هراسی که به همراه داشت، نقطه پایانی بود بر سال های سنگین وحشت یک ملت از حکومت خویش. حکومتی که در هر امری عقب مانده و کودن بود حکومتی که مبتنی بود بر ایجاد وحشت و نیز هزینه کردن سرمایه های مردم برای خویش و خانواده خویش.. حکومتی که مضحکه عالم و آدم و تاریخ بود.

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (9)